تبليغاتX
از روزگار رفته، حکایت - گذشته ها گذشته

نمی‌دونم چراالکی، الکی یاد آقای شفقتی معلم کلاس چهارم دبستانم افتادم. همیشه عصبانی بود و خیلی هم خشن به نظر می‌رسید، همه مون ازش می‌ترسیدیم.

مهمترین نکته کلاساش این بود نوع مدیریت نشوندن بچه ها رو نیمکت‌ها بود که با اقتدار کامل مسئولیتش رو بر عهده داشت و تو تمام طول سال تحصیلی با دقت و وسواس خاصی اجراش می‌کرد.  نشوندن بچه‌ها سر کلاساش نه بر اساس قد ــ که تو ایران مرسومه ــ بلکه بر مبنای نمره و سطح درس بود. یعنی هرچی درسخون‌تر می‌شدی تو ردیف های جلوتر می‌نشستی و بلعکس. البته این جایی که به هرکس می‌رسید، به هیچ وجه جنبه قطعی نداشت، و با یک نمره پایین می‌تونست کن فیکون بشه. من اون موقع قدم نسبت به سنم بلند بود ــ گرچه به گمانم حالا الان با 1.78 یه کم که چه عرض کنم خیلی کوتاهم ــ و مشکلی با درس نخوندن نداشتم اما بیچاره اون قد کوتاه هایی که نمره پایین می آوردن و باید یه تعداد زرافه رو جلوشون تحمل می کردن.

وای که چه دوران چرندی بود چه خوب شد که گذشت ــ مرسی نوستالژی ــ ولی دلم برای همه معلم‌هام تنگ شده، مخصوصاً همین آقای شفقتی، هرکس می‌شناسدش سلام منو بهش برسونه.

 

حرف آخر: وقتی نیستی‌ام یه جوری با خیالت راضی می‌شم

نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک