بیش از ثلث قرن از ارائه مقاله « آیا حرکت بال پروانه در برزیل باعث به وجود آمدن گردبادهای عظیم در تگزاس می شود؟ » توسط ادوارد لارنز گذشته است. شروعی آرام برای بزرگترین انقلاب علمی اواخر قرن. و بدین ترتیب نگاه به دنیا به یک باره عوض شد. اگر نظریه نسبیت آلبرت انشتین را ضربه ای هولناک توصیف کنیم که بر پیکر استوار نیوتونیست ها فرود آمد، نظریه آشفتگی در واقع تیر خلاصی بود که تشبیه نیوتونی از دنیا را کاملاً از پا در آورد. دیگر مدتهاست هیچ کس تشبیه دنیا به ساعت و نگرش مکانیکی به آن را به کار نمی گیرد. متفکرین امروزی دنیا را همچون ابری در حال حرکت می دانند.
سالها گذشت تا دنیا فهمید باید از وضعیت صفر و یک عبور کند و تئوری فازی را جایگزین دنیای خیر و شری کند که عرفان چینی به جهان ارائه کرده بود، اینگونه بود که طیفهای خاکستری جایگزین دو رنگ سیاه و سفید شد. ریاضیات و منطق کلاسیک، اساسا نگرشی دوارزشی به قضایا دارد: بود یا نبود، هست یا نیست، درست یا غلط . در منطق کلاسیک نمی توان حالتی را تصور کرد که چیزی هم باشد و هم نباشد، هم درست باشد و هم غلط باشد. خصوصا در نظریه مجموعه ها، یک عنصر یا متعلق به یک مجموعه هست و یا نیست. حالت بینابینی وجود ندارد. چنین تقسیم بندی دو ارزشی مسلما نیازمند تعریف مرزهای مشخصی است که بتوان بر اساس آن مصادیق را مرزبندی کرد.
از اینها گذشته مهمترین ویژگی منطق صفر و یک که دنیا را بارها به یک قدمی نابودی کشانده شناخته شدن آنها به کمک یکدیگر است، یعنی سیاه وقتی تعریف دارد که سفید را در کنارش ببینیم و بلعکس. و با تمام تلاشی که دو سمت ماجرا برای نابودی رنگ مقابل می کنند دقیقاً بدون آن خود نیز از معنی تهی می شوند، و این درست همان دلیلیست که در تمام طول جنگ سرد هیچ جنگی در جهان یا شکل نگرفت و یا به نتیجه نهایی نرسید.
جمهوری اسلامی درست در اوایل شکل گیری این منطق شکل گرفت اما متاسفانه نه بر اساس این فرضیه!!!! درخشان در لفافه ای از واژگان تازه سعی می کند اشاره کند که ظهور جمهوری اسلامی بر اساس عبور از منطق تک صدایی دنیا ( همان منطق صفر و یک) و رفتن به سمت نظام چند صدایی بوده است. و از این زاویه خمینی را قهرمان خود می داند. اشاره درخشان به شعار "نه شرقی، نه غربی" آیت الله است که هنوز بر سر در ساختمان وزارت خارجه خودنمایی می کند، و چون می داند منطق فازی آینده دنیاست سعی می کند به نوعی تمام بت های ذهنی خود را بر اساس این منطق تعریف کند.
اما آیا لزوماً این شعار از فازی بودن ذهن سران جمهوری اسلامی حکایت می کند؟ در نگاه اول بله، زیرا در برابر دو قطب سیاه و سفید حاکم بر جهان که همه خود را با آن تعریف می کنند، حکومت اسلامی می خواهد قطب سوم باشد. اما با اندکی دقت این ذهنیت فرو می پاشد، چرا که در پشت این شعار فازی ما با مجموعه ای از داده های نیوتونی مواجه ایم، از مهمترین شعار نیوتونی حکومت اسلامی میتوان به شعار " مرگ بر ..." یا " جنگ، جنگ، تا پیروزی" اشاره کرد که به همراه مجموعه ای از سخنرانی های آیت الله ها نشان می دهد که اینها هم مانند اسلاف سلطنتی خود دنیا را به دو دسته خیر و شر، دوست و دشمن و لایق زندگی و یا نابودی تقسیم می کنند و هیچ حقی برای بقیه دنیا قایل نیستند. در دیگر سو جمهوری اسلامی تقریباً بدون قطبهای دیگر(آمریکا، غرب، اسراییل، هولوکاست و ...) اصولاً هیچ تعریفی از خود ندارد، و خود را در دشمنی و مخالفت با آنها تعریف کرده است، که این هم از نیوتونی بودن ذهن آیت الله خمینی و جانشینانش ناشی می شود.
در نگاهی دیگر آیت الله خمینی به عنوان یک مرجع مذهبی در ورای بعضی شعارهای خود عملاً هیچ گاه چه آگاهانه و چه نا آگاهانه نمی توانسته طرفدار منطق فازی باشد، چرا که اصولاً مذاهب ماورایی و ایدئولوژیهای وابسته به آن از منطق خیر و شری تبعیت می کنند و در صورت داشتن قدرت هیچگاه اجازه ظهور صراط های مستقیم را نمی دهند. و حتی اگر عبدالکریم سروش و مولوی و حاجی مارمولک از وجود راه های مختلف صحبت کنند تنها یک هدف را برای تمام این راه ها قایل می شوند(رسیدن به خدا)، که این با منطق چند هدفی فازی ها در تقابل آشکار است. اینجاست که آخرین دژ درخشان که همان خاتمی و جبهه مشارکتش(پنبه بقیه نظام اسلامی را خود درخشان زده است) نیز فرو می پاشد چرا که پسوند اسلامی حزب مورد وثوق درخشان و دانش آموختگی خاتمی در حوزه علمیه احتمال فازی بودنشان را بسیار پایین می آورد.
پ.ن. پاسخی به نوشته پستکلونیال بودن: چرا خمینی قهرمان من شده است نوشته حسین درخشان
حرف آخر: عقاید نوکانتی برای من ... شقایق نورماندی یرای تو