تبليغاتX
از روزگار رفته، حکایت - بم ... خیلی سال بعد

5 دی سال زلزله جمعه بود انگار یا هر روز دیگری، ظهر از خواب بیدار شدم، بهمن که داشت تلوزیون نگاه می کرد در عین تنبور زدن برگشت گفت "بم زلزله اومده شش ریشتر"، اولین چیزی که به ذهنم رسید ارگ بود و اینکه با خاک یکسان شده یا نه، اصلاً هیچ تصوری از مرگ سی هزار نفر در شش ریشتر زلزله نداشتم. تا شب طول کشید که به عمق فاجه پی ببریم. هنوز عکس زیبای عباس کوثری از سجده دردناک زنی بر جنازه فرزندش در صفحه اول روزنامه شرق از ذهنم پاک نشده و صفحه سیاهی با نوشته با این مضمون " 30000 نفر، دیروز زنده بودند" در سایت انگلیسی نیک آهنگ کوثر. ولی امان از این ذهن فراموشکارمان که یادش رفت آنهمه یکدلی را، یادش رفت ایران آن روزها ایران شده بود و ایرانیها همه ایرانی بودند، فراموش کردیم که اگر هلال احمر کامیون لازم داشت فقط کافی بود روی یک تکه کاغذ بنویسد و نصب کند دم در سازمان تا ده ها کامیون آنجا جمع شوند، یادمان رفت که در شهرمان آب معدنی پیدا نمی شد از بس که فرستاده بودیم برای بم، و هزاران تصویر زیبایی که بعدها در سرزمینمان کیمیا شد.

اما حالا خیلی سال بعد از زلزله، بم برای من مرده و تمام. هیچ علاقه ای به دیدن حتی یک تصویر از بم جدید ندارم. خیابان‌ها، میدان‎ها، پلازاها، ساختمان‌ها و ... نیستند که شهر را می سازند. شهر متشکل است از انسان و خاطره‌ها. و وقتی انسان رفت و خاطره هم، شهری باقی نمی‌ماند که دوباره بسازیمش. به نظرم Ground Zero را باید دست نخورده رها می کردند برای خاطراتمان و خاطراتشان و بم را در جای دیگری می‌ساختند، به قول خاتمی محکم‌تر و زیباتر. اما بم ما مرده، و تصاویر باقی مانده از زلزله آخرین تصاویریست که هنوز هم گاهی به آنها نگاه می‌کنم.

 

پ.ن. خدا الپر رو نبخشه و نیامرزه با سوال‌‌هایی که طرح می کنه، بی وجدان هرجور بخوای از زیر جواب دادنش شونه خالی کنی وجدانت اجازه نمی ده.

 

حرف آخر: از وقتی رفتی، غمگینه خونه ... گریه‌م می‌گیریه، با هر بهونه

نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک