تبليغاتX
از روزگار رفته، حکایت - سردار قادسیه !!! زرشک!!!

یک هفته از صدور حکم اعدام برای رییس جمهور سابق عراق می‌گذرد. اعدام با چوبه دار. چهره سفید شده از ترس و لرزش دستان صدام موقع خوانده‌شدن حکم، بی‌اختیار مرا برد به شبهای سال 1366، شبهای هفت سالگی، شبهای موشک باران، شبهای کابوس  قادسیه، شبهای ویرانی کودکی ما در آوار آتش. تصاویری محو از مانی ــ همبازی آن روزهای من ــ که در یکی از آن شبها اسلحه پلاستیکیش را آورده بود تا از همه مراقبت کند، و چقدر آن شب امن‌تر بود از تمام شبهای قبل و بعدش. حالا مدتهاست مانی را ندیده ام، نمی دانم کجاست، اسلحه اش را هنوز دارد یا نه، ولی کاش می‌دیدمش تا برایش تعریف کنم که کابوس ما مدتهاست تمام شده، کاش خبر را شنیده باشد.

تصاویر محو محوتر شد تا رسید با مارس 2003. تصاویری روشن از یک مجروح شیمیایی ــ نامش را نپرسیدم یا نگفت ــ  برای دوستانی گریه می‌کرد که آنقدر نماندند تا ببینند قاتل یک میلیون ایرانی زیر موشک باران کشورش فراری شده. نمی دانم تا سقوطش زنده ماند یا نه. ولی کاش تا این روزها مانده باشد.

خودم را در تصویری بیاد آوردم که روز سقوط صدام را با چشمانی اشک بار جشن گرفتم، و روز دستگیریش بیادم آمد وقتی در تعویض های پیاپی کانالهای خبری، ناگهان چهره کابوس را زیر آنهمه ریش و لجن شناختم و گریه امانم نداد. تا بقیه ماجرا را ببینم.

و حالا حکم اعدام صدام، اعلام شده. تصاویر غیر رسمی و دوربین های مستقل خبری از داخل ایران، خبر از جشنی غیر رسمی و تلخ در ایران ما می‌دهند جشن برای سقوط مردی که سرنوشت سه نسل از ایرانیان را رقم زد. با حکم اعدام مخالفم، برای هرکس که باشد، اعدام عملی غیر انسانیست حتی برای کسی که به کاربردن لفظ حیوان برای او توهین به حیوانات است  . بر فرض محال اگر هم اعدام را بپذیرم، اجرای آن را برای صدام حسین عادلانه نمی‌دانم. او باید بماند تا ببیند، او رفتنی شده و ما هنوز ایستاده‌ایم، او باید سقوط همه چیزهایی را که ساخته است، به چشم ببیند، او باید پاسخ عمر از دست رفته یک ملت را بدهد و از همه مهتر پاسخ کودکی از دست رفته نسل ما را. خمینی مرد و ما ماندیم و هزاران سوال بی جواب. حالا نگذاریم صدام بمیرد و سوالهایمان برای همیشه دفن شود. با همین اتفاق ها هم که در سه سال گذشته افتاده، اسطوره صدام برای همیشه تمام شده است.

می گویند رضا خان قلدر ملقب به رضا شاه پهلوی، وقتی منتظر رسیدن کشتی تبعیدش بود، القاب بی شمارش را پشت سر هم نام می برد و با صدای بلند می گفت زِرت ــ والا حضرتا ... زِرت، قدر قدرتا ... زِرت و به همین ترتیب تا آخر ــ حالا که صدام خودش چیزی نمی گوید من برایش می گویم. سردار قادسیه !!! زرشک!!!

 

حرف آخر: دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه

نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک