چند ساعت( البته بیشتر از یه روز) بیشتر به اسکار نمونده، یه لطفی کنید برای مردگان(Departed) در برابر بابل(BABEL) ، دعا کنید. قسم میخورم اگه اسکورسیزی امسال برنده نشه، به خودم بمب ببندم برم کداک تیاتر رو بفرستم هموا، خلاص.
حرف آخر: تو یه احساس عجیبی
تکان دهنده، تکان دهنده و باز هم تکان دهنده!!!! این تنها چیزیست که بیش از یک هفته بعد از دیدن فیلم متهم در ذهنم باقی مانده. داستانی هولناک از خرد شدن یک انسان زیر فشار روانی شدید در بازجویی.
فیلم خط روایی مستقیم و ساده ای دارد. شاهد یک قتل( با بازی جن هکمن) با اسناد و مدارک انکار ناپذیری روبرو می شود که پلیس وظیفه شناس( با بازی مورگان فریمن) جزیره ای در پورتوریکو(بخوانید پایان دنیا) علیه او جمع آوری کرده است. شاهد حالا خودش متهم ردیف اول این قتل و قتل مشابهیست که چند روز قبلش اتفاق افتاده. تا اینجا فیلم چیزی فراتر از فیلمهای پلیسی دهه 40 اروپا ندارد الا فلاش بکهای مدام و تکرار شونده آن که در این سبک فیلم سازی بسیار جدید است. شاهد مدام دست داشتنش در قتل و تجاوز را انکار می کند و ما با داستان هایش به محل وقوع جرم می رویم و داستانش را به چشم می بینیم، و هر بار به دروغ بودن داستانش پی می بریم. و از اینجاست که بازجویی همه جانبه پلیس در مورد این وکیل تا آن موقع خیرخواه، آغاز می شود. کم کم همه وارد بازی می شوند و تمام ابعاد زندگی مخفی این مرد کم کم روشن می شود. و وقتی که همسر وکیل ( با بازی مونیکا بلوچی) ضربه آخر را به متهم می زند و پرده از ابعاد انحراف جنسیش بر می دارد. تمام مقاومت های وکیل درهم می شکند و او خسته و خرد شده جرمش را می پذیرد. و همه خوشحال می شوند از به چنگال قانون افتادن این مجرم خطرناک. در روایت های کلاسیک داستان همین جا پایان می یابد و پلیس وظیفه شناس به کافه می رود و جشم پیروزی می گیرد. اما ما با نسخه ای کلاسیک مواجه نیستیم. و در آخرین گام های اعتراف ناکهان ورق بر می گردد. و درست هنگام تعریف کردن نحوه آخرین قتل، قاتل در جای دیگری بازداشت می شود. و حالا همه با مرد خرد شده ای مواجه ایم که قاتل نیست غرورش در هم شکسته و تمام آنچه را که داشته خرد ناگهان دود شده و به هوا رفته است ولی انگار همچون سیاوش که از آتش می گذرد و پاک می شود، پاک شده است. پاکِ پاک. و تنها سکوت باقی می ماند. با هزاران سوال بی جواب. فیلم تلنگریست با اشاره مستقیم به این عبارت که " حقیقت آن چیزی نیست که به نظر می رسد". فیلم نامه فیلم گرچه آنقدرها جدید نیست ولی بسیار خوب چفت و بست شده است و با اوج و فرودهای به جایش تا جایی پیش می رود کاملاً بر فیلم سوار می شود و کارگردانی استفان هاپکینز را تحت الشعاع مستقیم خود قرار می دهد.
بازی های فیلم بسیار عالیست، هکمن در پیرانه سری خاطره دوران اوج بازیگریش در "مترسک" و "رابط فرانسوی" را زنده می کند. فریمن گرچه پلیس منزه "هفت" نیست و زندگیش نقاط تاریک فراوانی دارد اما بازیش در نقش همان ابهت را دارد گرچه همان اطمینان را نمی آفریند.
بلوچی نقشی فرعی دارد ولی خوب توانسته با چشم ها و بازی اغواگرانه اش تماشاگر را به محق بودن خود مطمئن کند.
البته فیلم نقاط ضعفی هم دارد که همچون وصله بر فیلم نشسته اند. از جمله این سکانس های بی معنی باید به سخنرانی وکیل در بین دوستان ثروتمندش به جهت جلب کمک برای کودکان در حین بازداشت، دفاع های جا و بی جای رییس پلیس از متهم که در فیلم جا نیافتاده اند.
در مجموع گرچه فیلم شاهکار نیست و در جمله تسخیرناپذیران سینما نمی گنجد ولی در این عصر خشکیدن خلاقیت ،اثری خلاقانه است که تنها یکقدم با شاهکارشدن فاصله داشت. این فیلم را باید بیش از یکبار دید.
مونولوگ: در جایی از فیلم هکمن خطاب به رییس پلیس می گوید:" امیدوار باش که من تو قتل اون دو دختر دست داشته باشم وگرنه تو باید از این جزیره بری".
حرف آخر: تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم ... ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم
"زهره و منوچهر" نام مثنوی بلندیست از ایرج میرزا که ای کاش نام همان مثنوی باقی میماند. در ادامه تلاش ایرانیان در اقصی نقاط جهان برای به گند کشیدن همه چیز، حالا مستندی فرانسوی به همین نام نیز وجود دارد که از بد روزگار بسیار معروفتر از شعر زیبای ایرج میرزاست. فیلم ایدهای ساده اما پر سر و صدا دارد، سکس و آزادی جنسی در ایران، اما در سطح همان ایده خود باقی میماند، فیلم موشکافی خاصی برای دستیابی به علل وضعیت مورد ادعای خود در ایران صورت نمیدهد، به درون واقعه نفوذ نمی کند و آنقدر شیفته ایده بکر خودش است که حتی به تاثیر عوامل بالادست و پایین دست در این مساله نیز کوچکترین اشارهای نمی شود.
این مستند از نوع مستندهای گفتگوییست، یعنی سعی می کند از طریق پرسش و پاسخ با افراد گزینش شده به نتیجه خاصی دست یابد، آفت این مدل از مستند این است که مستند ساز ناظر بیطرف نباشد و خود را در یک طرف ماجرا قرار دهد، آنوقت است که گزینش افراد مورد گفت و گو در جهتی صورت می گیرد که ذهنیت مستند ساز را تایید کند. در این میان فیلم کوتاهی هم که از روی شعر زهره و منوچهر ساخته شده است و به شکل تدوین موازی با این مستند پخش می شود نیز ارزشی فراتر از شعر ایرج میرزا ندارد، و سطحی نگری کل فیلم بر این فیلم کوتاه نیز تاثیر خود را گذاشته است.
جذابیت فیلم برای ایرانیها، شکسته شدن تمام تابوهای کلامی موجود در ایران است،شهروندان ایرانی در این فیلم بعنوان معدود تجربیات خود موفق به شنیدن گفتارهایی در مورد سکس و روابط جنسی، در یک فیلم آن هم به زبان فارسی شدهاند، وگرنه ماجرایی که در فیلم جریان دارد از فرط تکرار به نخ نمایی افتاده است. فیلم برای شهروندان غربی اما تصویریست از یک کشور اسلامی در خاورمیانه است، که تقریباً همانیست که در ذهن دارند.
از بعد تکنیکی اما با مستند خوبی مواجه هستیم، تصویر برداری درخشان فیلم که پر است از عکسهای بی بدیل و مفهومی از نقاط قوت فیلم محسوب می شود، از تصاویر خوب فیلم می توان به عبور زنان چادری از روی یک پل هوایی که بی اختیار در قفس بودن را به ذهن می آورد، و همچنین تصاویر زیبای خانه بروجردی ها اشاره کرد.
در مجموع "زهره و منوچهر" فیلم خوبی نیست و اگر موضوعش حس کنجکاوی را تحریک نکند، به یک بار دیدنش هم نمی ارزد نه برای ایرانی ها که از همان دقایق اول فیلم پی به یک سویه بودن برداشت فیلم از موضوع می برند و آن را با واقعیت های امروز ایران ناسازگار می یابند و نه برای فرانسوی ها که با زیر نویسی خنده دار مواجه اند که در بسیاری مواقع از دادن یک ترجمه ساده از گفت و گوهای فیلم عاجز است.
حرف آخر: من با تواَم تو با من، کاری نداره پرواز
از دیدگاه من آوریل و فیلمهایی از این دست پایان عصر سینمای کامل و هنر راهبر را به صراحت اعلام می کنند. آثاری که در ان هنرمند دیگر حکیم نیست و به نسخه پیچی برای زمین و زمان نمی پردازد ــ البته هنرمندان ایرانی بخاطر اینکه از بچگی حکیم بدنیا می آیند از این قائده مستثنی هستند ــ بلکه تنها دغدغه اش را برای ما بازگو می کند. هنری مینی مالیست که اوجش را در آثار قلمی ریموند کارور می توان دید.
در آوریل ما با کارگردانی مواجه هستیم که زندگی خصوصی خود را بی رحمانه در برابر دوربین نقد می کند و ضعفها و تضاد های خودش را به تصویر می کشد آوریل فیلمی بسیار جالب برای ايرانيهاست، ماییکه که فاصله زندگی خصوصی و عمومیمان از زمین تا آسمان است.
پ.ن 1. چند روز پيش نسخه دوبله فارسي فيلم آوريل با آرم شركت فخيمه موسسه رسانه هاي تصويري به دستم رسيد، نسخه ويديويي آوریل 68 دقیقه است ۳۵ دقیقه کوتاه تر از نسخه اصلی كه ديده بودم.در کلیه سکانسها جای قیچی سانسور پیداست برخی از سکانسها بطور کامل حذف شده است؛ و باز هم همان سوال همیشگی که چه اصراریست برای پخش فيلمهايي با اين وضعيت اسفناك،دلم برای نانی مورتی می سوزد. شايد نسخه اي از فيلم را با توضيحات برايش فرستادم.
پ.ن 2. عمل عزيز دلم به خوبي و خوشي تمام شد، از همه شما كه نگران شديد يا نشديد ممنونم.
دیالوگ: در صحنه ای از فیلم « نانی مورتی» که از دیدن آنهمه جمعیت که در روزی بارانی به نفع کمونیستها ــ حزب محبوبش ــ تظاهرات می کنند تعجب کرده با قیافه ای بهت زده ــ باید حتماً ببینید ــ رو به دور بین فریاد می زند « ... چقدر چتر ... چقدر چتر ...»
حرف آخر: غروبا يادت مي افتم ... ياد اون چشات مي افتم
هیچوقت احساس خوبی نسبت به طبقه مفسر دین چه روحانی و چه غیر روحانی نداشته ام و ندارم. خاخام ها همانقدر در ذهنم بیکاره، شارلاتان و مفتخورند که کشیشها و آخوندها و سروش و شریعتی و غیره و ذالک.تنها استثنای ذهنم نه در دنیای واقعیت بلکه بر پرده سینما جان گرفت. رضا مارمولک آخوندیست که دوستش دارم چون انسان است، تا آخر داستان از هدفش یعنی فرار غافل نمی شود، متحول نمی شود و مانند همه انسانها دنبال زندگی در آرامش و آسایش است.
مارمولک یک فیلم کلاسیک است برروایتی ساده و صریح استوار است . در بعد تکنیکی نیزهمه عوامل از همین منطق پیروی می کنند. تنها عاملی که به این فیلم ضربه می زند وجود آن بازیگر خردسال است که انگار قرار است کودک درون و وجدان رضا مارمولک باشد ولی در ساختار فیلم جا نمی افتد. مشکل عمده دیگر فیلمنامه، همان مشکل دایم فیلمهای ایرانیست، فیلم دیالوگ ندارد بلکه بر مونولوگ های دو طرفه استوار است. فارغ از اینها فیلمنامه درخشان مارمولک بر شوخی هایی استوار است که جامعه چاپلوس ایرانی و قشر روحانی را به نقد بی رحمانه می نوازد. بنا بر منطق داستان این شوخیها اکثراً کلامی است که در موقعیت های خود جا افتاده اند.پرویز پرستویی عالیست و بی نقص و بدون شک ستون این فیلم به شمار می رود و بقیه بازیگران ریز و درشت فیلم در برابرش رنگ می بازند.
در مجموع مارمولک جدای از بار تبلیغاتی فیلمی ماندگار است که مطمئناً سالها بعد می تواند بیانگر احوالات جامعه فعلی ایران باشد. و در حال حاضر هم دیدنش برای چندمین بار نیز از تازگی آن کم نمی کند.
مونولوگ:حیف که اسلام دستهامو بسته، معذالک
پ.ن 1. علت نوشتن این یادداشت، پخش فیلم در شبکه PMC در روز جمع بود که مرا برد به افتتاحیه فیلم در سینما آسیای شیراز در کنار محمد سامان و در سالنی تقریباً خالی و چند روز بعدش در کنار یاسی بعد از چند ساعت پشت صف ماندن در همان سینما و سالن پر از تماشاگر.
پ.ن 2. دیدن فیلم از تلوزیون یک ویژگی بزرگ داشت، بسیاری از شوخی هایی را که در سینما در میان خنده تماشاگرانف اطرافیان و خودم گم شد را این بار شنیدم.
پ.ن 3. علت بوجود آمدن دین و مفسر دین را هنوز دروغ، و مفتخوری می دانم.
حرف آخر:
که من بی تو نه آغازم نه پایان
به نام پدر، فیلمیست سرشار از مونولوگهای شعاری که بازیگران تیپیک فیلم مرتب با یا بدون منطق به سمت یکدیگر پرتاب می کنند. فیلم ریتم بسیار کندی دارد که این کندی به همراه ضرباهنگ موسیقی و نحوه فیلمبرداری مرتباً بیننده را برای دیدن حوادث آماده می کنند. حوادثی که هیچگاه یا اتفاق نمی افتند و یا آنقدر پرداخت ضعیفی دارند که نمی شود نام آنها را حادثه گذاشت. حاتمی کیا بسیار سعی کرده است تا عنصر تعلیق را به فیلمش اضافه کند. این تلاش در بعضی صحنه ها مانند سکانسی که در آخرین صحنه آن مین منفجر می شود به بار نشسته است ولی در بسیاری از صسکانسها و نماها منطق روایت فدای تعلیق می شود که به نظر من این مهمترین ضعف این فیلم است یکی از بدترین سکانسهای از این نوع، در موقع ثبت معدن اتفاق می افتد. برای بیننده قابل درک نیست چرا در حالیکه فقط چند ثانیه به ثبت معدن و تملک آن باقی مانده پرویز پرستویی از این امر جلوگیری کرده و پا به فرار می گذارد در حالیکه اگر می ماند به راحتی به هدف خود یعنی تملک معدن دست می یافت.
این فیلم به عنوان اولین واقعاً ضد جنگ حاتمی کیا، همچنان جنگ را عملی مقدس به حساب می آورد و به نظر می رسد با وجود انتقادات بشماری که در طول فیلم به جنگ وارد می شود برای حاتمی کیا جنگ ایران و عراق هنوز همان دفاع شرافتمندانه ازوطن است و نه ویرانی و کشتار و دیگر هیچ.
در مجموع فیلم فارغ از آن پایان بندی باسمه ای و سرهم بندی شده و بدون در نظر گرفتن تبلیغات بی حد و حصر گوشی تلفن همراه سامسونگ فیلمی استاندارد محسوب می شود که به یک بار دیدنش می ارزد.
پ.ن 1. برای من به نام پدر یک جذابیت دیگر هم داشت و آن فرصت دیدن دوباره شهر "شوشتر نو" شاهکار خیال انگیز کامران دیبا به عنوان لوکیشن فیلم بود که مرا برد به چهار، پنج سال پیش و دانشکده معماری و درس "طراحی معماری 4" و ساعتها تحلیل فضایی و حجمی بیمارستانی که در فیلم می بینید.
پ.ن 2. این نوشتار بر اساس نسخه کامل فیلم نوشته شده است، نمیدانم نسخه حالا اکران شده فیلم چه تغییراتی کرده است.
مونولوگ: مگه شما نگفتین آتش بس آخر جنگه، بابا!!
سین په آ (بر وزن سعدیا) دوره نیکنامی رفت
نوبت عاشقیست یک چندی
تا به حال به اين نکته فکر کرده ايد که ما چقدر ملت خشنی هستيم؟ از لباس پوشيدن گرفته تا نحوه راه رفتن در خيابان، از واژگانی که در کلاممان بکار می بريم تا برخوردهای اجتماعی، همه و همه به يک کلمه چهار حرفی ختم مي شود « خشونت ». واقعاً اين همه پرخاشگری در فرهنگ ما، از کجا آمده؟ چرا ديالوگهای ما بيشتر به دعوا شبيه است تا گفتگوی دونفره؟ ــ به آخرين صحبتی که با نزديک ترين دوستتان داشته ايد فکر کنيد ــ و چرا فکر انتقام از زمين و زمان ملکه ذهنمان شده و پاسخ هر مشت را حتماً گلوله می دانيم؟
« رقص در غبار » نيز بر اساس همين ايده ساده ساخته شده ايده ای بنام « خشونت ». فيلم به دنبال ريشه يابی مشکل نيست، نمی خواهد به کسی پند بدهد، در نظر ندارد هر چه شعار در کائنات وجود دارد را، در همين دو ساعت به ذهن بيننده تزريق کند، بلکه برشی از زندگی هر روزه در اين کشور را در برابر چشمانمان جان مي دهد. برشی از زندگي آدمهايی که هر روزه در کوچه و خيابان با بی اعتنايی از مقابلشان می گذريم و مشکلاتی که با آنها دست به گريبانيم. لحظه ای به مسايلی که در فيلم به گونه اي مورد توجه قرار گرفته دقت کنيد: ازدواج، طلاق، فقر، فحشا، کار نوجوانان، تقابل خرده فرهنگ ها، لمپنيسم، مشکلات بيمارستانها و دهها موضوع ديگر. ولی با اين وجود هيچکدام از اينها موضوع فيلم نيست، موضوع فيلم زندگی واقعی مردم ماست در کلان شهری چون تهران که به خودی خود اين موضوعات فرعی را در بر می گيرد.
فيلم با بر گزيدن لوکيشنی که بی شباهت به پايان دنيا نيست و با بهره بردن از بازی درخشان بازيگرانش ــ هر چه از فرامرز قريبيان ديده ايد را فراموش کنيد او در اين فيلم يک شاهکار به تمام معناست ــ تلنگری به روح بيننده خود می زند. می توانی فيلم را ببينی و به فکر فرو روی و می توانی هر آنچه را که ديده ای را ناديده بگيری و خيال خود را راحت کنی، ولی اگر قدری به اطراف خود يا اصلاً به خودت نگاه کنی فکر نمی کنم بتوانی چشمهايت را به روی واقعيت ببندی. واقعيت تلخی که همه از آن فرار می کنيم.هر تصميمی گرفتی اين نکته را به یاد داشته باش که اگر بخواهی مردم به حرفت توجه کنند هميشه لازم نيست آرام به شانه هايشان بزنی بلکه گاهی بايد با پتک بر سرشان بکوبی. فرهادی اين بار تلنگر زده ولي دفعه بعد...... .
ديالوگ:
ــ اگه يه بار ديگه به اون مار نزديک بشی می کشمت.
ــ آدمم می کشی!!!؟
ــ آدم کشم که اينجام.
حرف آخر:
ابری ترین هوا رو تو چشمِ تو می بینم ... شبا به زیر بارون با یاد تو می شینم
زندگی روزمره يک روانشناس چه جذابيتی می تواند داشته باشد تا فيلمی که بر اساس آن شاخته می شود معتبر ترين جايزه سينمايی جهان را از آن خود کند ــ اشتباه نکنيد اون جشنواره، جشنواره تهران نيست ــ پس حتماً بايد لايه های ديگری در فيلم وجود داشته باشد که بايد آنها را يافت و تحليل کرد ــ ای بر پدر اين روشنفکری لعنت که نمی زاره آدم يه فيلم رو درست حسابی نگاه کنه.
فيلم رو با يک درجه تخفيف می توان يک فيلم سه اپيزودی در نظر گرفت ــ حال کرديد قدرت تفکر رو ــ بخش اول روانشناسی موفق را نشان می دهد که با خانواده نسبتاً مرفه خود زندگی آرامي را دنبال می کنند که بر اساس همين آرامش ضرباهنگ اين بخش بسيار سريع است. برشهای متعدد، فيلم برداری با رنگهای زنده و روشن، نماهای باز و موسيقی هيجان آور(active) ــ ای ول ترجمه ــ همه و همه سعی در القای اين نکته دارند که همه چيز تحت کنترل است و هيچ مشکلی خانواده را تحديد نمی کند و حتی تهمت دزديدن آن فسيل نيز به پسر خانواده در بهم زدن اين آرامش هيچ تاثيری ندارد در واقع کسی اين تهمت را باور نمی کند. اما در بخش دوم که از زمان اعتراف پسر به اينکه فسيل را از سر تفريح دزديده شروع و تا مرگ او در زير آب و شايد خودکشی آگاهانه او، چرا که به گفته دوستانش بعد از گير کردن در زير آب تلاش آنچنانی برای نجات خود نشان نداده بود، ادامه می يابد ــ چند بار گفتم به نسخه زير نويس فارسی اعتماد نکنيد گوش نمی کنيد ديگه چيکار کنم من از دست شما ــ شاهد ضرباهنگی در فيلم هستيم که می خواهم از آن به عنوان ضرباهنگ فاجعه ياد کنم. نحوه نور پردازی، بازيگری، موسيقی و... همه ما را به سمت فاجعه ای رهنمون می کند ــ باور کنيد اين رو همون موقع ديدن فيلم فهميدم باور نداريد از بغل دستيم تو سينما بپرسيد ــ ديگر از آن اطمينان اوليه خبری نيست، برنامه های خانواده يکی پس از ديگری لغو می شود ــ حوصله ندارم در اين مورد توضيح بدم خودتون فيلم رو ببينيدــ نماها طولانی تر می شود تا جايی که در صحنه زيبای بستن در تابوت کل سکانس در يک نما گرفته مي شود.
در بخش سوم که از رسيدن نامه دوست دخترــ همون GF خودمون ــ دانيل (پسر خانواده) تا پايان فيلم ادامه می يابد همه چيز به سمت عادی شدن پيش می رود تا جايی که در پايان فيلم همه جزييات فيلم از فيلمنامه گرفته تا کارگردانی و بازيگری به نقطه تعادلی می رسند که در ابتدای فيلم از آن برخوردار بوده اند ولی بيننده آن آرامش ابتدايی را درون خود احساس نمی کند. چرا چنين است بايد فرق ان را در نقاط اطمينان ابتدا و انتهای فيلم جستجو کرد. در ابتدای فيلم آرامش ما ناشی از اطمينان تمام و کمال به مدرنيته بود و در انتها آرامش ما ناشی از ايمان به ناتمامی مدرنيته است آيا اين آرامش دوم همان عدم آرامش نيست؟
ديالوگ: اگر صاحبخانه می دانست که دزد در چه ساعتی می آيد بيدار می ماند و نمی گذاشت دزد وارد خانه شود!( اصل توجيه کردن مرگ)
چراغها خاموش می شوند. همه آرام سر جای خود نشسته اند. گاهی صدای خفيف پاکت چيپس يا پفک آرامش را بر هم می زند. پرده هم چنان سياه است و فقط دو تابلو که يکی محل خروج و ديگری علامت نکشيدن سيگار را نشان می دهد برق می زنند. لحظاتی بعد تبلیغات آغاز می شود، تقريباْ کسی نگاه نمی کند. پرده بعد از چند تبليغ هميشگی سياه می شود و لحظاتی بعد فيلم بر آن جان می گيرد. من در ديدن فيلمها وقتی اولين بار می بینمشان عادت به يک نوع فاصله گذاری دارم يعنی سعی می کنم تنها فيلم را ببينم ولی اين اجازه اين بار از من صلب شد. اولين نمای فيلم که بعدها فهميدم آخرين نمای آن نيز هست بد جور گيجم کرد هنوز از زير بار اين ضربه خارج نشده بودم که انگار دستهایی از پرده بيرون آمد و مرا به درون کشيد. ديگر خودم نبودم، ديگر فيلم را نمی ديدم بلکه آن را لحظه به لحظه زندگی می کردم و چه زود تمام شد اين زندگی. وقتی تيتراژ پايانی تمام شد، ديگر توانی برای نفس کشيدن برايم نمانده بود. کراواتم را باز می کنم و دگمه های پیراهنم را و خودم را زود به بيرون از سالن پرتاب می کنم. می خواهم نفس بکشم، می خواهم فراموش کنم، می خواهم به خودم بقبولانم که هر آنچه ديدم فيلم بود و نه زندگی، ولی مگر می شود، آن نگاه ها برايم آشنا بود. آن رفتار را هر روز ديده و لمس کرده ام، خيلی دور نيست، همين جاست، همين دور و بر چشمهايت را باز کن می بينی! ساعتها از پايان فيلم می گذشت و من هنوز می رفتم، می رفتم تا هوايی تازه پيدا کنم، تا نفسی عميق بکشم، تا فراموش کنم ولی آن چيزی که ديدم فيلم نبود تا بتوانم فراموش کنم، آنجا من بودم، تو بودی، همه ما بوديم ..وای که چقدر دردناک بود اين ديدن. در زمان نمايش فيلم می خواستم از جايم بلند شوم به جلوی پرده بروم و رو به آن سجده کنم(فکر کنم دوایی جایی چنین چیزی گفته بوده در مورد چه فیلمیُ نمی دونم) ولی افسوس که نتوانستم...کاش شهبازی را ببينم و کاش بتوانم از او تشکر کنم بخاطر اين رويای تلخ. رويايی که هرگز فراموشش نکرده ام، رويای ديدن فيلمی شبيه خودم. کاش بتوانم "نفس عميق" را يک با ديگر ببينم.
حرف آخر:
هر نگاه تو به من می بخشد
شور و عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سقف برجسته ای از زندگی من هستی(حمید مصدق)