تصویری را که با پایش روی خاک کشیده بود برای چندمین بار در هم ریخت، خیلی شبیه نمی شد و همین عصبیش می کرد.سیگارش را خاموش کرد، ومنتظر ماند. از صدای جمعیت فهمید که وقتش شده، آرام رفت به سمت پنجره، هنوز نرسیده بود که لیموزین پیچید داخل جاده، قبل از اینکه فکر کند که چرا، نشانه رفت و صدای سه گلوله در هوا پیچید. و دوید، نمی دانست رییس جمهور مرده یا نه اما وارد اولین سینمایی شد که فیلمی از مرلین را روی پرده داشت و خودش را روی صندلی رها کرد و محو تصویر شد.
پ.ن. برای تمام کسانی که مرلین را دوست داشتند
حرف آخر: می خوام بگم که غرق نورم از تو
دستانش را که بستند لبخند زد، چشم بند نخواست و برای رعایت سلسله مراتب نظامی، فرمان آتش را خودش داد.
حرف آخر: وقتی تو نیستی، بی نام و نشونم
وقتی بیرون میآمدم هنوز خواب بود، مثل وقتی که بیدار شده بودم، در را آرام بستم تا نکند خوابش بپرد، که پریده بود انگار. هفتمین قطار که رفت، برگشتم تا محل کارم را پیاده بروم یا نروم اصلاً، که نرفتم. در برگشت راهم را کمی طولانی کردم تا به هزاران حرفی که می خواستم برای آخرین بار بزنم فکر کنم، پشت در که رسیدم چندتاشان را که به گمانم تکان دهندهتر بود یا شاید هم برندهتر انتخاب کردم تا سر ضرب بگویم. در را با صدا باز کردم، آنطرفها که نبود به خودم گفتم شانس آورد وگرنه کشته بودمش الته اهلش نبودم. مستقیم رفتم به اتاق، که خواب بود مثل وقتی که رفته بودم، این را از ترسی که در چشمان پف کرده اش بود فهمیدم، وقتی از خواب پرید. تکیه دادم به در و بغضم رو به منی که در آینه بود بی صدا شکست، از خیالی که کرده بودم.
حرف آخر: این دل عاشقو می خوام که خاک راهت کنم
در تمام طول مدتی که در قطار بودم، به این فکر می کردم که چرا؟ چشمانم را که باز کردم رسیده بودیم، قرار بود تا رسیدیم حمام کنیم، شادی پاک شدن بعد از چند روز بیش از شرم لخت شدن میان خواهرها و برادرهایمان بود. دیگر چیزی به یاد ندارم، جز شنیدن صدای گروه بعدی که شادمان برای حمام می آمدند. شاید هنوز جای دستهایمان بر دیوارها مانده باشد. اینجا آشویتس بود سال 1946.
پ.ن. برای تمام آن شش میلیون نفر
حرف آخر: به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات
خوابیدهام در بخار الکل و دود، در توهم و خیال. مرزها در هم شکستهاند، واقعیت کجاست، رویا کجا رفت؟
- رویا کیه؟
- رویا!!! ... نمیدونم
- الان اینو نوشتی ... بهت میگم رویا کیه
- حالا بزار بقیهشو بنویسم برات توضیح میدم
- باشه
من انتخاب شدهام تاجهان با من تغییر کند، باید بروم ...
پ.ن. این چند خط رو در یک شب توهمناک نوشتم و دیگه اون توهم برنگشت برای ادامه این داستان خیالی در مورد یک آدم کیش شخصیتی.
حرف آخر: حالا هرجا که هستی باورم کن ... بدون با یاد تو تنهاترینم
ــ تنهایی؟
ــ نه
ــ به درک
ــ ممنون
حرف آخر: در بند و گرفتار در آن سلسله مویم
تلخ لطفاً ...
حرف آخر: به یاد تو نشستم زیر بارون
ایستاده بودم کنار خیابان. ساعتی می شد. عبور پر سرعت ماشین ها و ترس از تصادف و مردن مرا به این سمت خیابان میخ کوب کرده بود. کم کم داشت یادم می رفت که اصلاً آنطرف چه چیز به انتظارم بود که باید می رفتم. در همین فکرها بودم که صدای بلند عصایی در چند متریم توجهم را جلب کرد. حدسم درست بود مرد نابینایی با راهنمایی عصا خودش را رسانده بود به کنار خیابان و منتظر بود تا کسی دستش را بگیرد و با خود ببرد آن سوی خیابان.
رفتم به سمتش، آرام دستش را گرفتم که تشکری کرد و با هم راه افتادیم، تقریباً نیمه خیابان بودیم که اتومبیلی با سرعت به ما نزدیک شد صدای ترمز، کشیده شدن ماشین بر روی زمین، چهره ام را کمی نگران کرد اما آرامش مرد نابینا ماند، اتومبیلکه خورد به ما، افتادیم کف خیابان، سایر اتومبیل ها که ایستادند برای کمک تشکر سریعی از مرد نابینا که از درد به خودش می پیچید کردم و سریع خودم را رساندم به آنسمت خیابان. هرکس مرا در آنحال می دید از چهره ام می فهمید که کار بزرگی کرده ام.
حرف آخر: زیر باران باید رفت
صف رسیده بود تا سر چهار راه، مثل تمام سالهای گذشته. همه آمده بودیم باز تا دوباره از نور عبور کنیم و برویم میان رویا، میان بهشت.
این صف را، این سینما را می شناسیم، اینجا بود که بزرگ شدن را یاد گرفتیم، و شوخی را و هزاران چیز دیگر را. یاد گرفتیم با غریبه ها هم هم کلام شد، می توان اهلی شد، و به یک کار دوست داشتنی عادت کرد.
مثل همیشه صف پر بود از شوخی های همیشگی، و جر و بحث های دوستانه. و تشرهای گاه و بی گاه به بلیط فروش برای زودتر باز شدن گیشه ای که در تمام گذشته نشد، یک بار هم که شده زودتر باز شود، ولی این غرزدن ها عادت شده بود، برای ما و برای بلیط فروش.
در اینهمه زمان که گذشت همه چیز فراموشمان شد، اینکه می خواستیم چه کاره بشویم یا کجا زندگی کنیم و هزاران چیز دیگر جز قرار هفتگیمان با همه آنها که آخر هفته می آمدند تا بهشت را تجربه کنیم، چه می آمدیم چه نه.
گیشه باز شد و کارتهایمان را گرفتیم و تمام هیاهو پرتاب شد به داخل سالن انتظار، پشت میزهای کافه، سکوها و هرجا می شد که داخل آن سالن کوچک جمع شد.
خیلی ها آمدند و رفتند، نسل ها عوض شد، ما بزرگ شدیم، بزرگترها پیر شدند و پیرترها رفتند به سرزمین خاطرات. مولتی پلکس ها آمدند ولی ما همچنان وفادار قرارگاه کوچکمان ماندیم.
صدای فزیاد جوان نا آشنا ما را دعوت کرد به سمت سالن. در حسی میان شوق آنچه قرار بود ببینیم و ناراحتی از بی نتیجه ماندن بحث هامان رفتیم به سمت سالن. و در نور کم نشستیم هرجا که دستمان رسید. هیچوقت جا مهم نبود، فقط می خواستیم ببینیم.
خبر را چند روز پیش دادند به همه ما. گفتند پیر مرد با اسم خواسته در تماشای این صحنه آخر باشیم. آنقدر خاطرات خوب داشتیم که بهانه نداشته باشیم برای نیامدن.
سالن تاریک شد. همراه با آمدن ان حس قدیمی و حبس شدن نفسهمان در سینه. وقتی تصویرش آرام فید شد رو پرده سینما. همه ایستادند بی تلاشی برای پاک کردن اشکها، آپاراتچی پیر این سینما هم رفته بود به سرزمین خاطرات. کاش همیشه کسی بود تا از خاطزاتمان فیلم بگیرد و بگذارد به تماشا.
پ.ن. این داستان را تقدیم می کنم به تمام خاطرات خوبم با فیلیپ نواره.
حرف آخر: یه قطره دریا به من بده.
خیابان بسته بود، از ازدحام بیش از حد اتومبیل، عصبی بودم از صدای بوغ و دودی که در هوا بود، می گفتند یک تصادف شدید علت آنهمه شلوغیست، ناگهان چشمم افتاد به خیابان دست راستم که جلویش تابلوی بنبست خورده بود، و یادم آمد که یک هفتهای میشود که ادامه خیابان را ساخته بودند. از خباثت لبخندی که روی لبم نشست، خندهام گرفت. بدون جلب توجه پیچیدم سمت خیابان و چقدر خوشحال شدم از اینکه تا چند دقیقه دیگر در مقصدم بودم بی تحمل آن ترافیک وحشتناک.
تمام اتفاقات بعد در چند لحظه از جلوی چشمم گذشت. اتومبیلی که از با سرعت از یک جاده فرعی خارج شد، تصادف نسبتاً معمولی با خسارت کم بین اتومبیلهایمان، پیاده شدن راننده با عصبانیت و داد و فریاد. پیاده شدن من برای فهمیدن آنهمه عصبانیت. و دیگر هیچ چیز یادم نمیآید جز صدای ناهماهنگ چند گلوله و من مردم.
حرف آخر: هنوزم زیر رگبار ترانه ... کنار خاطرات تو میشینم
می نوشت، تمام که می شد، تند تند می خواند نوشته اش را و بعد، مچاله و پرتاب به سمت سطل آشغالی که حالا پر نبود ولی با این تلاشی که از خودش نشان می داد، مطمئناً تا دو ساعت بعدش پر می شد. تمام سعیش را کرد تا یک نامه عاشقانه، یا هر چیز دیگر در آن مایه ها بنویسد و نشد که نشد. آخرش مداد را انداخت یک ور تا خود کشی کند. نتوانست به تعداد کافی قرص پیدا کند، برگشت داخل سطل را گشت یکی از نامه ها را که فکر می کرد از همه بهتر نوشته پیدا کرد، پاکنویس کرد، و رفت تا پستش کند. از پستخانه که میآمد با تریلی تصادف کرد و مرد.
حرف آخر: …
کادر را بست، با لنز دوربین کمی ور رفت تا از نِت بودن تصویر مطمئن شود، و نشست تا بهترین عکس تمام زندگی خبرنگاریش را بگیرد.
سالها پیش بود که ناگهان گم شد، بی خبر، بی خداحافظی، بعد از آنهمه قرار که با هم داشتند، چشمش را که بست 15 ساله شد و رفت درست افتاد وسط کوچه باغهای قصرالدشت، که پر بودند از بازی، دویدن دنبال هم، فرار از دست باغبان به خاطر دزدی، نشستن و تماشا و حرف و عشق، عشق، عشق.
پروازی که منتظرش بود به زمین نشست، و حالا سی سال بعد بود، و ناگهان پیدایش شده بود، خبر را که شنیده بود شک نکرده بود که بیاید یا نه، و خودش را آماده کرده بود برای امروز که قرار بود بهترین روز زندگیش باشد، و حالا روبروی سالن ورود نشسته بود با دوربینش تا عکس بگیرد، گریه کند، بچه شود و برگردد به 15 سالگی خودش و او در کوچه باغهای قصرالدشت.
زن میانسال از سالن که بیرون آمد، گشت دنبال کسی که باید میآمد، و داخل سالن نبود، و این بیرون تنها یک دوربین خالی روی سه پایه اش مانده بود با یادداشتی روی آن که " رفتم تا تو همان باشی که سی سال پیش".
از پارکینگ فرودگاه که آمد بیرون یادش آمد خداحافظی نکرده ته یادداشتش و ترسید نکند فکر کند که خواسته تلافی دربیاورد. ماشین را نگه داشت و ناگهان زد زیر گریه.
حرف آخر: تو نباشی، کی با شعرم، فال خوب و بد بگیره
نشستهام به تماشا، چشم در چشم، نشسته روی لبه روبروی لبهای که به آن تکیه داده ام، آرامش آب را و من را پریشان می کند ، اولی را با پاهایش، دومی را شاید با چشمهایش که نمی بینم از این فاصله، اما احساسش می کنم، در هوا هست آن چشم ها. قهوه را تلخ خوردم تا خوابم نبرد از کافئین و تلخی، می خواهم تمام روز گذشته را در تمام امروز بنویسم، از پنجره نگاه می کنم، استخر هنوز آنجاست، و هنوز پر از آب پریشان خاطر این بار از بادی که می آید، شاید باد هم یاد او را آورده برای آب، دراز می کشم روی کاناپه یا تخت، شاید تخت بود، آخر اینجا که هستم کاناپه ندارد، حتماً تخت بود، چشمم می افتد به باقی مانده کوکایین روی میز، می روم سراغش تا یادش دوباره بیاید.
حرف آخر: اگه قیمتی ترین سنگ زمینم ... پیش تابستون دستای تو برفم
نشست روی صندلی خالی روبروی پنجره و منتظر ماند به تماشای مرد تکیه داده به دیوار همسایه، صدای در آمد، انگار این بار نوبت او شده بود.
پ.ن. ناتمام ها نوشتههایی هستند بی نام و نشان که زمانی شروع کردم به نوشتنشون ولی اونقدر زمان گذشت که دیگه حس ادامه دادن و تمام کردنشون از سرم پرید. هر کدوم شما با حس خودتون این نوشته ها رو هر جور که دوست داشتید تمام کنید. و اگه دوست داشتید برای من هم بنویسید.
حرف آخر: تویی راز بودن به این سادگی
قهوه را تلخ کردم، تلختر از همیشه که تو هم بودی. فنجان که نصف شد، سیگار پیچیدم برای خودم و تو که نبودی تا بگویی با این توتونهای آشغالی خوب میپیچی، نفهمیدم این بار را خوب پیچیدم یا نه.
پ.ن. ناتمام ها نوشتههایی هستند بی نام و نشان که زمانی شروع کردم به نوشتنشون ولی اونقدر زمان گذشت که دیگه حس ادامه دادن و تمام کردنشون از سرم پرید. هر کدوم شما با حس خودتون این نوشته ها رو هر جور که دوست داشتید تمام کنید. و اگه دوست داشتید برای من هم بنویسید.
حرف آخر: تو تعبیر رویای نادیدهای ... تو نوری که بر سایه تابیدهای
در زمانهای دور و شایدم نزدیک، در شهری جنگلی در اروپا دو هیزمشکن زندگی میکردند با سابقه دوستی بسیار طولانی این دو مانند یک روح بودند در دو بدن و یا یک کون در دو تنبون و یا مثالهایی از این دست.
یکروز مثل تمام روزهایی که خورشید از شرق طلوع میکند، بنا شد در شهرشان مسابقهای با عنوان "بهترین هیزمشکن سال" برگزار شود. حالا اگر عنوان مسابقه خیلی احمقانه است دیگر به شما مربوط نمیشود، خواننده که نباید اینقدر پر توقع باشد.
بالاخره روز مسابقه رسید و دهها هیزمشکن از جمله آن دو دوست از سراسر شهر به سمت جنگل روانه شدند تا برای برنده شدن در این مسابقه احمقانه، جنگل را ویران کنند و خلاص.
دو هیزمشکن قصه ما بعلت مهارتهای زیادشان ــ من تصمیم گرفتم مهارتشان زیاد باشد تا بتوانند برنده شوند و من هم بتوانم یک نتیجه اخلاقی از قصهام بگیرم ــ با فاصلهای فاحش از بقیه پیش افتادند. مسابقه تمام شد و مسئولین شهرداری مربوطه شروع کردند به اندازهگیری حجم چوبهای جمعآوری شده تا هم برنده مسابقه را برای اعطای جایزه تبر طلایی مشحص کنند و هم میزان خسارت به جنگل اطراف شهرشان را برآورد کنند.
ناگهان اتفاق عجیبی برای آن دو دوست افتاد، آنها یکدیگر را در حالیکه با دستهای از هیزم اطراف کپه هیزم دیگری بود مشاهده کردند ــ به منطق داستان گیر ندهید خواهشاً ــ و هر دو مطمئن شدند که آن یکی آمده از چوبهای رفیقش بدزدد برای برنده شدن خودش. از زور عصبانیت تبرهایشان را برداشتند و دویدند به سمت هم تا دوستیشان را با کشتن یکدیگر تمام کنند. از اینجا به بعد داستان را برای تمام شدن زودتر به شکل دیالوگ مینویسم. احساسات و بقیه حالات طرفین را خودتان هرجور راحتید تصور کنید.
اولی ــ ]فحش رکیک [تو سر کپه هیزم من چه کار میکردی؟
دومی ــ ]فحش رکیکتر [تو چی؟ رفتهبودی هیزمهای من رو بدزدی؟
اولی ــ من دزدم یا تو؟
دومی ــ تو
هر دو با هم ــ من دیدم هیزمهامون مساویه رفتم یه کم از چوبهای خودم رو بزارم رو مال تو که برنده شی!!!
نویسنده ــ اونجای آدم دروغگو
هردم با هم ــ به تو چه
در این میان ناگهان دو دوست به اشتباه خود پی بردند و از هم معذرت خواهی کردند و چون به هم شک کرده بودند به هم حمله کردند و با تبر به جان هم افتادند و همدیگر را کشتند.
حرف آخر: دو تنها رو دو سرگردون دو بیکس
از غرب آمده بودند، برای انتقام، دانزینگ را می خواستند، ما گدانسک را ندادیم، و ما را کشتند. بقیه مان با چشمانی اشکبار برادرانمان را به خاک سپردیم و رفتیم به شرق تا کمک بگیریم. مرز شوروی پر شد از جنازه هایمان و تیرهای روسی، ما ده هزار نفر بودیم، درختهای کاتین باید یادشان باشد، سال 1939 بود سپتامبر.
پ.ن. برای سربازان لهستانی که وقتی به سربازان روس پناه بردند به جای لباس و غذا گلوله نصیبشان شد.
حرف آخر: سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت
نهارشان را که خوردند، تک تک آمدند در تراس ویلای ساحلیشان نشستند بی حرف البته. این آخرین روزی بود که می خواستند آنجا بمانند باید می رفتند، کجا؟ هنوز تصمیم نگرفته بودند.
مرد ناگهان در حالیکه در صندلی راحتی جابجا می شد گفت:" چقدر چایی می چسبه الان"، معلوم نشد چه بر سر صدایش آمد که انگار گم شد و به گوش زن جوان که کتاب می خواند نرسید، اینها را مرد برای خودش فکر کرد و در همین خیالها ساکت شد و چشمهایش را بست.
"اصلا گور باباشون" صدای این جمله پیچید در صدای کتابی که سوار بر باد در حیاط می رفت. اگر به نوبت هم بود این بار نوبت مرد بود که بی تفاوت بماند تا تلافی کند شاید.
"چرا خانوم؟" این را آرام گفت زن هم شنید ولی چیزی نگفت. هنوز همدیگر را دوست داشتند، این را از نگاههای گاه و بی گاهشان می شد فهمید وقتی نئشه می شدند بیشتر حتی.
زن بلند شد لباس نیمه بلند، نسبتاً نازکش را از تنش در آورد و با بیکینی نشست روی راحتی و پایش را دراز کرد تا به نرده ها برساند که با کمی جابجایی به هدفش رسد و آرام پلکهایش را بست.
مرد که تمام اینها را دیده بود یا حدس زده بود انگار با صدایی که بشنود گفت" سردت نشه عزیزم"، احساسی که در واژه آخری جمله اش بود زیاد نبود ولی آنقدر بود که زن یک لبخند گوچک تحویل بدهد و بگوید "نه خوبه".
مرد از روی میز بینشان پاکت مارلبورو را برداشت تا برای خودش سیگاری روشن کند، زن که انگار خواهشی داشت باشد برگشت به سمتش. سیگار تازه روشن شده رفت لای انگشتان زن و مرد برای خودش سیگار دیگری آتش زد(ادامه دارد).
حرف آخر: نوازش کن تو دستامو که خیلی وقته یخ کرده
حرف آخر: تو شدی خون تو رگهام، من دیگه خودم نبودم
مدتها بودکه دیگر آن نویسنده عصیان زده و معترض چند سال قبل نبودم که می خواست جهان را تغییر دهد. زندگی چنان مرا هم مانند بقیه حامله کرد که تصمیم گرفتم برای زاییدن تمام سعیم را بسیح کنم و تبدیل به یک شهروند سر به راه بشوم. برای رسیدن به هدفم مدتها بود که صبح زود از خواب بیدار میشدم، صبحانه را خورده و نخورده میزدم بیرون تا زودتر به سرکارم برسم و تا غروب بمانم همانجا و بعد برگردم خانه، شام بخورم و بنشینم پای یکی از سریالهای سابقاً درپیت و حالا جذاب تلوزیون و بعد بخوابم تا روز بعد.
اما از بخت بد تازگیها هر روز یک اتفاق تازه می افتد که مرا می برد باز به دیار دیوانگی. و امروز دوباره شخصیتهای داستانم در وسط یک نئشگی برگشتند و دوره ام کردند تا ببرمشان به دنیای خیالاتم. با بی حوصلگی آخرین ذره های گرد رویایی را فرو بردم و ناگهان دلم رفت به گذشته ها و شروع کردم به نوشتن خیالم سرم را که بلند کردم دیدم دوباره شده ام آنی که خوب می شناسمش، یک نویسنده دیوانه.
حرف آخر:
پنجره ها رو واکنین ... گل بریزین سبد سبد
میاد که پیشم بمونه ... گفته نمیره تا ابد
تو که آمدی، گفتم همه بروند، می خواستم با تو باشم، تنها باشیم، تا دستت را بگیرم و بنشانمت روی پاهایم و بگویم چقدر منتظرت بوده ام در کنار عکسهات، تا تو بخندی و من دست بکشم روی موهایت و غرق بوسه ات کنم، اما نمی دانم چرا تو هم با بقیه رفتی، و حرفهای ایندفعه هم انبار شد روی بقیه حرفها تا دفعه بعد که بیایی.
حرف آخر:
می خوندی، شب ستاره بارون می شد ... با خوندن دل کمی آروم می شد
از خانه زدم بیرون، خیابان آنقدر شلوغ بود که بتوانم خودم را گم کنم در هیاهویش، بی هدف شروع کردم به رفتن، به این فکر می کردم، چرا دیگر نوشتن اینقدر عذاب آور شده، شاید چون تو دیگر نمی خوانیشان، یا کم می خوانیشان، آخر می دانی، همه برای دل خودشان می نویسند و من برای تو که ببینی، که ذوق کنی همانجا و برایم بنویسی، که بعدش زنگ بزنی بگویی برایت بگویم منظورم از از موضوعی که نوشتم چه بوده، و هزار چرای دیگر، یا بیایی و مجبورم کنی آنهمه ننوشته را برایت بخوانم، و من برای شوق تو بخوانم. از چهار راه رد نشدم، ترسیدم در این بی حواسی ماشین بیاید بزند، بکشدم، ولی اشتباه می کنی، از مردن نمی ترسم، هیچوقت نمی ترسیدم، از این می ترسم که هیچکس نیست به تو بگوید که من دیگر نیستم، از این می ترسم که فکر کنی فراموشت کرده ام، گرچه می دانم، می دانی فراموشت نمی کنم، ولی ترس است دیگر، می آید می نشیند در وجود آدم وآدم را می برد می اندازد در کابوس. ولی از همه بیشتر می ترسم گریه کنی، این یکی را حتماً نمی دانی، چون تا به حال نگفته ام گریه ات ویرانم می کند، برگشتم خانه تا بنویسم، نوشتن تنها چیزیست که برایم مانده تا به تو نزدیک تر باشم، تا جزئی از وجودت باشم. پس دوباره می نویسم، می نویسم تا شاید اگر وقت کردی و خواندیشان بدانی که می دانم تنهایی با آدم چه کار می کند.
حرف آخر:
این حالِ منِ بی تو، بغض غزلی بر لب
بی وقفه ترین فریاد، زیر سمِ اسبِ شب
درست حسابی یادم نیست، که این تو بودی که دراز کشیده بودی و من نشسته بودم کنارت به حرف زدن یا تو نشسته بودی کنار تخت و کنار منی که روی تخت ولو بودم. نمی توانم تصاویر را کنار هم بچینم واز درونش یک ماجرای معقول برای خودم بسازم، گاهی یادم می آید که برایت از دوست داشتن می گفتم و از هزاران چیز دیگر که برایت قشنگ بود و برایم، دستم را هم می کشیدم روی موهایت، دقیق تر که فکر می کنم تصویر چند بوسه هم می آید می نشیند در خیالم و قصد بیرون رفتن نمی کند، تا می خواهم اینها را باور کنم ناگهان صدایت می پیچد در گوشم که دارد از درونت آرزوهایت را یکی یکی برایم می آورد و باز دست من که این بار روی بدن برهنه ات بالا و پایین می رود و شاید نوازشت می کند. چرا سعی نمی کنم خاطره درست را بیادم بیاورم؟ می دانی، آخر الان ماهها از آن روز گذشته است و دیدنت آنقدر سخت شده که ترجیح می دهم، هر دو تایشان را داشته باشم حتی تازگی ها به این فکر افتاده ام که در یکیشان تو را بیاورم در آغوشم بخوابانم زیر باران بوسه. راستی نگفتی، تو کدامشان را بیشتر می پسندی؟
حرف آخر: هرچی که عشقه، با نگاه، نثار چشمات می کنم
وقتی رسیدم شام می خوردند، یعنی نشسته بودند پشت میز تا شام بخورند، نه که فکر کنید شام درست کرده باشند، از بیرون غذا گرفته بودند، برای من هم. قبلش خبر داده بودم که می آیم این بود که یادشان بود. تا غذا تمام شود کلمات آرام نشستند، منتظر. بعد از آنهم چند تایشان پرتاب شدند برای شوخی تا که نشستیم به بازی. هوا پر شد از دود سیگار و صدای بر خوردن ورق و سکوت، بازی رفت و رفت و آنقدر بطری و پاکت خالی کرد تا دیگر هیچکس یادش نماند که امشب قرار بود چه کار کنیم. بیدار که شدم هوا کاملاً روشن شده بود، یعنی ظهر شده بود. سبکی هوا روی سینه ام نشسته بود و سنگینی یاسی روی دستم بود هنوز. هنوز؟ چرا هنوز؟ آمدنم را به اتاق یادم نیامد، گفت دیشب انگار در رویا بوده با من و من تنها بازی را به یاد داشتم. چشمهایم را بستم دوباره ورقها شروع کردند به بر خوردن.
حرف آخر: توی آبادی دل، هوس دیدن تو پیچیده
از سر صبح معلوم بود که امروز روز عجیبی است، نه فکر کنی حالا این را می گویم، نه، از خود صبح می دانستم. فعلاْ که اتفاق خاصی نیافتاده، جز آن خیال لعنتی که افتاده به جانم و هی می بردم به 18 سالگی، به تهران، به خیابان تخت جمشید و ... سینمایش را که هنوز یادت هست؟ عصر جدید. فیلمش را هرچه فکر می کنم یادم نمی آید، ولی لابی اش را چرا، تو را اولین بار آنجا دیدم، مطمئنم که آنجا بود، با فیلم آمدی ... امان از این خیال. بگذریم، خودت خوبی؟
حرف آخر: وقت است که بازآیی
هنوز گاهی تصویر روز آخر سارا می آید می نشیند در ذهنم و خیالم را پر می کند.تا دوستش بیاید، با عجله برگشته بود یک لقمه دیگر بخورد. مانده بود بین گرسنگی و امتحان دانشگاه، که خیلی دیرش شده بود. حالا چهارسالی از آن انفجار لعنتی گذشته بود.
با پدرم همزمان به خانه رسیدیم. او یکراست رفت اتاق سارا و با عکسش آمد، تلفن را کشید و نشست جلوی تلوزیون که من روشن کرده بودم و داشت خبر کشته شدن یکی از فرماندهان ارشد حماس را می گفت. خبرش از صبح آمده بود انگار.
گوینده آرام و شمرده سوابق فرمانده را می خواند. ... فرمانده ارشد حماس، طراح 4 عملیات انتحاری از جمله حمله به دانشگاه تل آویو، مرکز خرید ...دیگر صدا نمی آمد. فقط پیاده شدن پدرم را از هواپیما را دیدم و اشکی که گوشه چشمش بود موقع مصاحبه.
برگشتم سرهنگ را دوباره ببینم، چشمهایش را بسته بود و عکس سارا را نوازش می کرد. با اشکی که آرام آرام در شقیقه اش گم می شد.
حرف آخر: آخه من قربونِ اون چشات برم
خیالهایت را، یادعکسهایت را، همه را، همه را، خواباندم، خواباندم تا مرا خواب نکنند مانند تمام شبهای پیش از این، تا بیدار بمانم برایت، تا ببینم که می آیی، می دانم که شبها دلت آرام ندارد و می آیی و ما را می بینی، می خواهم ببینم سایه ات در اتاق جان می گیرد، امشب را نمی خوابم، آن شیشه سبز را که آنطرف افتاده را خالی کردم اما تو نیامدی، آن گرد رویایی توهمت را می آورد و می برد اما هیچکدامشان جان نمی گیرند، همین جا می نشینم روی این مبل کنار پنجره که تو همیشه روی آن می نشستی، درها را باز گذاشته ام، چراغها اما خاموشند، اگر دوام نیاوردم، اگر خوابم برد، اگر امشب هم مانند هرشب شد، وقتی آمدی چراغها را روشن کن و همین یک بار مرا بیدار کن تا ببینمت. می خواهم با صدای بلند آمدنت را فریاد بزنم چون همیشه باور داشتم که می آیی.
حرف آخر: تو چیزی گفتی و شب جای من شد
حرکت می کنم در امتداد بازی، زمین می ایستد زمان هم انگار و تند تند می آید آن خیالها و دیگر هیچ چیز نیست جز خیال، خیال، خیال. می مانم به تماشای مسیر، حالا از ما خیلی دور نیستند آن دو خط آبی و شاید آنهمه خطوط قرمز. ضربان صوت گوشخراش می گفت برو، نمان، دست کم این چند روز را، شهر را خلوت کن تا سایه ها بیایند و بروند آنوقت برگرد به شهری که ان موقع خیلی از مرز دورتر است. می روم کنار ساحل می نشینم تا بیاید با هم برویم. روی زمین دراز می کشم، کنار تخت، توی اتاق و چشمانم را نمی بندم این بار و می مانم تا کدامشان زودتر بیایند، او، سربازان یا موشک.
حرف آخر: ای زلال خانگی بر من ببار
یک ... دوووووووو ...سهههههههه ... چاهار ... پنج ... شیش ... هفت ... هشت ... نه ... نه .. نه ...
- مامان بعد از نه چنده؟
- مامااان!!
- اَه ... مامان!!! چرا هیچوقت جوابمو نمی دی؟
- ...
پسر می زند زیر گریه و قاب عکس را پرت می کند به گوشه اتاق.
- مادرِت بر می گرده، رفته یه مسافرت دور، ولی تو رو یادش هست، با عکسش حرف بزن، حتماً جوابتو می ده.
پسر حالا خوابیده بود و قطره های اشک روی گونه های پدرش را ندید.
حرف آخر: ترس بی تو زنده موندن، ترس لحظه های مرگه
وقتی در راه پله بالا می آمد، صدای پایش نشست در خیالم و ماندم به تماشای شانزده سالگیمان. نرسیده به آنجا که من بودم، صدایش پیچید در صدای همسایه و رفت. حالا سالهاست از آن خانه رفته ام، از آن محله حتی. ولی گاهی، صدایش و شاید خیالش مرا به آن طرفها می کشاند. بارها خواسته ام فراموشش کنم ولی تا چشمانم را می بندم همانیست که نوجوانیم را جوان کرد.
حرف آخر:
گاهی لبی گستاخ یا دستی گنهکار
در شهر زلفی، شب روی می کرد،آری
یادت هست؟ از ان آروزها چیزی در خیالت مانده؟ وقت می کنی گاهی به انها فکر کنی؟ فرصت داری به خیابانهای هر روزه مان سر بزنی؟ به باغ نوجوانیمان چطور؟ نه آمدن را نمی گویم، می دانم نمی توانی بیایی منظورم در یادهایت است. نقشی را که آن روز برفی روی درخت گردوی جلوی خانه تان کشیدیم را که فراموش نکرده ای؟ تو را به تمام آن لحظه ها، خاطره ها، جاها و به همه چیزهای مشترک قسم می دهم اگر شده حتی لحظه چشمانت را ببند و سعی کن به آن روزها فکر کنی.
من یک پس یهودی را به یاد می آورم که مدتهاست منتظر است اگر شده حتی یک بار، فقط یک بار به خوابش بیایی و بگویی چرا هیچوقت از آن دریای لعنتی برنگشتی؟
حرف آخر: تا برام از گل میگی، من کنارت پرپرم
روی مبل نشسته بود به تماشای پنجره، خودِ پنجره که نه، بیرون آن را می نگریست، آسمان شب را، شاید هم خود شب را. منتظر بود. منتظر بود تا شاید اتفاقی بیافتد. مدتها بود که منتظر بود. از وقتی که او رفته بود منتظر بود. منتظر بود تا برگردد، تا برگردد بیاید برش دارد، برش دارد ببرد بریزد در آغوشش، رهایش کند، آزادش کند. آن شب هم رو به پایان بود. مانند دیشب، مانند هر شب. سیگارش را روشن کرد، پکی عمیق به آن زد و همزمان با رها شدن دودها در اتاقِ حالا روشن از سپیده صبح با خودش و شاید هم با صدای بلند گفت، فردا حتماً می آید، حتماً می...، حتماً... حتممم ... ححح ... و. این آخرین کلمه را وقتی گفت که چشمهایش کاملاً بسته بود.
حرف آخر: تو که هستی بگو گمشه ستاره
این روزها، خروسها دیگر آواز نمی خوانند، گرچه نمی دانم صدای گوشخراشِ دم صبحشان را کسی دوست داشت یا نه، بلکه دعوا می کنند و نوک می زنند و هر کس جلویشان را بگیرد عربده می کشند. عجب روزگاری شده.
حرف آخر: در تو باید گم شوم دیوانه وار
بخش های قبلی ... 1... 2 ... 3 ... 4 ... 5 ... 6 ... 7 ... 8 ...
همه هستند، حتی پدر بزرگ که هیچوقت نمی آمد. ویلای ما در ساحل خزر هیچوقت اینهمه آدم را به خود ندیده است. در چشم تمام کسانی که برای عکس دسته جمعی می ایستند اشک جمع شده است. آرزو می کنم کاش همیشه بیاییم اینجا.
تلوزیون را خاموش می کنم تا سکوت بیاید، آنجا آن گوشه روی مبل نشسته، خیره است به صفحه حال تاریک تلوزیون، سرم را می گذارم روی پاهایش، دستش می آید روی سرم، لای موهایم، چشمانم را می بندم. چیزی نمی گوید وقتی می گویم کاش همیشه بودی.
آیدا این روزها دیرتر به خانه می آید، چرایش را می دانم، شاید بقیه هم می دانند، کسی چیزی نمی گوید، تا روزی که با دوست پسرش به خانه می آید، هیچکس عشق را باور نمی کند. بعد از آنهم من باور نمی کنم.
اسلحه را می گذارم روی تخت، می خواهم تصمیم بگیرم، نمی توانم، دستانم به فکری که در سرم دارم کمک نمی کند. گرد را فرو می برم، می خواهم بهتر فکر کنم. ناگهان از خواب می پرم، یاسی نشسته کنارم، می خواهد بداند چرا؟ تنها اشکهایم را می بیند.
حرف آخر:
تو ز دیار من آمدی
سکوت جانم بهم زدی
شیشه غم به تلنگری
زدی شکست.
بخش اول ... بخش دوم ... بخش سوم ... بخش چهارم ... بخش پنجم ....
تنها رفتم، اما بود وقتی بر می گشتم، شاید از ابتدا با او رفته بودم. کاش تمام اینها که دوره ام کرده اند می رفتند و تنها یاسی می ماند و من و شبهای سیتروئن، و اندکی از آن ماده رویایی که این روزها بی هر دو آنها نمی توانم.
پدرم مغزش را در روزی که هیچکس در خانه ای که بی من و آیدا خلوت ترین روزهایش را می گذراند، با اسلحه خانوادگی تقدیم کاغذی کرد که سفید مانده بود. پایانش را در شب نوروز، وقتی که در خواست چند باره من برای شنیدن صدایش با گریه مادر همراه شد فهمیدم.
در بیدار ترین شب پاریس، با او خوابیده بودم. شبی که نه برایم خاطره داشت و نه برایش. و نه حتی به مانند سالهای اول جذابیت. از پاریس تنها یاسی بود که به یادگارهای شیراز اضافه شده بود. یادگارهایی که حالا با او کامل بود.
پدرم می خواهد از پاریس بگوید، از آشنایی با مادر در ورسای. مادرم اما نمی ماند بی آنکه بدانم چرا؟ صدای بی امان تلفن داستان این بار برایم جذاب را برای همیشه نیمه کاره می گذارد.
حرف آخر:
وای، باران،باران
شیشه پنجره را باران شست
از دلِ من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
(حمید مصدق)
داشتی فکر می کردی به لباسی که دیروز دیده بودی و امروز می خواستی برای خریدش بروی که تلفنت زنگ زد، یا احساس کردی که زنگ زد، زنگ هم که نزد و فقط روی سینه هایت لرزید، نمی دانستی کیست، یا شاید هم می دانستی و فقط نخواستی به او فکر کنی، حوصله فکر کردن نداشتی. بالاخره تلفن را جواب دادی با صدایی آرام. صدایش که آمد فهمیدی که حدسی را که نخواستی بزنی درست بود.همانی بود که باید می بود. همانی بود که دیشب مهمانش بودی و صبح فهمیده بودی که همه چیز تمام شده و شد مثل بقیه که هر شب می آمدند و می رفتند. ... (ادامه دارد)
حرف آخر: چشات گفتن که بشکن من شکستم