تبليغاتX
از روزگار رفته، حکایت

فکر اینکه تو یکی از مردسالارترین کشورهای دنیا یه زن  رییس جمهور بشه بد جور قلقلکم می داد ولی چه کنم که سگولن  چپ بود و من متمایل به اندیشه های راست لیبرال. اگه از تمام ویژگی های که یه رییس جمهور باید تو ذهن من داشته باشه سگولن فقط زنانگی رو داشت. سارکو همه چیز داشت. راست، لیبرال، مخالف مهاجرین. خیلی خوشحالم که سارکو حالا رییس جمهور فرانسه است. و خوشحال تر از اینکه باد راست تو اروپا وزیدن گرفت. و جرجی یه متحد خوب تو اروپا پیدا کرد تا چپای دنیا هی واق واق نکنن که دنیا داره به سمت چپ گرایی و مخالفت با بوش می ره.  خیلی مرسی سارکو که امید رو به اردوی راست برگردوندی.

 

حرف آخر: قهر نکن عشق من، قهر تو آتیشمه

نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

تصویر فعلی: "تحصیل کرده های آمریکا و انگلیس به درد ما نمی خورند، علما( همون آخوندای سابق)، به داد دولت نهم برسید." احمدی نژاد در شیراز و در هنگام دیدن یه تعداد عمامه به سر جوگیر شد ویه سری گل واژه (همون کس شعر سابق) گفت که در مجموع این دوجمله بالا ازش بیرون میومد.

 

تصویر قبلی: "من یه معلم هستم. من دکترای حمل و نقل و ترافیک از انگلیس دارم". گوشه ای از خالی بندی های مستر پرزیدنت ایران در ایام انتخابات.

 

خوب ما که نگفتیم. خودت می گی به درد ایران نمی خوری. خوب عزیز دل!!! خوشگل مامان!!! استعفا بده. خلاص.

 

حرف آخر: تو اومدی و با تو ... شب عاشقانه خندید

نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

سه روزه نخوابیدم ... همین

حرف آخر: هرچی آرزوی خوبه مال تو

نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 4:18 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

وضعیت فعلی بین حکومت اسلامی(که اصرار دارد ایران نامیده شود) و جامعه جهانی(آمریکای سابق) از دو دیدگاه متفاوت و شاید متضاد قابل بررسی است.
با نگاه خوش بینانه به اینهمه جنگ و جدل می توان درگیری های در جریان  را از خیابان های بیروت و بغداد گرفته تا آبهای اروند رود و خلیج فارس و از وین گرفته تا نیویورک در راستای کسب برگهای مهمتر برای بازی مذاکره دانست. مذاکره ای که دیر یا زود آغاز خواهد شد.
اما اگر بدبینانه به این قضایا نگاه کنیم مسیر در جریان گام های آرامیست به سمت یک رویارویی تمام عیار نظامی. مسیری که جنگ سالاران پنتاگون و سیاستمداران کاخ سفید بارها و بارها با سرعتهای کمتر و بیشتر پیموده اند و جنگ های بیشمار تفنگداران دریایی ایالات متحده در گوشه و کنار جهان آغاز کرده اند موید این نکته است.
اختلافات بنیادینی که این دو نظریه با هم دارند نباید ما را از این نکته غافل کند که هر دو نگاه به طرفین هشدار می دهد که وضعیت فعلی( نه جنگ، نه صلح) قادر به ادامه حیات نیست. اما نمی توان دقیقاً آینده را پیشبینی کرد چرا که برخلاف حرکت تدریجی سیاست ایالات متحده به سمت عقلانیت،  حکومت اسلامی با سرعت اشتباهات حماقت بار صدام و طالبان را تکرار می کند.

حرف آخر: ای به داد من رسیده، تو روزای خود شکستن

نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

تو اين مدت که نبودم بجز کم شدن چند روز از زندگيم(شما رو نمي دونم) مردن چندين هزار نفر و به دنيا اومدن چندين هزار و چند نفر(به همت جهان سومي ها) اتفاق غير منتظره ديگه ای نیافتاد. منو بگو که فکر می کردم اگه ننویسم آسمون به زمین پیوند می خوره و یا بلعکس و یا دست کم تحفه(احمدی نژاد سابق) آدم میشه. حالا که هیچی نشدُ به درک. دوباره می نویسم تا چشتون درآد یا به قول بابابزرگم سگ خورد!!! راستی نوروزتون مبارک.

حرف آخر: با تو من بهارم

نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

بعض روزها هست که بدون اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه، آدم احساس می کنه اون روز از بقیه روزها بهتره، یکی از این روزا امروزه، از شرق رفع توقیف شد و من تقریباً مطمئنم هیچ تغییری هم در ذهنیت حکومت ایران در برخورد با مطبوعات ایجاد نشده است. اما بازهم حس خوب روزهایی که انجمن قلندران پیژامه پوش  زمین و زمان رو به هم می بافتن برگشته. کاش این لذت تداوم داشته باشه. کاش ...

حرف آخر: ...

نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

به نظر من مردم جهان سه دسته هستند، تفت دهنده، مصرف کننده تفت و جرج بوش. خوب مسلماً شما نمی‌تونید جرج بوش باشید، پس سعی کنید تو دسته تفت دهنده‌ها قرار بگیرید یا اگر نمی تونید حواستون باشه هر تفتی رو باور نکنید.

 

حرف آخر: تو تنها تکیه‌گاهی، برای خستگی‌هام

نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

نمی‌دونم چراالکی، الکی یاد آقای شفقتی معلم کلاس چهارم دبستانم افتادم. همیشه عصبانی بود و خیلی هم خشن به نظر می‌رسید، همه مون ازش می‌ترسیدیم.

مهمترین نکته کلاساش این بود نوع مدیریت نشوندن بچه ها رو نیمکت‌ها بود که با اقتدار کامل مسئولیتش رو بر عهده داشت و تو تمام طول سال تحصیلی با دقت و وسواس خاصی اجراش می‌کرد.  نشوندن بچه‌ها سر کلاساش نه بر اساس قد ــ که تو ایران مرسومه ــ بلکه بر مبنای نمره و سطح درس بود. یعنی هرچی درسخون‌تر می‌شدی تو ردیف های جلوتر می‌نشستی و بلعکس. البته این جایی که به هرکس می‌رسید، به هیچ وجه جنبه قطعی نداشت، و با یک نمره پایین می‌تونست کن فیکون بشه. من اون موقع قدم نسبت به سنم بلند بود ــ گرچه به گمانم حالا الان با 1.78 یه کم که چه عرض کنم خیلی کوتاهم ــ و مشکلی با درس نخوندن نداشتم اما بیچاره اون قد کوتاه هایی که نمره پایین می آوردن و باید یه تعداد زرافه رو جلوشون تحمل می کردن.

وای که چه دوران چرندی بود چه خوب شد که گذشت ــ مرسی نوستالژی ــ ولی دلم برای همه معلم‌هام تنگ شده، مخصوصاً همین آقای شفقتی، هرکس می‌شناسدش سلام منو بهش برسونه.

 

حرف آخر: وقتی نیستی‌ام یه جوری با خیالت راضی می‌شم

نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

یه نظریه قدیمی مربوط به یکی دو هفته پیش صادره از خودم می‌گه که "اگه از یه چیزی خوشتون اومد اونقدر تکرارش کنین تا یا از اون چیز بدتون بیاد یا به فاک برین". البته ببخشید این نظریه زیاد متن درست و دقیقی نداره خوب سطح سوات ما هم همینقدر بود.

با استفاده از این تئوری مشعشع که پشتش کلی فکر خوابیده ولی فکرشو بهتون نمی‌گم ــ یاد اون بنده خدا به خیر که تا کم میاره می‌گه فکر نکنین الکی دارم حرف می زنم!!! اینا کلی فکر پشتش خوابیده !!! ــ دو هفته مداومه که یا دارم به دو تا ترانه از محسن نامجو گوش می‌دم یا دارم زمزه‌شون می کنم. حالا تئوری فوق‌الذکر قبل از این کار به جهان پرتاب شده و یا بعد از این گوش خودزنی موسیقیایی برای توجیه عمل ایجاد شده، چیزیه که آگاهان باید در موردش تحقیق کنن و اصولاً تحقیق هم که کار یه شب و دو شب و یه نفر، دو نفر نیست. پس عجالتاً از هرکدوم از ترانه ها یه بیت رو داشته باشین تا بعد

 

اولین ترانه اسمش هست جبر جغرافیایی این بخششو خیلی دوست دارم

" این که زاده ی آسیایی و می گن جبر جغرافیایی

  این که لنگ در هوایی صبحونت شده سیگارو چایی

  ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت

  کی با ما را میایی جوونِ مادرت"

 

دومی هم که اسمشو بلد نیستم اینجوری شروع می‌شه

" عقاید نوکانتی از آنِ من ... شقایق نورماندی از آنِ تو"

 

حرف آخر:  کمک کن جاده‌های مه گرفته، من مسافرو از تو نگیرن

نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

تا چشمتون درآد!!! چشم ندارین ببینین یه دختر 13 ساله شایدم 16 ساله ــ شرط می‌بندم سن دختره رو همینجوری انداخت ــ تو خونه‌ش انرژی هسته‌ای درست کرده، یا کشف کرده، نیشتو ببند!!! بی چشم و رو!!! تا خبر یه پیشرفت عمده بیاد باید مسخره کنین؟ شما چرا اصلاً عِرق و شایدم عَرَقِ ملی ندارین؟ چرا هی ویسکی می‌خورین؟ بده دختره تو خونه‌ش انرژی هسته‌ای کشف کرده؟ نکنه فکر می‌کنین خالی بندیه کل این جریان؟ اما تو این جریان راه من از شما جداست. من همیشه استعداد ایرانی‌ها رو تحسین کرده و می‌کنم ــ البته این کردن با اون کردن که تو ذهن شماست تومنی 5 زار فرق داره ــ این استعداد چیزیه که شما اصلاً ازش سر در نمی‌یارین، همین استعداده که به این دختر شجاع که بی ترس از سرطان گرفتن و رادیواکتیو شدن دست به تولید انرژی هسته‌ای زد کمک کرد تحریم بین‌المللی به سرکردگی آمریکای جهانخوار رو بی اثر کنه و ایران و ایرانی رو سربلند. حالا برن تا می‌تونن ما رو تحریم کنن، ما با همین کاسه بشقاب و تیر تخته های موجود تو بازارمون می‌تونیم انرژی هسته‌ای تولید کنیم.

به نظر شما چرا این متن اینقدر پیچیده شده؟

 

حرف آخر: منم عاشق‌ترم انگار وقتی بارون می‌باره

نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

این جریان به جوش آوردن خون، غیرت، میهن‌پرستی و بقیه عادت‌های بدوی مردم ایران، برای فرستادنشون به صحنه خودکشی دست جمعی ــ جنگ سابق ــ کم کم داره به جاهای باریک می‌رسه، هر وقت این تبلیغ‌های میهن پرستانه رو می‌بینم یاد یه صحنه از فیلم شِرِک می‌افتم، اونجا که هیولای سبز و خرش ــ که هیچوقت هیچ احترامی پیش شِرِک نداشت ــ به پل معلق چوبی در حال خراب شدن قلعه پرنسس فیونا می‌رسن و هیولای قصه با حالتی مهربون رو می‌کنه به خر و در حال هُل دادنش به سمت پل بهش می‌گه "خره! برو! ... خره! برو!" تو اون صحنه دوست داشتم خر ناناز فیلم برگرده به غول بی شاخ و دم بگه "برو!!!! خر خودتی!" که نگفت و طبق معمول همه خرها، خر شد و جونشو به خطر انداخت و رفت روی پل.

ولی کاش ــ جان خودم این کاش رو از ته دل نوشتم ــ مردم ایران به جمهوری اسلامی و طرفدارای آی‌پاد به گوشِ کانادا نشینش که مدام دم از دفاع از کشور می‌زنن بگن " خر خودتونید"

البته می‌دونم این آرزو یه کم خیالبافی توش داره و این مردمی که من می‌شناسم کافیه یکی دوبار "ای ایران" براشون پخش کنن تا پیاده راه بیفتن به سمت جبهه های جنگ، و از حکومت امام زمان با تمام قوا دفاع کنن، ولی این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست. ولی اگه هنوز بین دفاع از کشور و ورداشتن و جون و زدن به چاک به انتخاب نرسیدین، شاید این دو بیت بتونه کمکتون کنه:

چو ایران نباشد، به تخمم که نیست

روم جای دیگر، زمین قحط نیست

همه تن به تن، کون به دشمن دهیم

از آن به که خود را به کشتن دهیم

 

حرف آخر: تو عروس شهر افسانه هایی

نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 6:35 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

نمردیم و چشممون به جمال اسکناس عظیم‌الشان پنجاه هزار ریالی( همون پنج هزار تنبونی خودمون) روشن شد. از خودم پنهون نیست از شما چه پنهون که به سبک مردم شریف قزوین ــ در بعضی نسخ سبزوار و شهرضا هم ذکر شده است ــ قبل از این که روی این کاغذ قیمتی رو نگاه کنم یه راست رفتم سراغ پشتش تا ببینم این آرم ملی انرژی هسته‌ای ( دویست تومن بسته‌ای)، چیه که طراحان متعهد این اسکناس هفته‌هاست گوش فلک رو به خاطرش کر کردن، که با یک عدد آرم IAEA( آژانس بین‌المللی انرژی اتمی)، مواجه شدم. در مجموع در مورد این اسکناس می شه گفت پر رویی هم حدی داره.

 

حرف آخر:  به من از فرسنگ‌ها دوری تو ... گرمی هُرم نفس‌هات می‌رسه

نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

به احترامشان بایستیم، شاید یادمان برود وقتی آنها ایستاده بودند ما خواب بودیم.

به خاطر بسپاردیشان

اشک‌ها اجازه بیشتر نوشتن نداد، ولی این اسم‌ها  را به خاطر بسپارید.پرستو سرمدی، شادی صدر، ژيلا بنی ‏يعقوب، آسيه امينی، محبوبه عباسقلی ‏زاده، مريم حسين ‏خواه، نيلوفر گلکار، جلوه جواهری، پرستو دوکوهکی، زينب پيغمبرزاده، ساغر لقايی، مريم ميرزا، خديجه مقدم، محبوبه حسين‏زاده، زارا امجديان، ساقی لقايی، سارا لقمانی، مهناز محمدی، ناهيد کشاورز، سارا ايمانيان، نسرين افضلی، فخری شادفر، مريم شادفر، طلعت تقی ‏نيا، فاطمه گوارايی، مينو مرتاضی، سميه فريد، سوسن طهماسب، آزاده فرقانی، پروين اردلان، نوشين احمدی خراسانی، الناز انصاری، شهلا انتصاری و ناهيد جعفری.

پ.ن ۱. عکس ها و اسم ها را در وبلاگ کسوف( الف- ب) ببینید.

 حرف آخر: ...

نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

یک هفته از مراسم اسکار گذشته تمام اسکار امسال به همراه اسکورسیزی و جوایزش یه طرف و جمله فارست ویتاکر که گفت " من این جایزه رو تا پایان عمرم و حتی تا زندگی بعدیم فراموش نخواهم کرد" یه طرف، خیلی با این جمله حال کردم. آخه منم یه کم به تناسخ اعتقاد دارم به قولی می‌گن دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.

 

حرف آخر: جهان کوچک من از تو زیباست

نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

درخشان طرفدار خمینی شده، البته حرفای میشل فوکو در مورد انقلاب ایران رو تکرار کردن ــ صد البته با واژه‌های جدید ــ به هنر خاصی احتیاج نداره. البته لازم به ذکره که فوکوی بدبخت هم وقتی موج اعدام‌های انقلابی شروع شد حرفشو از بیخ پس گرفت ولی مگه می‌فهمه این یارو این چیزها رو.

نمی‌دونم کی بود گفته بود " انسان ماشین تایید افکار خودشه" یعنی می‌تونه برای چیزی که بهش اعتقاد داره هزار تا دلیل ردیف کنه، البته میزان مقبولیت این دلیل ها بستگی داره به سطح شعور و IQ انسان. مثلاً در موقعیتی که خیلی با شعور باشید و IQ تون بالای 120 باشه(  نخند!!! جدی می‌گم) و همچنین طرفدار خمینی هم باشید  می‌تونید به این نکته اشاره کنید که فالاچی گفته خمینی خوشگل‌ترین پیرمرد دنیاست که او دیده. البته تو اون نوشته اشاره نشده که آیا فالاچی موقع گفتن این جمله تصوری از ابعاد دنیا، تعداد پیرمردهای جهان و یا مفاهیم زیبایی داشته و یا خیر.

 

حرف آخر: همه وقتا که میای سر روی شونه‌م می‌زاری ... تموم قصه‌ها رو از تو دلم بر ‌می داری

نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

اصلاً تعجب نکنید!!! با خواننده‌های دایمی این وبلاگ بودم که تعدادشون از تعداد انگشتای یه دست، یه تعداد کمتره، چون عادت داشتن همیشه شنبه‌ها با یه مطلب هفت‌گانه مربوط به حوادث هفته گذشته ایران و جهان مواجه بشن. مطالبی که طی این هفت، هشت، نه ماه با اسم‌های مختلفی مثل، "در هفته گذشته اتفاق افتاد"، "هفته نامه"، " هفت حرف" و اسم‌های کس‌شعری از این دست نوشته شد. شروع نوشتن این مجموعه مربوط می‌شد به دوره‌ای که این وبلاگ تقریباً یه وبلاگ ادبی بود و اکثر پست‌ها، داستانک و شعر و یا نوشته‌های سینمایی بود و مطالب غیر ادبی مربوط می‌شد به جمعه‌ها(نوشته های جدی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و ...) و شنبه‌ها ( مرور هفته). اما  امان از این اتفاقاتی که با سرعتشون چنان رد می‌شن که حتی چند ساعت بعد کهنه به نظر می‌رسن چه برسه به اینکه یک هفته بعد در موردش مطلبی نوشته بشه. همین شد که مطالب روزانه کم کم پاشون تو طول هفته به این وبلاگ باز شد و دیگه هیچ دلیل باقی نوموند تا این بخش به حیاتش ادامه بده. به هر حال این همه تفت دادم تا بگم از این به بعد دیگه تو این خونه خرابه هفته نامه نخواهم داشت.

 

حرف آخر: زیر بارون انتظارت رنگ تازه‌ای داره

نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

بیش از ثلث قرن از ارائه مقاله « آیا حرکت بال پروانه در برزیل باعث به وجود آمدن گردبادهای عظیم در تگزاس می شود؟ » توسط ادوارد لارنز گذشته است. شروعی آرام برای بزرگترین انقلاب علمی اواخر قرن. و بدین ترتیب نگاه به دنیا به یک باره عوض شد. اگر نظریه نسبیت آلبرت انشتین را ضربه ای هولناک توصیف کنیم که بر پیکر استوار نیوتونیست ها فرود آمد، نظریه آشفتگی در واقع تیر خلاصی بود که تشبیه نیوتونی از دنیا را کاملاً از پا در آورد. دیگر مدتهاست هیچ کس تشبیه دنیا به ساعت و نگرش مکانیکی به آن را به کار نمی گیرد. متفکرین امروزی دنیا را همچون ابری در حال حرکت می دانند.

سالها گذشت تا دنیا فهمید باید از وضعیت صفر و یک عبور کند و تئوری فازی را جایگزین دنیای خیر و شری کند که عرفان چینی به جهان ارائه کرده بود، اینگونه بود که طیف‌های خاکستری جایگزین دو رنگ سیاه و سفید شد. ریاضیات و منطق کلاسیک، اساسا نگرشی دوارزشی به قضایا دارد: بود یا نبود، هست یا نیست، درست یا غلط . در منطق کلاسیک نمی توان حالتی را تصور کرد که چیزی هم باشد و هم نباشد، هم درست باشد و هم غلط باشد. خصوصا در نظریه مجموعه ها، یک عنصر یا متعلق به یک مجموعه هست و یا نیست. حالت بینابینی وجود ندارد. چنین تقسیم بندی دو ارزشی مسلما نیازمند تعریف مرزهای مشخصی است که بتوان بر اساس آن مصادیق را مرزبندی کرد.

از اینها گذشته مهمترین ویژگی منطق صفر و یک که دنیا را بارها به یک قدمی نابودی کشانده شناخته شدن آنها به کمک یکدیگر است، یعنی سیاه وقتی تعریف دارد که سفید را در کنارش ببینیم و بلعکس. و با تمام تلاشی که دو سمت ماجرا برای  نابودی رنگ مقابل می کنند دقیقاً بدون آن خود نیز از معنی تهی می شوند، و این درست همان دلیلیست که در تمام طول جنگ سرد هیچ جنگی در جهان یا شکل نگرفت و یا به نتیجه نهایی نرسید.

جمهوری اسلامی درست در اوایل شکل گیری این منطق شکل گرفت اما متاسفانه نه بر اساس این فرضیه!!!! درخشان در لفافه ای از واژگان تازه  سعی می کند اشاره کند که ظهور جمهوری اسلامی بر اساس عبور از منطق تک صدایی دنیا ( همان منطق صفر و یک) و رفتن به سمت نظام چند صدایی بوده است. و از این زاویه خمینی را قهرمان خود می داند. اشاره درخشان به شعار "نه شرقی، نه غربی" آیت الله است که هنوز بر سر در ساختمان وزارت خارجه خودنمایی می کند، و چون می داند منطق فازی آینده دنیاست سعی می کند به نوعی تمام بت های ذهنی خود را بر اساس این منطق تعریف کند.

اما آیا لزوماً این شعار از فازی بودن ذهن سران جمهوری اسلامی حکایت می کند؟ در نگاه اول بله، زیرا در برابر دو قطب سیاه و سفید حاکم بر جهان که همه خود را با آن تعریف می کنند، حکومت اسلامی می خواهد قطب سوم باشد. اما با اندکی دقت این ذهنیت فرو می پاشد، چرا که در پشت این شعار فازی  ما با مجموعه ای از داده های نیوتونی مواجه ایم، از مهمترین شعار نیوتونی حکومت اسلامی می‌توان به شعار " مرگ بر ..." یا " جنگ، جنگ، تا پیروزی" اشاره کرد که به همراه مجموعه ای از سخنرانی های آیت الله ها نشان می دهد که اینها هم مانند اسلاف سلطنتی خود دنیا را به دو دسته خیر و شر، دوست و دشمن و لایق زندگی و یا نابودی تقسیم می کنند و هیچ حقی برای بقیه دنیا قایل نیستند. در دیگر سو جمهوری اسلامی تقریباً بدون قطب‌های دیگر(آمریکا، غرب، اسراییل، هولوکاست و ...) اصولاً هیچ تعریفی از خود ندارد، و خود را در دشمنی و مخالفت با آنها تعریف کرده است، که این هم از نیوتونی بودن ذهن آیت الله خمینی و جانشینانش ناشی می شود.  

در نگاهی دیگر آیت الله خمینی به عنوان یک مرجع مذهبی در ورای بعضی شعارهای خود عملاً هیچ گاه چه آگاهانه و چه نا آگاهانه نمی توانسته طرفدار منطق فازی باشد، چرا که اصولاً مذاهب ماورایی و ایدئولوژیهای وابسته به آن از منطق خیر و شری تبعیت می کنند و در صورت داشتن قدرت هیچ‌گاه اجازه ظهور صراط های مستقیم را نمی دهند. و حتی اگر عبدالکریم سروش و مولوی و حاجی مارمولک از وجود راه های مختلف صحبت کنند تنها یک هدف را برای تمام این راه ها قایل می شوند(رسیدن به خدا)، که این با منطق چند هدفی فازی ها  در تقابل آشکار است. اینجاست که آخرین دژ درخشان که همان خاتمی و جبهه مشارکتش(پنبه بقیه نظام اسلامی را خود درخشان زده است) نیز فرو می پاشد چرا که پسوند اسلامی حزب مورد وثوق درخشان و دانش آموختگی خاتمی در حوزه علمیه احتمال فازی بودنشان را بسیار پایین می آورد.

 

پ.ن. پاسخی به نوشته پست‌کلونیال بودن: چرا خمینی قهرمان من شده است نوشته حسین درخشان

 

حرف آخر: عقاید نوکانتی برای من ... شقایق نورماندی یرای تو

نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

ابولفتوح گوید:« بیرون آوردن آدم و حوا از بهشت، نه بر سبیل عقوبت بود ــ بل برای تغیر مصلحت بود.»

و لابد این مصلحت در این بود که: این آدمی که من می‌شناسم، اگر دو ماه دیگر در بهشت مانده بود، بهشت عدن هم امروز جایی بود[مانند] ثانی اثنین خیابان اردیبهشت، با یک چهار راه مهوش کش، و سلسبیل‌اش هم می‌شد کوچه‌ای از کوچه باغ‌های اناری ، پر از آپارتمان‌های شصت هفتاد متری، مملو از بچه‌های تخم "انا انزلناه" نان شناس حق نشناس، مشغول فوتبال در برابر پارکینگ‌های دو طبقه و سه طبقه، و مساکن طیبه هم، سر در آن مشحون بود از اعلانات رنگارنگ بی‌شمار چاه فاضلاب خالی کن و متخصص لوله بازکن با بیست درصد تخفیف و تحت‌الانهار آن هم پر از قوطی‌های ساردین و ظروف پلاستیکی یک‌بار مصرف.

آدمیزادی که آب را از کرج می‌آورد که در تهران درخت بکارد، ممکن است جایش در بهشت باشد ولی آن کسی که با وجود آب لوله کشی درخت دویست ساله را آب نمی‌دهد که خشک شود تا زمین آن را متری فلان و بهمان تومان بفروشد و سوراخ زنبوری به نام آپارتمان درست کند البته حقش است که در همان جهنمی که خودش ساخته، دود گازوییل بخورد.                

 

پ.ن . این مطلب بخشی از نوشته‌ایست که استاد باستانی پاریزی بر مقدمه کتاب "قنات در ایران" نوشته است.

 

حرف آخر: یک لحظه بی حضور تو صد سال است

نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

1ـ فرصت تمام شد و ایران سوار قطار سریع‌السیر غرب نشد. به نظرم به زودی خشتک کشور تبدیل می‌شه به بادبان. پس همه با هم شلوارهاتون رو آماده کنید تا نیروهای ناتو زیاد معطل نشن.

 

2ـ ای بر پدر استکبار جهانی به سرکردگی هالیوود جهانخوار و کًن غاصب. باز این مادر به خطاها یه ایرانی رو از گرفتن اسکار محروم کردن. کامی عسگر سومین ایرانی راه یافته به کداک تیاتر ( اگه بچه های آسمان رو هم حساب کنیم)، بی مجسمه برگشت و فقط خرج لباس های گرون قیمت مراسم موند رو دستش.

 

3ـ راستی مگه اسکار واسه فیلم‌های انگلیسی زبان نیست؟ اگه هست که دقیقاً هست پس این "نامه‌های ایووجیما" وسط کاندیداها چه غلطی می‌کرد؟ که یه کم ما رو ترسونده بود نکنه کلینت ایستوود ببره جایزه کارگردانی رو و سر مارتین بی کلاه بمونه...

 

4ـ آرسنال باخت!!!(ای ول) ... چلسی برد( اَه ...اَه ...اَه). این بازی هم از اون بازیا بودا. کاش یه قانونی تو فوتبال بیاد که بشه هر دو تیم ببازن. مخصوصاً وقتی آرسنال و چلسی با هم بازی دارن. تقریباً مطمئنم به خاطر نوشتن این بند تا چند روز باید از دست م.ا مهربون متواری بشم.

 

  به نظرم یه مشکل عمده در روابط اروپایی ها با ایران وجود داره اونم کمبود آفتاب تو اروپاست که باعث شده مغز این بندگان خدا نم بکشه و اینقدر این موضوع اتمی رو تفت بدن، البته با یه قارچ اتمی که حرارت قاره اروپا رو یه کم بالا ببره این مشکل حل خواهد شد. واقعاً گاهی فکر می‌کنم اگه نبودن این جمهوری خواه های ایلات متحده، دنیا چه وضع کس‌شعری پیدا می‌کرد.

 

6ـ آقایون و خانومای خارج نشسته( شایدم ایستاده) که سگ خامنه‌ای رو به آمریکا ترجیح می‌دن و  بوی افکار درخشانشون( این درخشان با اون درخشان فرق داره اشتباه نشه) دنیا رو برداشته و قصد جنگ با متجاوزین به خاک ایران رو دارن یه لطفی کنن قبل از شروع جنگ خودشون رو برسونن به ایران که بعداً بهانه نیارن که هواپیما نبود و چه می‌دونم راه بسته بود و هزار دلیل دیگه.

 

7ـ نمی‌دونم چرا اینقدر دیر به دیر می‌نویسم، اصلاً نمی‌دونم چرا می‌نویسم. ولی حالا که می نویسم بدم نمیاد بدونم کدوم بخش این وبلاگ رو بیشتر از بقیه دوست دارین تا حذفش کنم!!!! راستی شما نمی دونین چرا این هفته اینقدر اتمی شد مطلب؟

 

آخر هفته جهان و اول هفته ایران به همه تون خوش بگذره.

 

حرف آخر: هر دم ز تو نقشی می زند این دل به خیال

نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

امسال اصلاً قصد نداشتم در مورد انقلاب 1979 که ایران رو پرت کرد به حدود 621 میلادی مطلب بنویسم. ولی یه جمله تو کتاب Tehran Making of Metropolis  بود در مورد این واقعه که نمی‌تونم نقلش نکنم

 

" انقلاب ایران توانست مجموعه ای از کروه های اجتماعی را گرد هم آورد که جز در مورد تغییر نظام سلطنتی تقریباً در همه جزییات با هم اختلافات بنیادی داشتند".

 

حرف آخر: تو با دست مهربونت به تنم مرهم کشیدی

نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

بالاخره این شتری که باید در خونه همه بخوابه در خونه ما اتراق کرد اساسی، درست حدس زدین، این خونه خراب ما رو هم برنتابیدن هیات معظم فیلترینگ و لطف کردن دربشو گل گرفتن. به خاطر این حسن ظن از همه شون ممنونم.

 

حرف آخر: بی تو هیچم، بی تو می‌میرم

نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

دوباره بر می گردم ... از فردا ... ممنون به خاطر همه چیز

حرف آخر: ...

نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

کاش می شد یک روز صبح از خواب بیدار می شدیم و می‌شنیدیم هولوکاست افسانه بوده، و حمام‌های گاز و کوره‌های آدم‌سوزی فقط برای ضد عفونی بوده است. چه صبح خوبی می‌شد آن صبح. آنوقت می توانستیم به آشویتس برویم بی‌آنکه اشک جلوی چشممان را بگیرد.

کاش در همان صبح به ما می گفتند کشتار ارامنه به دست ارتش ترکیه حقه سینمایی بوده است، و نه بیشتر. و هیچوقت ارامنه به دست ترک‌ها قتل عام نشده اند. مطمئنم آن روز صبح موسیقی ارمنی رنگ دیگری می داشت برامان.

کاش بمباران شیمیایی کردستان عراق برای دفع آفات بود نه برای نسل کشی دویست هزار کرد، که می خواستند سرزمین داشته باشند. آنوقت تصویر ما از کردستان تنها رقص دختران بود و نه تصویر مردی که کودکش را بغل کرده بود تا گاز او را خفه نکند.

کاش یک میلیون کشته روآندا همین یک دهه پیش فقط یک جور مظلوم نمایی بود برای جلب کمکهای سازمان ملل، و نه نسل کشی. آن زمان وقت می کردیم خود را در طبیعت زیبایش در میان آوازهای بومیان رها کنیم و به هیچ چیز فکر نکنیم.

کاش اسم دارفور را هرگز نشنیده بودیم، کاش خمرهای سرخ قومی افسانه ای بودند و ای کاش ...

اگر افسانه بودند تمام اینها حالا خیلی ها زنده بودند. نه در قلب ما که هستند، روی زمین زنده بودند با قصه هایی که این روزها باید برای نوه‌هاشان تعریف می کردند. چه قصه های که دفن شد بی آنکه هیچوقت فرصت پرتاب شدن به دنیا را بیابند.

اگر یک روز صبح بیدار می شدیم و تمام اینها افسانه بود، مطمئنم با اشکهای شادی ما آب دنیا را می برد. شاید به همین خاطر اینها واقعیت است، سهمگین تر از هر واقعیت دیگر.  

می گویند در مرگ هر انسانی ستاره ای خاموش می شود. گاهی با خودم می گویم چه شبهای سفیدی می داشتیم اگر همه آنها زنده بودند.

 

پ.ن. از وقتی دوست خوبم م.ا در داستان حمام نوشت، و شاید برای تمام قربانیان نسل کشی، هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم این مطلب رو ننویسم.

 

حرف آخر:  بیا دست قشنگ و مهربانت را، عصایی کن که برخیزم

نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

خواستم برایت نامه‌ای بنویسم، نمی دانستم چه خطابت کنم، اصلاً نمی‌دانم زنده هستی تا نامه‌ام را بخوانی یا نه؟ مدتهاست خبر مرگت در رسانه‌ها پیچیده، گرچه گاه و بیگاه در تلوزیون می‌بینمت که آمده‌ای و برای همه حرف می زنی، اصلاً انگار حضورت این روزها در رسانه ها بیشتر شده، تا به همه بفهمانی که زنده‌ای، ولی شگفت از این مغز شایعه ساز ایرانی، در صدایی که تا چند هفته پیش ابهت و صلابت را می‌دید، حالا بیماری و مرگ را جستجو می‌کند، راستش را بخواهی هیچوقت حوصله شنیدن حرفهایت را نداشته‌ام فقط این بار آخری را با دقت گوش دادم، می خواستم آن بیماری را در صدایت پیدا کنم، راستش صدایت زیاد فرقی نکرده، دست کم با خاطره ام از صدایت تطابق دارد، اما به گمانم بیماریت بدجور عود کرده، سرطانت را نمی گویم، توهم قدرتت را می گویم. البته نگران نباش تا حالا کسی از توهم قدرت نمرده است.

اما برویم سر اصل مطلب، اینکه بیماری جسمیت تو را به یک قدمی مرگ رسانده یا نه، به من مربوط نیست، اصلاً به هیچکس مربوط نیست. می‌دانی که بیماری هر شخص یک امری محرمانه و مربوط به خودش است و هیچکس حق افشای آن را ندارد. و تو هم حق داری از این اصل حقوق بشری استفاده کنی، گرچه در دوران حکومتت هیچ حقی برای هیچکسی قایل نبوده‌ای. اما قبول کن آینده تو با آینده این کشور گره خورده است و مردم حق دارند از میزان سلامتت با خبر باشند. شاید یادت نیاید ولی من یادت می‌آورم که تو سالهاست یک حکومت توتالیتر را اداره می‌کنی که جلوی نهاد‌سازی در کشور گرفته ، و تمام راه ها را به سمت تو متمایل کرده است. حالا تصور کن تو نباشی  چه بلبشویی در کشور ایجاد خواهد شد. این تازه در صورتیست که تو آدم خوبی می بودی و تنها مشکلت حکومت فردی بود. اما دست خونیت را خانواده های بسیاری به یاد دارند. خاطرات بدت به حدیست که هر حضورت در رسانه با توهین های بیشتر مردم همراه است. اگر بروی چه کسی باید پاسخ جنایاتت را بدهد، تو برای نسل ما آخرین فردی هستی که باقی مانده ای برای پاسخگویی در مورد کودکی از دست رفته مان، از وقتی آن دو دیوانه رفته اند. از تو خواهش می کنم نرو، بمان و جواب ما را بده. این آخرین خواسته نسلیست که کودکی نکردند و حالا در جوانیشان به آینده تاریک کشوری چشم دوخته اند که تحت فرمایشات داهیانه تو به سمت جنگ می‌دود. اگر نمی خواهی جوابمان را بدهی هم اشکال ندارد ما از حق خود می‌گذریم دست کم آنقدر زنده بمان تا جنگی که کلیدش را زده ای، شروع شود تا دست کم فلاکتت را ببینیم. گرچه به گمانم از وقتی مجبور شدی برای اثبات زنده بودنت رختخوابت را هم به تلوزیون بیاوری، مرده ای.

هنوز هم نمی دانم باید چه خطابت کنم، اما گاهی به تو فکر می کنم، آیا تو هم به خودت و کارهایی که کرده ای فکر می کنی؟ انگار وقت زیادی نمانده، عجله کن.

 

حرف آخر:

تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده من ... چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن

نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

1ـ به حول و قوه الهی و با همکاری تمام عیار محمود جون بالاخره انتظارها به پایان رسید و ایرانیان عزیز و گرامی بزودی می تونن شاهد یه آتش بازی تمام عیار باشن. مثل اینکه این مراسم در اطراف نطنز، اصفهان و اراک جذابیت و شدت بیشتری خواهد داشت.

 

2ـ آیا آیت الله خامنه ای مرده است؟ آیا رهبر انقلاب ایران مریض است؟ آیا خامنه ای رهبر ایران است؟ آیا رسانه ها دروغ می گویند؟ آیا چشمان من اشتباه می بیند؟ آیا اگر آیت الله بمیرد خوب است؟ آیا با مرگ او تمام آیت الله ها می میرند؟ آیا رهبر بعدی کیست؟ آیا جمهوری اسلامی در پایان راه است؟ آیا من خوابم می آید؟ آیا وبلاگ من بعد از این مطلب فیلتر خواهد شد؟

 

3ـ در مورد رای منفی ایران به قطعنامه هولوکاست فقط می شه گفت، متاسفم. محمد جواد ظریف باید روشن کنه که دستور این رای حماقت بار از کجا صادر شده بوده. گرچه ایران تو راه بی بازگشت تبدیل شدن به کره شمالی قرار گرفته و راهی برای نجات از این وضعیت به چشم نمیاد، اما شاید با استعفای تمام مقامات مسئول این رای بشه آب رفته رو به جوب برگردوند، البته اگه تا اون روز جوبی باقی مونده باشه.

 

4ـ این روزا همزمان با نزدیک شدن به جنگ کارناوال شیعیان تو ایران و هرجا که ایرانیا پاشون رسیده در حال برگزاریه، تو ایران که موضوع به تهش رسیه، تو شهر 7.5 میلیونی تهران هفتاد و پنج هزار کارناوال مذهبی وجود داره که از پترودلارهای کشور بدبخت ما ارتزاق می کنن و مغز و اعصاب مردم رو آسفالت. نمی دون آخر و عاقبت این حماقت به کجا ختم خواهد شد.

 

5ـ در همین حین که اینطرف دنیا همه چی بوی خون می ده، اونطرف دنیا میشل پلاتینی رییس یوفا شد. ماندگار ترین تصویری که از پلاتینی تو ذهن مونده، به لحظه خراب کردن پنالتی تو الکلاسیکو جام 86 مکزیکه. آیا این میشل همون میشله، امیدوارم تو کارش موفق بشه گرچه من کلاً با این فرانسوی های بی مصرف و عوامل داخلیشون کاری ندارم. ولی امیدوارم جز جگر بزنن که هر طرف رو می کنم راه رهایی باز نیست. هرجا که من طرفدار یه تیم می شم یه فرانسوی می رسه گه می زنه به حال و احوال من.

 

6ـ و طبق معمول نماینده ایران به بخش نهایی اسکار نرسید، و فرش قرمز مثل همیشه بی سینمای ایران لگد مال کفش های میلیون دلاری ابر ستاره های هالیوود خواهد شد. اصلاً کلاً ما بدبخت بیچاره ها رو چی به کداک تیاتر. راستی امثال تو کن هم خبری از سینمای ایران نبود، آیا باید گفت " خداحافظ موج سینمای ایران"؟

 

7ـ و بالاخره اصل موضوع، گرچه تو مدت نبودنم برای هیچکس مهم نبود اما لازمه بگم نبودنم تو این چند هفته مربوط می شد به یه سفر کاری به همراه بی حوصلگی از نوشتن و مثل همیشه کون گشاد. که به غیر از آخری بقیه‌ش در حال برطرف شدنه و لازمه که بگم هنوزم می نویسم تا دیده بشن، خونده بشن، بمونن تا بمونم برای خودم برای اون.

 

تو همه جهان آخر هفته مبارک و تو ایران اول هفته و تعطیلات وسط هفته مبارک. امیدوارم به همه تون خوش بگذره .

 

حرف آخر: نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی

نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

وقتی از یه ارتفاع سقوط کنی، تا لحظه برخورد به زمین زنده و سالم باقی خواهی موند و هرقدر در طی این مسیر به خودت بگی تا الان که هیچی نشده نمی‌تونی جلوی آخرش رو بگیری.

تا خالا پیش اومده، جلوی پنجره طبقه n  ام یه ساختمان، دنیا یک لحظه قطع بشه و شما بمونید و پنجره و احساس وظیفه برای رفتن به طرف مقابل پنجره.

همیشه مطمئن بودم و هستم مرگ مثل لحظه خاموش شدن تلوزیونه بس. یک لحظه و تمام. هرچند کیفیت این یک لحظه از توشیبای قدیمی سالها قبل خونه پدر بزرگ، تا براویای امروز خیلی تغییر کرده اما از ناگهانیش هیچوقت عوض نشده.

من وظیفه مو انجام ندادم، ولی هنوز طعم آرامش اون لحظه‌های ناب، تو تمام وجودم موج می‌زنه، مثل طعم گیلاس.

مدتهاست در وضعیت سقوط ازاد قرار گرفته‌ام ، نیاز به راهنمایی، کمک و نصیحت و غیره ندارم تو این راه خیلی دور خیلی نزدیک تا انتها، تا متلاشی شدن.

لحظه خاموش شدن تلوزیون نزدیکه، پس یه لطفی کنید و به دنیا بگویید بایستد، من قصد پیاده شدن دارم.

 

حرف آخر: وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ می‌شه باز

نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

1ـ دو سه روزه که نانسی نشسته اون بالا ولی هنوز اتفاقی نیافتاده، به قولی می گن یه یارو از یه آسمون خراش سقوط می کنه تو راه هی به خودش می گه تا الان که هیچی نشده، اومدن دمکراتها تو سنا و کنگره هم همین داستانه ... هی به خودمون بگیم تا الان که هیچی نشده ... بلکه هم نشد.

 

2ـ به حول و قوه الهی چین هم که دیروز آب پاکی رو ریخت رو دستهای مهربون دولت مهرورز و گفت:"ایران قطعنامه اتمی را جدی بگیرد"، محمود هم که همچنان عقیده داره قطعنامه کاغذ پاره است، من نمی ذونم کی به حاجی گفته قطعنامه شورای امنیت رو پرینت می گیرن؟ ...

 

3ـ سال میلادی هم که تمام شد. در مجموع سال جالبی بود. سال جدید هم که انگار همون داستانه برای همه جهان و برای ایران با هیجان بیشتر البته.

 

4ـ من که به عنوان اولین نفر رفتم وبلاگمو ثبت کردم تا صفار حال کنه بره واسه دوستاش تعریف کنه. نمی دونم چرا شما الان فکر کردید من دارم برنامه وزارت مبزرگ ارشاد اسلامی رو مسخره می کنم، نه به جون محمود نورالدین رفتم ثبت کردم، باور ندارید؟ خوب نداشته باشید.

 

5ـ راستی حالا که صدام اعدام شد مستقیم رفت به جهنم، یا باید تا روز قیامت صبر کنه؟ یعنی به نظر شما خدا همین دادگاه که برگزار شد رو قبول داره یا دوباره رسیدگی می کنه به موضوع؟ بالاخره این اعدام کار آمریکایی ها بود تا جنایاتشون رو نشه، یا آمریکا می خواست صدام رو نجات بده، دولت عراق اعدامش کرد؟ من که حسابی گیج شدم از دست تحلیل گرای IRINN که هر روز یه چیز می گن.

 

6ـ یه نفر یه زنی داشت که بچه دار نمی شد، رفت کنیزشو گرفت، بچندسال بعد پشیمون شد رفت زن و بچه شو تو بیابون ول کرد، بعدها که معروف شده بود ترسید اونا شاخ شن رفت بکشتشون، که دلش نیومد بی خیال شد ... یعنی شما می گین ماجرا غیر از اینه؟

 

7ـ با دل تنگم چی کار کنم.. هان؟ شما وقتی دلتون می گیره چه کار می کنید؟ به غیر از استفاده از لوله بازکن و مواد شیمیایی مثل چنته بقیه پیشنهاداتتون رو بنویسید.

 

آخر هفته به همه خوش بگذره

 

حرف آخر: اگه تو اتز پیشم بری من خودمو گم می کنم

نوشته شده در  شنبه 16 دی1385ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

شتاب‌ زده‌ترین حکم اعدام تاریخ چند روز است که اجرا شده و صدام دیگر نیست، خمینی هم که پیشتر‌ها رفته بود و ما بالاخره ماندیم تنها میان پرسش‌های بی‌پایانمان از هشت سال کشت و کشتار، و تنها تاریخ است که می‌تواند در این مورد قضاوت کند.

خوب یادم می‌آید آن روزها را که ژنرال گارنر ــ فرماندار نظامی عراق ــ جای خود را به پل برمر داد. هنوز چند ساعتی از حضور سیاستمدار در بغداد نگذشته بود که خبر حکمی تاریخی ما را بیش از پیش شیفته ارزش‌های لیبرال کرد و امیدوار به دمکراسی. برمر دستور لغو کلیه مجازات های اعدام برای مدت زمان نامحدود را امضا کرده بود و آخرین دستاورد دنیای مدرن در کشوری همین بیخ گوش ما و در خاورمیانه پر از عصبیت و خشونت و انتقام جنبه اجرایی به خود گرفته بود.

وقتی محاکمه صدام شروع شد، بسیار متعجب شدیم و در عین حال خوشحال از محاکمه‌ای انسانی که متهم نیز حق صحبت داشت، وکیل داشت لباس رسمی به تن داشت و خیلی چیزهای دیگر، خوشحال شدیم که  قاضی تنها مدیر جلسه بود و نه یک طرف ماجرا. این دادگاه پر بود از چیزهایی بود که در این حوالی به شوخی می‌ماند. و از همه بیشتر با دیدن به محاکمه نشستن سردار قادسیه به پایان تاریخ ایمان آوردیم. این را اضافه کنید به محاکمه میلوسویچ و تحت تعقیب قرار گرفتن پینوشه تا به عمق رضایتمان پی ببرید. دنیا برای دیکتاتورها تنگ شده بود.

 اما ناگهان ورق برگشت، میلوسویچ در زندان مرد، پینوشه در رختخواب و برای صدام حکم اعدام صادر شد. در میانه یکی از چندین محاکمه در جریان دیکتاتور. آن دو اولی را سپردیم به تاریخ و در مورد این آخری با خودمان گفتیم این فقط یک بازی سیاسیست برای نشان دادن اقتدار دولت و دست‌کم تا پایان رسیدگی به تمام جرایم، صدام زنده خواهد ماند ولی حالا ...

نمی‌دانم برمر در این روزهای بازنشستگی فرصت کرده ببیند عراق دوباره همان عراق شد مثل تمام خاورمیانه و پر از دور باطل خشونت. ولی ما دیدیم که با صدام ارزش‌های مدرن نیز به خاک سپرده شد.

این روزها آنقدر از شکست غرب در عراق سخن گفته‌اند که این ماجرا به حدیثی ملال آور می‌ماند و هیچ تعجبی برنمی‌انگیزد تکرار آن در زبان هرکس. ولی نمی توان نگویم که به گمان من این اعدام بزرگترین شکست غرب در عراق بود، شکست تمامی تلاش‌ها برای نهادینه کردن ارزش‌های زندگی مدرن. برای همه ما که لیبرال دمکراسی را پایان تاریخ می‌دانیم بسیار تلخ بود حتی تلخ‌تر از مرگ صدام و خمینی بدون پاسخگویی.

 

پ.ن. بعد از اعلام حکم صدام این یکی را نوشته بودم.

 

حرف آخر: واسه هم قصه گفتیم عاشقانه

نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

5 دی سال زلزله جمعه بود انگار یا هر روز دیگری، ظهر از خواب بیدار شدم، بهمن که داشت تلوزیون نگاه می کرد در عین تنبور زدن برگشت گفت "بم زلزله اومده شش ریشتر"، اولین چیزی که به ذهنم رسید ارگ بود و اینکه با خاک یکسان شده یا نه، اصلاً هیچ تصوری از مرگ سی هزار نفر در شش ریشتر زلزله نداشتم. تا شب طول کشید که به عمق فاجه پی ببریم. هنوز عکس زیبای عباس کوثری از سجده دردناک زنی بر جنازه فرزندش در صفحه اول روزنامه شرق از ذهنم پاک نشده و صفحه سیاهی با نوشته با این مضمون " 30000 نفر، دیروز زنده بودند" در سایت انگلیسی نیک آهنگ کوثر. ولی امان از این ذهن فراموشکارمان که یادش رفت آنهمه یکدلی را، یادش رفت ایران آن روزها ایران شده بود و ایرانیها همه ایرانی بودند، فراموش کردیم که اگر هلال احمر کامیون لازم داشت فقط کافی بود روی یک تکه کاغذ بنویسد و نصب کند دم در سازمان تا ده ها کامیون آنجا جمع شوند، یادمان رفت که در شهرمان آب معدنی پیدا نمی شد از بس که فرستاده بودیم برای بم، و هزاران تصویر زیبایی که بعدها در سرزمینمان کیمیا شد.

اما حالا خیلی سال بعد از زلزله، بم برای من مرده و تمام. هیچ علاقه ای به دیدن حتی یک تصویر از بم جدید ندارم. خیابان‌ها، میدان‎ها، پلازاها، ساختمان‌ها و ... نیستند که شهر را می سازند. شهر متشکل است از انسان و خاطره‌ها. و وقتی انسان رفت و خاطره هم، شهری باقی نمی‌ماند که دوباره بسازیمش. به نظرم Ground Zero را باید دست نخورده رها می کردند برای خاطراتمان و خاطراتشان و بم را در جای دیگری می‌ساختند، به قول خاتمی محکم‌تر و زیباتر. اما بم ما مرده، و تصاویر باقی مانده از زلزله آخرین تصاویریست که هنوز هم گاهی به آنها نگاه می‌کنم.

 

پ.ن. خدا الپر رو نبخشه و نیامرزه با سوال‌‌هایی که طرح می کنه، بی وجدان هرجور بخوای از زیر جواب دادنش شونه خالی کنی وجدانت اجازه نمی ده.

 

حرف آخر: از وقتی رفتی، غمگینه خونه ... گریه‌م می‌گیریه، با هر بهونه

نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

از وقتی دعوت‌نامه الف.ب عزیز رو دیدم برای یلدا بازی، مدام به این فکرم که چرا یه نفر با اینکه از عمق کونِ‌گشاد من خبر داره، اینجوری منو تو هچل انداخته که مجبورم کنه به نوشتن :D، به هر حال این شما و اینم 5 تا از تاریک‌ترین زوایای زندگی من که تمام سعیم رو کردم تکراری نباشه.

 

1- از عکس به حد مرگ می‌ترسم، با اینکه خودم عکاسیم بد نیست ــ بلکه هم خوبه ــ هیچ‌وقت دوست ندارم کسی ازم عکس بگیره، و یا تو فیلم های خانوادگی و غیر خانوادگی ظاهر بشم، علتش رو هم نمی‌دونم.

 

2- محال ممکنه یه نفر یه چیزی ازم بخواد ده دقیقه دیگه یادم باشه، ولی وقتی دوباره طرف رو می‌بینم ماجرا یادم میاد و مجبور می‌شم براش کلی خالی ببندم که چقدر دنبال کارش بودم و نشده. در واقع یه چیزی مابین پیچوندن و فراموشی.

 

3- بین خواب و پول مطمئناً خواب رو انتخاب می کنم. در واقع بین هرچیزی و خواب خواب رو انتخ