کاش می شد یک روز صبح از خواب بیدار می شدیم و میشنیدیم هولوکاست افسانه بوده، و حمامهای گاز و کورههای آدمسوزی فقط برای ضد عفونی بوده است. چه صبح خوبی میشد آن صبح. آنوقت می توانستیم به آشویتس برویم بیآنکه اشک جلوی چشممان را بگیرد.
کاش در همان صبح به ما می گفتند کشتار ارامنه به دست ارتش ترکیه حقه سینمایی بوده است، و نه بیشتر. و هیچوقت ارامنه به دست ترکها قتل عام نشده اند. مطمئنم آن روز صبح موسیقی ارمنی رنگ دیگری می داشت برامان.
کاش بمباران شیمیایی کردستان عراق برای دفع آفات بود نه برای نسل کشی دویست هزار کرد، که می خواستند سرزمین داشته باشند. آنوقت تصویر ما از کردستان تنها رقص دختران بود و نه تصویر مردی که کودکش را بغل کرده بود تا گاز او را خفه نکند.
کاش یک میلیون کشته روآندا همین یک دهه پیش فقط یک جور مظلوم نمایی بود برای جلب کمکهای سازمان ملل، و نه نسل کشی. آن زمان وقت می کردیم خود را در طبیعت زیبایش در میان آوازهای بومیان رها کنیم و به هیچ چیز فکر نکنیم.
کاش اسم دارفور را هرگز نشنیده بودیم، کاش خمرهای سرخ قومی افسانه ای بودند و ای کاش ...
اگر افسانه بودند تمام اینها حالا خیلی ها زنده بودند. نه در قلب ما که هستند، روی زمین زنده بودند با قصه هایی که این روزها باید برای نوههاشان تعریف می کردند. چه قصه های که دفن شد بی آنکه هیچوقت فرصت پرتاب شدن به دنیا را بیابند.
اگر یک روز صبح بیدار می شدیم و تمام اینها افسانه بود، مطمئنم با اشکهای شادی ما آب دنیا را می برد. شاید به همین خاطر اینها واقعیت است، سهمگین تر از هر واقعیت دیگر.
می گویند در مرگ هر انسانی ستاره ای خاموش می شود. گاهی با خودم می گویم چه شبهای سفیدی می داشتیم اگر همه آنها زنده بودند.
پ.ن. از وقتی دوست خوبم م.ا در داستان حمام نوشت، و شاید برای تمام قربانیان نسل کشی، هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم این مطلب رو ننویسم.
حرف آخر: بیا دست قشنگ و مهربانت را، عصایی کن که برخیزم
وقتی بیرون میآمدم هنوز خواب بود، مثل وقتی که بیدار شده بودم، در را آرام بستم تا نکند خوابش بپرد، که پریده بود انگار. هفتمین قطار که رفت، برگشتم تا محل کارم را پیاده بروم یا نروم اصلاً، که نرفتم. در برگشت راهم را کمی طولانی کردم تا به هزاران حرفی که می خواستم برای آخرین بار بزنم فکر کنم، پشت در که رسیدم چندتاشان را که به گمانم تکان دهندهتر بود یا شاید هم برندهتر انتخاب کردم تا سر ضرب بگویم. در را با صدا باز کردم، آنطرفها که نبود به خودم گفتم شانس آورد وگرنه کشته بودمش الته اهلش نبودم. مستقیم رفتم به اتاق، که خواب بود مثل وقتی که رفته بودم، این را از ترسی که در چشمان پف کرده اش بود فهمیدم، وقتی از خواب پرید. تکیه دادم به در و بغضم رو به منی که در آینه بود بی صدا شکست، از خیالی که کرده بودم.
حرف آخر: این دل عاشقو می خوام که خاک راهت کنم
می نشینم
در خیال تو
که آمده ای
تا دوباره
نفسهایمان
بپیچد
در نفس های زمین
برق نگاهت
هوا را آشفته کرده
باد می آید
باد می آید
چون تو آمدهای
و شاید یادت آمده
پ.ن 1. الف.ب عزیز ببخشید که مطلبم نگرانت کرده بود و واقعاً ممنونم که به فکرمون بودی و اگه خوشحالت میکنه ــ که میدونم میکنه ــ رابطه من و یاسی تو اینهمه دوری مثل روز اول تازه است.
پ.ن 2. بهار ... تابستان ... پاییز ... زمستان
حرف آخر: پناه قلب خستهمی تو این دو روزِ روزگار
دستهایت نیستند
تا بگیرمشان
تا آرام
بیایی
کنار این درخت خشک
روبروی پنجره
در قاب عکس
پر از یادت
بنشینی
شاید
دوباره سبز شود
در خیال تابستان چشم تو
حرف آخر: عروس خوب قصه، عروس آرزوهام ... وقتی که خیلی تنهام، قهر نکن با چشمام
نکند
دوباره گریهات را نبینم
تا بگویم نه
بخاطر چشمهایت نه
و تو بغض کنی
در آغوش من
با من
و باران من
با بارانت یکی شود
چه خیال خوبی دارد
این خیابان خیس
اصلاً بیا بی خیال چشمهامان شویم
حرف آخر: ...
چشمهایت را نبند بانو
هوا دوباره سرد میشود
حرف آخر: صدایم با صدایت داشت عادت
در تمام طول مدتی که در قطار بودم، به این فکر می کردم که چرا؟ چشمانم را که باز کردم رسیده بودیم، قرار بود تا رسیدیم حمام کنیم، شادی پاک شدن بعد از چند روز بیش از شرم لخت شدن میان خواهرها و برادرهایمان بود. دیگر چیزی به یاد ندارم، جز شنیدن صدای گروه بعدی که شادمان برای حمام می آمدند. شاید هنوز جای دستهایمان بر دیوارها مانده باشد. اینجا آشویتس بود سال 1946.
پ.ن. برای تمام آن شش میلیون نفر
حرف آخر: به تو گفتم زنده ام با نفس خیال چشمات
خواستم برایت نامهای بنویسم، نمی دانستم چه خطابت کنم، اصلاً نمیدانم زنده هستی تا نامهام را بخوانی یا نه؟ مدتهاست خبر مرگت در رسانهها پیچیده، گرچه گاه و بیگاه در تلوزیون میبینمت که آمدهای و برای همه حرف می زنی، اصلاً انگار حضورت این روزها در رسانه ها بیشتر شده، تا به همه بفهمانی که زندهای، ولی شگفت از این مغز شایعه ساز ایرانی، در صدایی که تا چند هفته پیش ابهت و صلابت را میدید، حالا بیماری و مرگ را جستجو میکند، راستش را بخواهی هیچوقت حوصله شنیدن حرفهایت را نداشتهام فقط این بار آخری را با دقت گوش دادم، می خواستم آن بیماری را در صدایت پیدا کنم، راستش صدایت زیاد فرقی نکرده، دست کم با خاطره ام از صدایت تطابق دارد، اما به گمانم بیماریت بدجور عود کرده، سرطانت را نمی گویم، توهم قدرتت را می گویم. البته نگران نباش تا حالا کسی از توهم قدرت نمرده است.
اما برویم سر اصل مطلب، اینکه بیماری جسمیت تو را به یک قدمی مرگ رسانده یا نه، به من مربوط نیست، اصلاً به هیچکس مربوط نیست. میدانی که بیماری هر شخص یک امری محرمانه و مربوط به خودش است و هیچکس حق افشای آن را ندارد. و تو هم حق داری از این اصل حقوق بشری استفاده کنی، گرچه در دوران حکومتت هیچ حقی برای هیچکسی قایل نبودهای. اما قبول کن آینده تو با آینده این کشور گره خورده است و مردم حق دارند از میزان سلامتت با خبر باشند. شاید یادت نیاید ولی من یادت میآورم که تو سالهاست یک حکومت توتالیتر را اداره میکنی که جلوی نهادسازی در کشور گرفته ، و تمام راه ها را به سمت تو متمایل کرده است. حالا تصور کن تو نباشی چه بلبشویی در کشور ایجاد خواهد شد. این تازه در صورتیست که تو آدم خوبی می بودی و تنها مشکلت حکومت فردی بود. اما دست خونیت را خانواده های بسیاری به یاد دارند. خاطرات بدت به حدیست که هر حضورت در رسانه با توهین های بیشتر مردم همراه است. اگر بروی چه کسی باید پاسخ جنایاتت را بدهد، تو برای نسل ما آخرین فردی هستی که باقی مانده ای برای پاسخگویی در مورد کودکی از دست رفته مان، از وقتی آن دو دیوانه رفته اند. از تو خواهش می کنم نرو، بمان و جواب ما را بده. این آخرین خواسته نسلیست که کودکی نکردند و حالا در جوانیشان به آینده تاریک کشوری چشم دوخته اند که تحت فرمایشات داهیانه تو به سمت جنگ میدود. اگر نمی خواهی جوابمان را بدهی هم اشکال ندارد ما از حق خود میگذریم دست کم آنقدر زنده بمان تا جنگی که کلیدش را زده ای، شروع شود تا دست کم فلاکتت را ببینیم. گرچه به گمانم از وقتی مجبور شدی برای اثبات زنده بودنت رختخوابت را هم به تلوزیون بیاوری، مرده ای.
هنوز هم نمی دانم باید چه خطابت کنم، اما گاهی به تو فکر می کنم، آیا تو هم به خودت و کارهایی که کرده ای فکر می کنی؟ انگار وقت زیادی نمانده، عجله کن.
حرف آخر:
تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده من ... چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن
تکان دهنده، تکان دهنده و باز هم تکان دهنده!!!! این تنها چیزیست که بیش از یک هفته بعد از دیدن فیلم متهم در ذهنم باقی مانده. داستانی هولناک از خرد شدن یک انسان زیر فشار روانی شدید در بازجویی.
فیلم خط روایی مستقیم و ساده ای دارد. شاهد یک قتل( با بازی جن هکمن) با اسناد و مدارک انکار ناپذیری روبرو می شود که پلیس وظیفه شناس( با بازی مورگان فریمن) جزیره ای در پورتوریکو(بخوانید پایان دنیا) علیه او جمع آوری کرده است. شاهد حالا خودش متهم ردیف اول این قتل و قتل مشابهیست که چند روز قبلش اتفاق افتاده. تا اینجا فیلم چیزی فراتر از فیلمهای پلیسی دهه 40 اروپا ندارد الا فلاش بکهای مدام و تکرار شونده آن که در این سبک فیلم سازی بسیار جدید است. شاهد مدام دست داشتنش در قتل و تجاوز را انکار می کند و ما با داستان هایش به محل وقوع جرم می رویم و داستانش را به چشم می بینیم، و هر بار به دروغ بودن داستانش پی می بریم. و از اینجاست که بازجویی همه جانبه پلیس در مورد این وکیل تا آن موقع خیرخواه، آغاز می شود. کم کم همه وارد بازی می شوند و تمام ابعاد زندگی مخفی این مرد کم کم روشن می شود. و وقتی که همسر وکیل ( با بازی مونیکا بلوچی) ضربه آخر را به متهم می زند و پرده از ابعاد انحراف جنسیش بر می دارد. تمام مقاومت های وکیل درهم می شکند و او خسته و خرد شده جرمش را می پذیرد. و همه خوشحال می شوند از به چنگال قانون افتادن این مجرم خطرناک. در روایت های کلاسیک داستان همین جا پایان می یابد و پلیس وظیفه شناس به کافه می رود و جشم پیروزی می گیرد. اما ما با نسخه ای کلاسیک مواجه نیستیم. و در آخرین گام های اعتراف ناکهان ورق بر می گردد. و درست هنگام تعریف کردن نحوه آخرین قتل، قاتل در جای دیگری بازداشت می شود. و حالا همه با مرد خرد شده ای مواجه ایم که قاتل نیست غرورش در هم شکسته و تمام آنچه را که داشته خرد ناگهان دود شده و به هوا رفته است ولی انگار همچون سیاوش که از آتش می گذرد و پاک می شود، پاک شده است. پاکِ پاک. و تنها سکوت باقی می ماند. با هزاران سوال بی جواب. فیلم تلنگریست با اشاره مستقیم به این عبارت که " حقیقت آن چیزی نیست که به نظر می رسد". فیلم نامه فیلم گرچه آنقدرها جدید نیست ولی بسیار خوب چفت و بست شده است و با اوج و فرودهای به جایش تا جایی پیش می رود کاملاً بر فیلم سوار می شود و کارگردانی استفان هاپکینز را تحت الشعاع مستقیم خود قرار می دهد.
بازی های فیلم بسیار عالیست، هکمن در پیرانه سری خاطره دوران اوج بازیگریش در "مترسک" و "رابط فرانسوی" را زنده می کند. فریمن گرچه پلیس منزه "هفت" نیست و زندگیش نقاط تاریک فراوانی دارد اما بازیش در نقش همان ابهت را دارد گرچه همان اطمینان را نمی آفریند.
بلوچی نقشی فرعی دارد ولی خوب توانسته با چشم ها و بازی اغواگرانه اش تماشاگر را به محق بودن خود مطمئن کند.
البته فیلم نقاط ضعفی هم دارد که همچون وصله بر فیلم نشسته اند. از جمله این سکانس های بی معنی باید به سخنرانی وکیل در بین دوستان ثروتمندش به جهت جلب کمک برای کودکان در حین بازداشت، دفاع های جا و بی جای رییس پلیس از متهم که در فیلم جا نیافتاده اند.
در مجموع گرچه فیلم شاهکار نیست و در جمله تسخیرناپذیران سینما نمی گنجد ولی در این عصر خشکیدن خلاقیت ،اثری خلاقانه است که تنها یکقدم با شاهکارشدن فاصله داشت. این فیلم را باید بیش از یکبار دید.
مونولوگ: در جایی از فیلم هکمن خطاب به رییس پلیس می گوید:" امیدوار باش که من تو قتل اون دو دختر دست داشته باشم وگرنه تو باید از این جزیره بری".
حرف آخر: تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم ... ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم
1ـ به حول و قوه الهی و با همکاری تمام عیار محمود جون بالاخره انتظارها به پایان رسید و ایرانیان عزیز و گرامی بزودی می تونن شاهد یه آتش بازی تمام عیار باشن. مثل اینکه این مراسم در اطراف نطنز، اصفهان و اراک جذابیت و شدت بیشتری خواهد داشت.
2ـ آیا آیت الله خامنه ای مرده است؟ آیا رهبر انقلاب ایران مریض است؟ آیا خامنه ای رهبر ایران است؟ آیا رسانه ها دروغ می گویند؟ آیا چشمان من اشتباه می بیند؟ آیا اگر آیت الله بمیرد خوب است؟ آیا با مرگ او تمام آیت الله ها می میرند؟ آیا رهبر بعدی کیست؟ آیا جمهوری اسلامی در پایان راه است؟ آیا من خوابم می آید؟ آیا وبلاگ من بعد از این مطلب فیلتر خواهد شد؟
3ـ در مورد رای منفی ایران به قطعنامه هولوکاست فقط می شه گفت، متاسفم. محمد جواد ظریف باید روشن کنه که دستور این رای حماقت بار از کجا صادر شده بوده. گرچه ایران تو راه بی بازگشت تبدیل شدن به کره شمالی قرار گرفته و راهی برای نجات از این وضعیت به چشم نمیاد، اما شاید با استعفای تمام مقامات مسئول این رای بشه آب رفته رو به جوب برگردوند، البته اگه تا اون روز جوبی باقی مونده باشه.
4ـ این روزا همزمان با نزدیک شدن به جنگ کارناوال شیعیان تو ایران و هرجا که ایرانیا پاشون رسیده در حال برگزاریه، تو ایران که موضوع به تهش رسیه، تو شهر 7.5 میلیونی تهران هفتاد و پنج هزار کارناوال مذهبی وجود داره که از پترودلارهای کشور بدبخت ما ارتزاق می کنن و مغز و اعصاب مردم رو آسفالت. نمی دون آخر و عاقبت این حماقت به کجا ختم خواهد شد.
5ـ در همین حین که اینطرف دنیا همه چی بوی خون می ده، اونطرف دنیا میشل پلاتینی رییس یوفا شد. ماندگار ترین تصویری که از پلاتینی تو ذهن مونده، به لحظه خراب کردن پنالتی تو الکلاسیکو جام 86 مکزیکه. آیا این میشل همون میشله، امیدوارم تو کارش موفق بشه گرچه من کلاً با این فرانسوی های بی مصرف و عوامل داخلیشون کاری ندارم. ولی امیدوارم جز جگر بزنن که هر طرف رو می کنم راه رهایی باز نیست. هرجا که من طرفدار یه تیم می شم یه فرانسوی می رسه گه می زنه به حال و احوال من.
6ـ و طبق معمول نماینده ایران به بخش نهایی اسکار نرسید، و فرش قرمز مثل همیشه بی سینمای ایران لگد مال کفش های میلیون دلاری ابر ستاره های هالیوود خواهد شد. اصلاً کلاً ما بدبخت بیچاره ها رو چی به کداک تیاتر. راستی امثال تو کن هم خبری از سینمای ایران نبود، آیا باید گفت " خداحافظ موج سینمای ایران"؟
7ـ و بالاخره اصل موضوع، گرچه تو مدت نبودنم برای هیچکس مهم نبود اما لازمه بگم نبودنم تو این چند هفته مربوط می شد به یه سفر کاری به همراه بی حوصلگی از نوشتن و مثل همیشه کون گشاد. که به غیر از آخری بقیهش در حال برطرف شدنه و لازمه که بگم هنوزم می نویسم تا دیده بشن، خونده بشن، بمونن تا بمونم برای خودم برای اون.
تو همه جهان آخر هفته مبارک و تو ایران اول هفته و تعطیلات وسط هفته مبارک. امیدوارم به همه تون خوش بگذره .
حرف آخر: نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی
وقتی از یه ارتفاع سقوط کنی، تا لحظه برخورد به زمین زنده و سالم باقی خواهی موند و هرقدر در طی این مسیر به خودت بگی تا الان که هیچی نشده نمیتونی جلوی آخرش رو بگیری.
تا خالا پیش اومده، جلوی پنجره طبقه n ام یه ساختمان، دنیا یک لحظه قطع بشه و شما بمونید و پنجره و احساس وظیفه برای رفتن به طرف مقابل پنجره.
همیشه مطمئن بودم و هستم مرگ مثل لحظه خاموش شدن تلوزیونه بس. یک لحظه و تمام. هرچند کیفیت این یک لحظه از توشیبای قدیمی سالها قبل خونه پدر بزرگ، تا براویای امروز خیلی تغییر کرده اما از ناگهانیش هیچوقت عوض نشده.
من وظیفه مو انجام ندادم، ولی هنوز طعم آرامش اون لحظههای ناب، تو تمام وجودم موج میزنه، مثل طعم گیلاس.
مدتهاست در وضعیت سقوط ازاد قرار گرفتهام ، نیاز به راهنمایی، کمک و نصیحت و غیره ندارم تو این راه خیلی دور خیلی نزدیک تا انتها، تا متلاشی شدن.
لحظه خاموش شدن تلوزیون نزدیکه، پس یه لطفی کنید و به دنیا بگویید بایستد، من قصد پیاده شدن دارم.
حرف آخر: وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز