1ـ دو سه روزه که نانسی نشسته اون بالا ولی هنوز اتفاقی نیافتاده، به قولی می گن یه یارو از یه آسمون خراش سقوط می کنه تو راه هی به خودش می گه تا الان که هیچی نشده، اومدن دمکراتها تو سنا و کنگره هم همین داستانه ... هی به خودمون بگیم تا الان که هیچی نشده ... بلکه هم نشد.
2ـ به حول و قوه الهی چین هم که دیروز آب پاکی رو ریخت رو دستهای مهربون دولت مهرورز و گفت:"ایران قطعنامه اتمی را جدی بگیرد"، محمود هم که همچنان عقیده داره قطعنامه کاغذ پاره است، من نمی ذونم کی به حاجی گفته قطعنامه شورای امنیت رو پرینت می گیرن؟ ...
3ـ سال میلادی هم که تمام شد. در مجموع سال جالبی بود. سال جدید هم که انگار همون داستانه برای همه جهان و برای ایران با هیجان بیشتر البته.
4ـ من که به عنوان اولین نفر رفتم وبلاگمو ثبت کردم تا صفار حال کنه بره واسه دوستاش تعریف کنه. نمی دونم چرا شما الان فکر کردید من دارم برنامه وزارت مبزرگ ارشاد اسلامی رو مسخره می کنم، نه به جون محمود نورالدین رفتم ثبت کردم، باور ندارید؟ خوب نداشته باشید.
5ـ راستی حالا که صدام اعدام شد مستقیم رفت به جهنم، یا باید تا روز قیامت صبر کنه؟ یعنی به نظر شما خدا همین دادگاه که برگزار شد رو قبول داره یا دوباره رسیدگی می کنه به موضوع؟ بالاخره این اعدام کار آمریکایی ها بود تا جنایاتشون رو نشه، یا آمریکا می خواست صدام رو نجات بده، دولت عراق اعدامش کرد؟ من که حسابی گیج شدم از دست تحلیل گرای IRINN که هر روز یه چیز می گن.
6ـ یه نفر یه زنی داشت که بچه دار نمی شد، رفت کنیزشو گرفت، بچندسال بعد پشیمون شد رفت زن و بچه شو تو بیابون ول کرد، بعدها که معروف شده بود ترسید اونا شاخ شن رفت بکشتشون، که دلش نیومد بی خیال شد ... یعنی شما می گین ماجرا غیر از اینه؟
7ـ با دل تنگم چی کار کنم.. هان؟ شما وقتی دلتون می گیره چه کار می کنید؟ به غیر از استفاده از لوله بازکن و مواد شیمیایی مثل چنته بقیه پیشنهاداتتون رو بنویسید.
آخر هفته به همه خوش بگذره
حرف آخر: اگه تو اتز پیشم بری من خودمو گم می کنم
رسیدم
به تو
به هرچه تویی
آخرش
مثل قصه نبود
آخر قصه این نبود
من یا تو
تو یا تمام هستی
هستی
بودی
باش
تا باشم
قصه را تمام می کنم
تا تمام شوم
تا بشوم
آنچه می خواستی
آنچه می خواستم
تو بودی
تمام
قصه تمام نشد.
حرف آخر: نرو نزار تا بعد از این، دنیا به عشق شک بکنه
شتاب زدهترین حکم اعدام تاریخ چند روز است که اجرا شده و صدام دیگر نیست، خمینی هم که پیشترها رفته بود و ما بالاخره ماندیم تنها میان پرسشهای بیپایانمان از هشت سال کشت و کشتار، و تنها تاریخ است که میتواند در این مورد قضاوت کند.
خوب یادم میآید آن روزها را که ژنرال گارنر ــ فرماندار نظامی عراق ــ جای خود را به پل برمر داد. هنوز چند ساعتی از حضور سیاستمدار در بغداد نگذشته بود که خبر حکمی تاریخی ما را بیش از پیش شیفته ارزشهای لیبرال کرد و امیدوار به دمکراسی. برمر دستور لغو کلیه مجازات های اعدام برای مدت زمان نامحدود را امضا کرده بود و آخرین دستاورد دنیای مدرن در کشوری همین بیخ گوش ما و در خاورمیانه پر از عصبیت و خشونت و انتقام جنبه اجرایی به خود گرفته بود.
وقتی محاکمه صدام شروع شد، بسیار متعجب شدیم و در عین حال خوشحال از محاکمهای انسانی که متهم نیز حق صحبت داشت، وکیل داشت لباس رسمی به تن داشت و خیلی چیزهای دیگر، خوشحال شدیم که قاضی تنها مدیر جلسه بود و نه یک طرف ماجرا. این دادگاه پر بود از چیزهایی بود که در این حوالی به شوخی میماند. و از همه بیشتر با دیدن به محاکمه نشستن سردار قادسیه به پایان تاریخ ایمان آوردیم. این را اضافه کنید به محاکمه میلوسویچ و تحت تعقیب قرار گرفتن پینوشه تا به عمق رضایتمان پی ببرید. دنیا برای دیکتاتورها تنگ شده بود.
اما ناگهان ورق برگشت، میلوسویچ در زندان مرد، پینوشه در رختخواب و برای صدام حکم اعدام صادر شد. در میانه یکی از چندین محاکمه در جریان دیکتاتور. آن دو اولی را سپردیم به تاریخ و در مورد این آخری با خودمان گفتیم این فقط یک بازی سیاسیست برای نشان دادن اقتدار دولت و دستکم تا پایان رسیدگی به تمام جرایم، صدام زنده خواهد ماند ولی حالا ...
نمیدانم برمر در این روزهای بازنشستگی فرصت کرده ببیند عراق دوباره همان عراق شد مثل تمام خاورمیانه و پر از دور باطل خشونت. ولی ما دیدیم که با صدام ارزشهای مدرن نیز به خاک سپرده شد.
این روزها آنقدر از شکست غرب در عراق سخن گفتهاند که این ماجرا به حدیثی ملال آور میماند و هیچ تعجبی برنمیانگیزد تکرار آن در زبان هرکس. ولی نمی توان نگویم که به گمان من این اعدام بزرگترین شکست غرب در عراق بود، شکست تمامی تلاشها برای نهادینه کردن ارزشهای زندگی مدرن. برای همه ما که لیبرال دمکراسی را پایان تاریخ میدانیم بسیار تلخ بود حتی تلختر از مرگ صدام و خمینی بدون پاسخگویی.
پ.ن. بعد از اعلام حکم صدام این یکی را نوشته بودم.
حرف آخر: واسه هم قصه گفتیم عاشقانه
5 دی سال زلزله جمعه بود انگار یا هر روز دیگری، ظهر از خواب بیدار شدم، بهمن که داشت تلوزیون نگاه می کرد در عین تنبور زدن برگشت گفت "بم زلزله اومده شش ریشتر"، اولین چیزی که به ذهنم رسید ارگ بود و اینکه با خاک یکسان شده یا نه، اصلاً هیچ تصوری از مرگ سی هزار نفر در شش ریشتر زلزله نداشتم. تا شب طول کشید که به عمق فاجه پی ببریم. هنوز عکس زیبای عباس کوثری از سجده دردناک زنی بر جنازه فرزندش در صفحه اول روزنامه شرق از ذهنم پاک نشده و صفحه سیاهی با نوشته با این مضمون " 30000 نفر، دیروز زنده بودند" در سایت انگلیسی نیک آهنگ کوثر. ولی امان از این ذهن فراموشکارمان که یادش رفت آنهمه یکدلی را، یادش رفت ایران آن روزها ایران شده بود و ایرانیها همه ایرانی بودند، فراموش کردیم که اگر هلال احمر کامیون لازم داشت فقط کافی بود روی یک تکه کاغذ بنویسد و نصب کند دم در سازمان تا ده ها کامیون آنجا جمع شوند، یادمان رفت که در شهرمان آب معدنی پیدا نمی شد از بس که فرستاده بودیم برای بم، و هزاران تصویر زیبایی که بعدها در سرزمینمان کیمیا شد.
اما حالا خیلی سال بعد از زلزله، بم برای من مرده و تمام. هیچ علاقه ای به دیدن حتی یک تصویر از بم جدید ندارم. خیابانها، میدانها، پلازاها، ساختمانها و ... نیستند که شهر را می سازند. شهر متشکل است از انسان و خاطرهها. و وقتی انسان رفت و خاطره هم، شهری باقی نمیماند که دوباره بسازیمش. به نظرم Ground Zero را باید دست نخورده رها می کردند برای خاطراتمان و خاطراتشان و بم را در جای دیگری میساختند، به قول خاتمی محکمتر و زیباتر. اما بم ما مرده، و تصاویر باقی مانده از زلزله آخرین تصاویریست که هنوز هم گاهی به آنها نگاه میکنم.
پ.ن. خدا الپر رو نبخشه و نیامرزه با سوالهایی که طرح می کنه، بی وجدان هرجور بخوای از زیر جواب دادنش شونه خالی کنی وجدانت اجازه نمی ده.
حرف آخر: از وقتی رفتی، غمگینه خونه ... گریهم میگیریه، با هر بهونه
خوابیدهام در بخار الکل و دود، در توهم و خیال. مرزها در هم شکستهاند، واقعیت کجاست، رویا کجا رفت؟
- رویا کیه؟
- رویا!!! ... نمیدونم
- الان اینو نوشتی ... بهت میگم رویا کیه
- حالا بزار بقیهشو بنویسم برات توضیح میدم
- باشه
من انتخاب شدهام تاجهان با من تغییر کند، باید بروم ...
پ.ن. این چند خط رو در یک شب توهمناک نوشتم و دیگه اون توهم برنگشت برای ادامه این داستان خیالی در مورد یک آدم کیش شخصیتی.
حرف آخر: حالا هرجا که هستی باورم کن ... بدون با یاد تو تنهاترینم
ــ تنهایی؟
ــ نه
ــ به درک
ــ ممنون
حرف آخر: در بند و گرفتار در آن سلسله مویم
از وقتی دعوتنامه الف.ب عزیز رو دیدم برای یلدا بازی، مدام به این فکرم که چرا یه نفر با اینکه از عمق کونِگشاد من خبر داره، اینجوری منو تو هچل انداخته که مجبورم کنه به نوشتن :D، به هر حال این شما و اینم 5 تا از تاریکترین زوایای زندگی من که تمام سعیم رو کردم تکراری نباشه.
1- از عکس به حد مرگ میترسم، با اینکه خودم عکاسیم بد نیست ــ بلکه هم خوبه ــ هیچوقت دوست ندارم کسی ازم عکس بگیره، و یا تو فیلم های خانوادگی و غیر خانوادگی ظاهر بشم، علتش رو هم نمیدونم.
2- محال ممکنه یه نفر یه چیزی ازم بخواد ده دقیقه دیگه یادم باشه، ولی وقتی دوباره طرف رو میبینم ماجرا یادم میاد و مجبور میشم براش کلی خالی ببندم که چقدر دنبال کارش بودم و نشده. در واقع یه چیزی مابین پیچوندن و فراموشی.
3- بین خواب و پول مطمئناً خواب رو انتخاب می کنم. در واقع بین هرچیزی و خواب خواب رو انتخاب می کنم. گرچه این هرچیزی شامل یاسی نمیشه.
4- محال ممکنه کسی به من چیزی تعارف کنه که من دوست داشته باشم!!! همیشه یه بهانهای برای قبول نکردن تعارف دارم. از سرما خوردم ممنون تا ... .
5- از اینکه یه نفر منو مهندس صدا کنه تا سرحد مرگ بدم میاد. مخصوصاً تو بین دوستان. ترجیح میدم با اسم و فامیلم در بین افراد شناخته بشم و نه با رشته تحصیلیم.
البته صدها چیز دیگه یادم اومد که بیشتر خاطره بودن تا عادت، که احتمالاً در آینده نزدیک می تونید تو همین وبلاگ بخونید. راستی چون از شب یلدا گذشته منو از دعوت کردن دیگران معاف کنید.
حرف آخر: ای روز ببین که شب چه زیباست ... یار آمده، یار آمده اینجاست
از طرف یه دوست خوب برای بازی شب یلدا دعوت شده بودم که متاسفانه پیغام رو دیر گرفتم و شب یلدا تمام شد و هنوز اهالی محل از نکات مخفی زندگیم بی خبرن. گرچه تو این چند ماه اینجا و چندسال اونجا تا می تونستم خودتخریبی کردم و دیگه فکر نکنم نکته نامکشوفی از زندگیم مونده باشه، فردا( امان از کون گشادی) اون مطلب رو به احترام درخواست دوست خوبم اینجا می تونید بخونید و لذتش رو ببرید.
حرف آخر: آخه شبا جای خواب تو چشام دریای آبه