تبليغاتX
از روزگار رفته، حکایت

- اون پایین چی کار داری می کنی؟

ـ شیطونی

به نظر شما این جمله چقدر عاشقانه است؟ هیچی نه ؟… ولی من عاشق اینم که خودشو تو بغلم قایم کنه و سرشو ببره اون زیر و این دیالوگ بین ما رد و بدل شه.

تا حالا زیر دود و کوکایین و الکل و سکس عاشق بودید؟ امتحان کنید، شاید خوشتون اومد و از این عاشقیت های کلیشه‌ای دست کشیدید. از من قبول کنید عاشق بودن دیکشنری و لغت نامه و تاریخ بیهقی و گلستان سعدی و بی‌خوابی و فکر و خیال احتیاج نداره، فقط رها شدن می خواد. با یه کم چاشنی بازیگوشی.

 

حرف آخر: بزار بگیرم مثل تور دریا … تو رو در آغوش، ماهی فراری

نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

1- آفرین بر همت بالا و بعضاً والای مردم ایران. اگه تا چند روز پیش اصلاً قبول نداشتم که "ایرانی می‌تواند" و محمود شیرین عقل ملقب به رییس جمهور رو مسخره می‌کردم، دیگه هم به این جمله ایمان آوردم هم به گوینده‌ش. حالا این تونستن می‌تونه هم تو راستای آبادکردن کشور،  کار و تلاش و پیشرفت و یا درخت‌کاری تو کویر لوت باشه و یا گشتن دنبال فیلم زهره. از چند روز پیش که بنده یه غلطی کردم و یه مطلب در مورد مستند فرانسوی "زهره و منوچهر" نوشتم، این وبلاگ یهو از یه کوچه بن بستِ دور افتاده تهِ یه محله پرت تبدیل شد به یه اتوبان 16 بانده وسط نیویورک که روزی N نفر ــ بلکه هم بیشتر ــ از ملت همیشه در صحنه Search کنان میان اینجا تا فیلم اون بدشانس رو Download کنن و به صف کثیر بینندگان اون فیلم ملحق بشن و به تاریخ بپیوندن ــ اصلاً تاریخ نگارا معتقدن که تاریخ ایران به دو دوره قبل و بعد از این فیلم تقسیم بندی می شه ــ خلاصه میان اینجا و اون مطلب کذایی رو پیدا می کنن و با کمال سخاوت ــ شایدم در کمال سخاوت ــ چند عدد از اون فحش های ارزشمندتر از مروارید رو نثار من می کنن و می رن پی وبلاگ دیگه و پیدا کردن فیلم و دریغ از حتی یه لحظه احساس خستگی. واقعاً باید آفرین گفت به اینهمه تلاش بی مزد و منت.

 

2- پدر اقتصاد آزاد،  بنیانگذار مکتب شیکاگو و غیره روز پنجشنبه مردو ضربه بسیار سهمگین بر استکبار جهانی به سرکردگی آمریکای جهانخوار و اسراییل غاصب و بقیه دشمنان اسلام و مسلمین اومد و ممکنه تا عمر دارن کمر راست نکنن. همزمان با مردن فریدمن چهارتا از شیکاگویی های اقتصاد ایران (رییس سازمان مدیریت و سه تا از معاوناش ) به دست زیباروی ج.ا از کار برکنار شدن تا شادی مردن فریدمن چندصدبرابر بشه. و گور بابای تجارت جهانی و غیره دوباره سوسیالیست ها بیان سرکار و به نام اقتصاد اسلامی و برای رضای مقام معظم رهبری و خداوند متعال ــ نماینده مقام رهبری در امور آسمان ــ گه بزن به مجودیت ایران با ارتفاع یک متر.

 

3- بالاخره چشم ما هم به جمال این خانم نازنین بنیادی روشن شد ــ تو شو بهارلو البته ــ و دو نکته به نظرم اومد که حیفم اومد نگم اول اینکه خاک بر سر کانادایی ها با این استتیکشون و دوم اینکه آدم برای معروف شدن به چه کارایی ممکنه دست بزنه. اگه یه کسی ــ به فتح ک، ای بر فکر بد لعنت ــ خوشگل باشه ولی بازیگر خوبی نباشه، می تونه با دفاع از حقوق بشر برای خودش معروفیتی کسب کنه و همچنین بازیگر خوبی هم بشه. بعد دوباره بره امتحان بازیگری بده و چون تهیه کننده های آمریکایی کلاً  آدمای کس مشنگی هستن حتماً قبول می شه.من هم تصمیم گرفتم در راستای معروف شدن و همچنین دفاع از حقوق بشر، برم جلوی دفتر سازمان ملل در حین کشیدن کوکایین، کیرمو راست کنم و جلق بزنم.

 

4- یه دوستی دارم هر دفعه می‌گفت یوسف اسلام من می گفتم کت استیونس و هر دفعه می گفت کت استیونس من در جا می گفتم یوسف اسلام درسته، و بلعکس. تا اینکه دیشب بالاخره بعد از مدتها با هم به توافق رسیدیم که یوسف اسلام مرد و اونی که دراه آلبوم موسیقی می ده به بازار کت استیونس خودمونه. ربع قرن زندانی کردن صدای جادویی کت استیونس تنها کاری بود که اسلام برای اون و طرفدارای بی‌شمارش تو دنیا کرد. راستی که از وقتی یوسف اسلام مرده چقدر انتظار کشیدن برای آلبوم جدید کت لذت بخش‌تر شده.

 

5- یه وبلاگ نویس مرد. به همین راحتی. نه می شناختمش که ناراحت بشم از نبودنش ــ اونقدر سانتی مانتال نیستم که مثلاً برای مرگ هرکی تو دنیا بشینم زار بزنم ــ و نه تا به حال وبلاگشو دیده بودم که حالا افسوس نوشته‌هایی رو بخورم که هرگز پست نشد و تو ذهنش مرد. فقط یاد تمام وبلاگ‌هایی افتادم که دیگه به‌روز نمی شن، و ما تقصیر رو می‌اندازیم گردن کون گشادی نویسنده، و یا وبلاگ‌هایی که بعد از یازده سپتامبر و انفجار مترو لندن برای همیشه مردن، همین. و اینکه این ماجرا منو به فکر انداخت که خودمو معرفی کنم تا اگه روزی روزگاری مردم بقیه بفهمند، چون تقریباً کسی نیست که خبرتون کنه دیگه نیاین اینجا یا به رسم مرده پرستی ایرانیها پاشنه این وبلاگو از جا بکنین.

 

6- و من تو مسابقه دویچه‌وله برنده نشدم و طبق معمول حق من خورده شد. پول وزارت خارجه آمریکا هم که اونقدر نرسید تا کنگره عوض شد و کل ماجرا مالید و خلاص. چقدر بدشانسم من واقعاً. حیف ... حیف ... حیف... دور از شوخی با اینکه زیتون وبلاگ خیلی خوبیه و برنده شدن مبارکش باشه من انتخاب اولم کامران بود و انتخاب دومم میمون بی مغز.

 

7- و 15 روز بیشتر تا یه سفر رویای 5 روزه به بهترین نقطه زمین باقی نمونده، باز می لرزد دلم دستم، باز گویی در جهان دیگری هستم.

 

تو ایران امیدوارم هفته خوبی رو شروع کرده باشید و تو بقیه جهان آخر هفته به همه تون خوش بگذره.

 

حرف آخر: بزار از ابر سنگین نگاهم ... بازم بارون دلتنگی بباره

نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

می نوشت، تمام که می شد، تند تند می خواند نوشته اش را و بعد، مچاله و پرتاب به سمت سطل آشغالی که حالا پر نبود ولی با این تلاشی که از خودش نشان می داد، مطمئناً تا دو ساعت بعدش پر می شد. تمام سعیش را کرد تا یک نامه عاشقانه، یا هر چیز دیگر در آن مایه ها بنویسد و نشد که نشد. آخرش مداد را انداخت یک ور تا خود کشی کند. نتوانست به تعداد کافی قرص پیدا کند، برگشت داخل سطل را گشت یکی از نامه ها را که فکر می کرد از همه بهتر نوشته پیدا کرد، پاکنویس کرد، و رفت تا پستش کند. از پستخانه که می‌آمد با تریلی تصادف کرد و مرد.

 

حرف آخر:

نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

باز زمان انتخاباتِ ایران نزدیک شد و وبلاگ نویسای همیشه در صحنه پرونده های قدیمی رو کشیدن بیرون، تو این انتخابات لیلی پیش قدم شده و تو اولین گامِ جماعت انتخاباتی،  به شکل محترمانه چند تا متلکِ تر و تمیز به جناح تحریمی ها انداخته. که احتمالاً این شروع فحش کش کردن تحریمی‌هاست که همین روزا  حسین و پرستو و بقیه دار و دسته شون ادامه می دن.

به من ربطی نداره تحریمی ها چی می‌گن، چون بر اساس مدارک رسمی انتخاباتی من تو دو دوره انتخابات شرکت کردم (خاتمی دوم و معین)، و جزو جماعت تحریمی به حساب نمیام، با این وجود حیفم اومد جواب اینهمه حرف بی منطق انتخاباتی‌ها رو ندم.

... و اما بعد

یک سال و نیم از انتخابات ریاست جمهوری می گذره، احمدی‌نژاد رییس جمهور شده و هزاران اتفاق دیگه، با این وجود این جماعت انتخاباتی هنوز دقیقاً روشن نکردن که علت باخت معین ــ ملقب به لال‌الدوله ــ تقلب تو انتخابات بود یا تحریم؟ چون اگه تقلب باعث برد احمدی‌نژاد شده، جماعت تحریمی که سهله، اگه تمام مردم جهان هم تو انتخابات ایران شرکت می‌کردن، باز محمود جون برنده می شد، اگه هم که تحریم باعث باخت اصلاح‌طلب‌ها تو انتخابات شد ــ از شورای دو تا معین ــ چرا عزیزای دل من تو این شش سال سعی نکردن که نظر جماعت تحریمی رو هم لحاظ کنن تو شعارهاشون، صد سال از مشروطه گذشته، بیست و هفت سال از سقوط نظام شاهنشاهی، هفت، هشت، ده سال از شروع به قول شما اصلاحات، ولی هنوز تو مبارزات انتخاباتی به جای برنامه دادن، از روش ترسوندن از حریف که اگه بیاد چه و چه می شه، صحبت در اهمیت انتخابات، و یا فحش کش کردن هرکی که نخواد تو انتخابات شرکت کنه، استفاده می کنید، ادعای پیشرو بودن و منورالفکری هم می کنید، رو که نیست، سنگ پای قزوینه.

تو همه جای دنیا، انتخاب شونده سعی می کنه نظر اکثریت رو بفهمه و برنامه‌هاش رو به سمت خواسته‌های اونا ببره، تو ایران احزاب اصلاح طلب یه شعار ثابت دارن که مردم موظفن هِی به اون شعارها رای بدن، و اگه روزی روزگاری متوجه بشن اون شعارها هیچ تاثیری تو زندگیشون نداره، و اگه هم داره، احزاب اصلاح طلب ــ ملقب به احزاب معامله گر ــ هیچ برنامه ای برای اجراشون ندارن، و تصمیم بگیرن رای ندن، جد و آباء شون رو میارن جلوی چشمشون و خواهر و مادرشون رو به هم پیوند می‌دن ایضاً.

از همه شما، هر طرفی که هستید خواهش می کنم به انتخاب بین بد و بدتر و از سر ترس و یا هیجان، دست نزنید. نامزدها و احزاب موظن نظر شما رو لحاظ کنن، اونا اگه رای شما رو می خوان باید حرف شما رو بزنن. که این کار از احزاب دولتی ایران بعیده، دست کم فعلاً که همه احزاب همون راه های قبلی رو دارن امتحان می کنن.

خانم لیلی گرفتی قضیه رو، یا بازم باید برای شما پیاده نظام های مشارکت توضیح بدم؟

 

پ.ن. انتخابات ... ده توصیه انتخاباتی ... گام اول ... گام دوم ... گام سوم ... گام چهارم ... گام پنجم ... گام ششم ... گام هفتم ... گام هشتم ... گام نهم ... گام دهم ... گام یازدهم ... برداشت اول ... برداشت آخر

 

حرف آخر: کی از ستاره بارون، چشماشو هم می‌زاره ... نکنه ستاره‌ای بیاد و یادِ تو رو نیاره

نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

کادر را بست، با لنز دوربین کمی ور رفت تا از نِت بودن تصویر مطمئن شود، و نشست تا بهترین عکس تمام زندگی خبرنگاریش را بگیرد.

سالها پیش بود که ناگهان گم شد، بی خبر، بی خداحافظی، بعد از آنهمه قرار که با هم داشتند، چشمش را که بست 15 ساله شد و رفت درست افتاد وسط کوچه باغهای قصرالدشت، که پر بودند از بازی، دویدن دنبال هم، فرار از دست باغبان به خاطر دزدی، نشستن و تماشا و حرف و عشق، عشق، عشق.

پروازی که منتظرش بود به زمین نشست، و حالا سی سال بعد بود، و ناگهان پیدایش شده بود، خبر را که شنیده بود شک نکرده بود که بیاید یا نه، و خودش را آماده کرده بود برای امروز که قرار بود بهترین روز زندگیش باشد، و حالا روبروی سالن ورود نشسته بود با دوربینش تا عکس بگیرد، گریه کند، بچه شود و برگردد به 15 سالگی خودش و او در کوچه باغ‌های قصرالدشت.

زن میانسال از سالن که بیرون آمد، گشت دنبال کسی که باید می‌آمد، و داخل سالن نبود، و این بیرون تنها یک دوربین خالی روی سه پایه اش مانده بود با یادداشتی روی آن که " رفتم تا تو همان باشی که سی سال پیش".

از پارکینگ فرودگاه که آمد بیرون یادش آمد خداحافظی نکرده ته یادداشتش و ترسید نکند فکر کند که خواسته تلافی دربیاورد. ماشین را نگه داشت و ناگهان زد زیر گریه.

 

حرف آخر: تو نباشی، کی با شعرم، فال خوب و بد بگیره

نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

عجیب بود، عجیب تر از عجیب!!!! ترانه‌ای از محسن چاوشی شنیدم و ناخودآگاه پرتاب شدم وسط یک سری خاطرات فراموش نشدنی از سه شنبه‌ها.

اجبار برای انجام دادن یک عمل غیر دلخواه در یک زمان خاص و تو یه دوره زمانی طولانی استرسی بوجود میاره که تا سالها تو ذهن فرد باقی می مونه، باز فردا سه شنبه است.

نسبت به سه شنبه یه احساس دوگانه دارم، آمیخته از تنفر و شوق. تنفر از اجبار به شب بیداری دوشنبه ها برای آماده کردن اسکیس های کرکسیون سه شنبه ــ اونایی که بچه‌های معماری رو می‌شناست می‌دونن چی می‌گم و می دونن سنت شب بیداری شب تحویل یعنی چی  ــ و غروب سه شنبه بعد از تمام شدن کلاس بهترین غروب زندگی برای من شروع می شد، خلاصی از کلاس و فرصت خوابیدن تا سر حد مرگ و بیدار شدن از زور گرسنگی تو ظهر چهارشنبه.

بچه های معماری بچه های عجیبین، می تونن یه هفته بیدار بمونن بی خستگی و به هر کار کس‌شعری برسن، ولی امان از شب کار و تحویل که از ساعت 7 شب خوابشون میاد، حتی اگه تمام روز رو خوابیده باشن.

5 سال دوره مدرسه معماری، 3 سال دوره مدرسه طراحی شهری و امان از تمام اون سه شنبه هایی که اومدند و رفتند با بی خوابی.

فردا باز سه شنبه است، و باز همون استرس همیشگی و خواب آلودگی برگشته، استرس تمام کلاس‌های طراحی معماری و آتلیه‌های طراحی شهری، که تو تمام اون هشت سال بلا استثنا روز سه شنبه برگزار شد. عجیب نیست، 2 آتلیه ترکیب، 5 آتلیه معماری و 4 آتلیه طراحی شهری، همه تو روز سه شنبه برگزار شدن.

و فردا باز سه شنبه است، می خوام امشب رو تا صبح بیدار بمونم، و رو به اولین رگه های صبح سه شنبه فریاد بزنم، تو هنوز از یاد من نرفتی.

 

کوچه‌های خلوت و قدم زدن

توی هفته‌های تلخ و بی صدا

حالا روزا همه‌شون سه‌شنبه‌َن

لعنت خدا به این سه‌شنبه‌ها

 

پ.ن. شعر آخر متن از ترانه چاوشی دزدیده شده.

 

حرف آخر: تو عزیز، مرحم عشق و رو زخم دل دیوونه بزار

 

نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

1- و جمهوری‌خواهان شکست خوردند، از این شکست ناراحتم و چیزی ندارم اضافه کنم، جز اینکه جمهوری خواه‌ها اگه یه کم لیبرال‌تر رفتار می کردن و صدای تغییرات رو می شنیدن حالا مجبور نبودن نانسی پلوسی رو تحمل کنن. تقریباً مطمئنم که این شکست ربطی به عراق نداشت و مربوط به سیاست داخلی می‌شد. البته جای خوشبختی داره که هنوز دو ماه مونده تا همه چیز به دمکرات ها برسه، دو ماه وقت کمی نیست. تو دو سال آینده زلزله سیاسی حزب جمهوری خواه رو تغییر خواهد داد، از دست دادن بعضی کرسی ها تو ایالت های ذاتاً جمهوری خواه چنان برای حزب گرون تموم شده که به نظر و اونطور که از شواهد بر میاد یک تصفیه کامل تو راهه. به نظرم دیک چنی کاندید ریاست جمهوری حزب جمهوری خواه نخواهد بود.

 

2- بالاخره حکم دادگاه فدرال آرژانتین در مورد انفجار آمیا صادر شد، محسن رضایی طراح، هادی سلیمان‌پور(سفیر وقت ایران در آرژانتین)، هماهنگ کننده، علی فلاحیان برنامه ریز، و اکبر هاشمی رفسنجانی به عنوان  آمر اصلی ماجرا، حزب الله لبنان هم که مجری. هر سال روز 18 ژوئییه مردم ایران باید یادشون بیاد که چه حکومت احمقی بر ایران حکومت می کنه، انفجار آمیا و کشتن 85 نفر بیگناه در این انفجار، جنایتیه که تا ابد برگردن ایران باقی می مونه، چه جمهوری اسلامی باشه و چه نه، بالاخره یه روزکسی باید جواب این حماقت رو بده.

 

3- تو هیاهوی انتخابات آمریکا، چند صد کیلومتر پایین‌تر یه انتخابات دیگه انجام شد، نیکاراگوا شاهد برگشتن اورتگا و ساندنیست‌ها به قدرت شد، در انتخاباتی آزاد ، ساندنیست ها 15 سال پیش چند سال بعد از پیروزی انقلاب به رهبری خودشون در انتخابات شکست خوردند و به جای درگیری برای قبضه کردن قدرت، از صندلی اومدند، و رفتند و بازسازی شدند و دوباره برگشتند، تا به جهان ثابت کنند، روش کاسترو اشتباه ترین روشیه که یه حکومت می تونه پیش بگیره. دمکراسی آینده جهانه، تجربه 15 سال گذشته نیکاراگوا این رو با تمام وجود پابت کرد. راستی یادم رفت بگم ساندنیست ها آینه دِق ج.ا هم هستند، نمی دونم چند نفر تو ایران جریان ایران کنترا یادشونه، ولی اورتگا مطمئناً از یادش نرفته. همزمانی برنده شدن ساندنیست ها با حکم دادگاه فدرال آرژانتین شروع یک دوره روابط سرد بین امریکای لاتین و ایران رو نوید می‌ده.

 

4- خبر اومد که حوضچه شاه عباسی در باغ هزارجریب اصفهان تخریب شده به دلیل عبور مترو، منبع خبر نمی دونم کجاست ولی به نظرم خبر جعلیه، چون تا جایی که من می دونم باغ هزارجریب اصفهان در واقع همون جاییه که دانشگاه صنعتی اصفهان توشه، و تقریباً می افته کنار شهر اصفهان، که احتمالاً مترویی هم از زیرش رد نمی شه، که اون حوض خراب بشه. با فرض اینکه اون حوض تا حالا تو اینهمه ساخت و ساز داخل دانشگاه اصفهان باقی مونده باشه. حالا اگه کسی خلاف این خبر داره، خوشحال می شم بدونم.

 

5- یه بنده خدایی انگار گفته تنگه هرمز رو ببندیم که چه  و چه می شه، محض اطلاع اون بنده خدا عرض کنم بعد بودجه چهل میلیاردیتون رو از سر قبر باباتون می خواین تامین کنین یا از سر قبر ننه تون؟

 

6- درگیری اسراییل و حماس دوبار بالاگرفت و دولت هنیه یه قدم دیگه به سقوط نزدیک‌تر شد و طبق معمول همیشه، ایران عزیز پولشو ریخت تو چاه و خلاص.

 

7- روسیه با تحریم ایران مخالفه!!!! کسی هست که این جمله رو باور داشته باشه؟ اگه هنوز کسی مونده که به روسیه اعتماد داره، لطفاً به اولین روانپزشک مراجعه کنه تا خوشخیالی مفرطش رو درمان کنه. اول از همه لاریجانی عزیز تر از جانم.

 

تو ایران شروع هفته مبارک، تو بقیه جهان آخر هفته خوش بگذره.

 

حرف آخر: شبا به یاد تو همش، خوابای رنگی می‌بینم

نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

"زهره و منوچهر" نام مثنوی بلندیست از ایرج میرزا که ای کاش نام همان مثنوی باقی می‌ماند. در ادامه تلاش ایرانیان در اقصی نقاط جهان برای به گند کشیدن همه چیز، حالا مستندی فرانسوی به همین نام نیز وجود دارد که از بد روزگار بسیار معروف‌تر از شعر زیبای ایرج میرزاست. فیلم ایده‌ای ساده اما پر سر و صدا دارد، سکس و آزادی جنسی در ایران، اما در سطح همان ایده خود باقی می‌ماند، فیلم موشکافی خاصی برای دست‌یابی به علل وضعیت مورد ادعای خود در ایران صورت نمی‌دهد، به درون واقعه نفوذ نمی کند و آنقدر شیفته ایده بکر خودش است که حتی به تاثیر عوامل بالادست و پایین دست در این مساله نیز کوچکترین اشاره‌ای نمی شود.

این مستند از نوع مستندهای گفتگوییست، یعنی سعی می کند از طریق پرسش و پاسخ با افراد گزینش شده به نتیجه خاصی دست یابد، آفت این مدل از مستند این است که مستند ساز ناظر بی‌طرف نباشد و خود را در یک طرف ماجرا قرار دهد، آنوقت است که گزینش افراد مورد گفت و گو در جهتی صورت می گیرد که ذهنیت مستند ساز را تایید کند. در این میان فیلم کوتاهی هم که از روی شعر زهره و منوچهر ساخته شده است و به شکل تدوین موازی با این مستند پخش می شود نیز ارزشی فراتر از شعر ایرج میرزا ندارد، و سطحی نگری کل فیلم بر این فیلم کوتاه نیز تاثیر خود را گذاشته است.

جذابیت فیلم برای ایرانی‌ها، شکسته شدن تمام تابوهای کلامی موجود در ایران است،شهروندان ایرانی در این فیلم بعنوان معدود تجربیات خود موفق به شنیدن گفتارهایی در مورد سکس و روابط جنسی، در یک فیلم آن هم به زبان فارسی شده‌اند، وگرنه ماجرایی که در فیلم جریان دارد از فرط تکرار به نخ نمایی افتاده است. فیلم برای شهروندان غربی اما تصویریست از یک کشور اسلامی در خاورمیانه است، که تقریباً همانیست که در ذهن دارند.

از بعد تکنیکی اما با مستند خوبی مواجه هستیم، تصویر برداری درخشان فیلم که پر است از عکسهای بی بدیل و مفهومی از نقاط قوت فیلم محسوب می شود، از تصاویر خوب فیلم می توان به عبور زنان چادری از روی یک پل هوایی که بی اختیار در قفس بودن را به ذهن می آورد، و همچنین تصاویر زیبای خانه بروجردی‌ ‌ها اشاره کرد.

در مجموع "زهره و منوچهر" فیلم خوبی نیست و اگر موضوعش حس کنجکاوی را تحریک نکند، به یک بار دیدنش هم نمی ارزد نه برای ایرانی ها که از همان دقایق اول فیلم پی به یک سویه بودن برداشت فیلم از موضوع می برند و آن را با واقعیت های امروز ایران ناسازگار می یابند و نه برای فرانسوی ها که با زیر نویسی خنده دار مواجه اند که در بسیاری مواقع از دادن یک ترجمه ساده از گفت و گوهای فیلم عاجز است.

 

حرف آخر: من با تواَم تو با من، کاری نداره پرواز

نوشته شده در  جمعه 19 آبان1385ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

یک هفته از صدور حکم اعدام برای رییس جمهور سابق عراق می‌گذرد. اعدام با چوبه دار. چهره سفید شده از ترس و لرزش دستان صدام موقع خوانده‌شدن حکم، بی‌اختیار مرا برد به شبهای سال 1366، شبهای هفت سالگی، شبهای موشک باران، شبهای کابوس  قادسیه، شبهای ویرانی کودکی ما در آوار آتش. تصاویری محو از مانی ــ همبازی آن روزهای من ــ که در یکی از آن شبها اسلحه پلاستیکیش را آورده بود تا از همه مراقبت کند، و چقدر آن شب امن‌تر بود از تمام شبهای قبل و بعدش. حالا مدتهاست مانی را ندیده ام، نمی دانم کجاست، اسلحه اش را هنوز دارد یا نه، ولی کاش می‌دیدمش تا برایش تعریف کنم که کابوس ما مدتهاست تمام شده، کاش خبر را شنیده باشد.

تصاویر محو محوتر شد تا رسید با مارس 2003. تصاویری روشن از یک مجروح شیمیایی ــ نامش را نپرسیدم یا نگفت ــ  برای دوستانی گریه می‌کرد که آنقدر نماندند تا ببینند قاتل یک میلیون ایرانی زیر موشک باران کشورش فراری شده. نمی دانم تا سقوطش زنده ماند یا نه. ولی کاش تا این روزها مانده باشد.

خودم را در تصویری بیاد آوردم که روز سقوط صدام را با چشمانی اشک بار جشن گرفتم، و روز دستگیریش بیادم آمد وقتی در تعویض های پیاپی کانالهای خبری، ناگهان چهره کابوس را زیر آنهمه ریش و لجن شناختم و گریه امانم نداد. تا بقیه ماجرا را ببینم.

و حالا حکم اعدام صدام، اعلام شده. تصاویر غیر رسمی و دوربین های مستقل خبری از داخل ایران، خبر از جشنی غیر رسمی و تلخ در ایران ما می‌دهند جشن برای سقوط مردی که سرنوشت سه نسل از ایرانیان را رقم زد. با حکم اعدام مخالفم، برای هرکس که باشد، اعدام عملی غیر انسانیست حتی برای کسی که به کاربردن لفظ حیوان برای او توهین به حیوانات است  . بر فرض محال اگر هم اعدام را بپذیرم، اجرای آن را برای صدام حسین عادلانه نمی‌دانم. او باید بماند تا ببیند، او رفتنی شده و ما هنوز ایستاده‌ایم، او باید سقوط همه چیزهایی را که ساخته است، به چشم ببیند، او باید پاسخ عمر از دست رفته یک ملت را بدهد و از همه مهتر پاسخ کودکی از دست رفته نسل ما را. خمینی مرد و ما ماندیم و هزاران سوال بی جواب. حالا نگذاریم صدام بمیرد و سوالهایمان برای همیشه دفن شود. با همین اتفاق ها هم که در سه سال گذشته افتاده، اسطوره صدام برای همیشه تمام شده است.

می گویند رضا خان قلدر ملقب به رضا شاه پهلوی، وقتی منتظر رسیدن کشتی تبعیدش بود، القاب بی شمارش را پشت سر هم نام می برد و با صدای بلند می گفت زِرت ــ والا حضرتا ... زِرت، قدر قدرتا ... زِرت و به همین ترتیب تا آخر ــ حالا که صدام خودش چیزی نمی گوید من برایش می گویم. سردار قادسیه !!! زرشک!!!

 

حرف آخر: دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه

نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

نشسته‌ام به تماشا، چشم در چشم، نشسته روی لبه روبروی لبه‌ای که به آن تکیه داده ام، آرامش آب را و من را پریشان می کند ، اولی را با پاهایش، دومی را شاید با چشمهایش که نمی بینم از این فاصله، اما احساسش می کنم، در هوا هست آن چشم ها. قهوه را تلخ خوردم تا خوابم نبرد از کافئین و تلخی، می خواهم تمام روز گذشته را در تمام امروز بنویسم، از پنجره نگاه می کنم، استخر هنوز آنجاست، و هنوز پر از آب پریشان خاطر این بار از بادی که می آید، شاید باد هم یاد او را آورده برای آب، دراز می کشم روی کاناپه یا تخت، شاید تخت بود، آخر اینجا  که هستم کاناپه ندارد، حتماً تخت بود، چشمم می افتد به باقی مانده کوکایین روی میز، می روم سراغش تا یادش دوباره بیاید.

 

حرف آخر: اگه قیمتی ترین سنگ زمینم ... پیش تابستون دستای تو برفم

نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

1- هی بگین، مردم فقیرن، بدبختن، بیچاره‌ان، نون ندارن بخورن و چرندیاتی از این دست، پس یکی به من بگه اونی که برای تابلوی جکسون پولاک 140 میلیون پول داده و رکورد خرید نقاشی رو شکسته، عمه من بوده، یا ننه بزرگ من؟ بگذریم مردک نمی دونم کی بود رکورد من رو تو خرید تابلو شکست، رکورد قبلییه خرید 200 دلاری بود برای یه تابلو از یه نقاش که قرار بود مشهور بشه و نشد و من و بگا داد. از شوخی گذشته این تبلوی پولاک که فروخته شد بهترین کارش نبود، شاهکار واقعی پولاک یه اثر متعلق به سبک امپرسیونیسم انتزاعیه که الان داره تو انبار موزه هنرهای معاصر تهران خاک مصرف می کنه، بی تماشاگر، بی تماشا، من یه بار اون تابلو رو دیدم، ساعت ها میشه نشست نگاه کرد و چیزهای تازه توش کشف کرد، و شاید کمی هم گریه کرد، گرچه عوام میگن رنگ پاشیدن رو بوم نقاشی نیست.

2- با یه نفر داشتم در مورد میراث فرهنگی و چرندیاتی از این دست وِر می‌زدم که یهو برگشت و پرسید سین جون، اگه شخص شخیص تو یهویی یه کوزه پر از سکه های طلا پیدا کنی متعلق به دوره هخامنشی، چه کارش می کنی، تحویلش می دی یا شمش می کنی، می فروشی و پولشو می‌زنی به جیب. گفتم اول از کشورش خارجش می‌کنم، داشت لبخند می‌زد که گفتم بعد می برمش موزه بریتانیا یا متروپولیتن تحویل مقامات اونجا می دم تا خوب نگهش دارن، چون مطمئنم تو ایران بگا می‌ره، تازه‌شم، یهو دیدی روزی روزگاری این سکه ها رو با یکی از صدها اثر زندونی تو انبار موزه هنرهای معاصر تهران عوض کردن و باز دنیا تونست، تابلوهای اندی وارهول، جکسون پولاک و ... رو تو یه جامعه آزاد ببینه.

3- گور بابای سپاه و احمدی‌نژاد و هرسه، اونقدر موشک هوا کنن تا کونشون پاره شه، دیگه قصد کردم هیچ مطلبی در مورد خریت حاجی ننویسم، کون لقش!!! بی ادبم؟ ... به شما هیچ ربطی نداره

4- امروز از تمام کارهای نیمه تمامم خلاص شدم و برای ادای نذرم ( انداختن کامپیوتر تو حیاط) خودم رو سریع رسوندم به خونه اول خواستم چند تا فایل از روش بردارم و بعد خلاصش کنم که هرکاری کردم روشن نشد که نشد، جنازه‌ش الان افتاده گوشه اتاق، جنازه من افتاده رو کاناپه، جنازه وین رونی افتاده رو چمن و جنازه بقیه هم هرکدوم یه گوشه افتاده.

5- به حریم شخصی افراد احترام بگذاریم. منظورم چیه؟ خودتون رو به اون راه نزنید، می‌دونید چی می‌گم، حریم شخصی افراد مقدسه و توش آزادن هر کاری می‌خوان بکنن، چه بازیگر چه هرکس دیگه، به هیچکدوم ما هم مربوط نیست، به هیچکدوم، فهمیدین؟ اگه نفهمیدین اینو بخونین تا بیشتر نفهمین.

6- قبول دارم هویت وبلاگم عوض شده، و از یه وب ادبی و پر از داستان و شعر تبدیل شده به یه وب روزانه و دیگر هیچ. چی شد که اینجوری شد، دقیقاً نمی‌دونم، کوکایین؟ سیگار؟ سکس؟ وراجی؟ واقعاً نمی‌دونم. ولی اینو می‌دونم که تا حالا هیچوقت ننشستم به خودم فشار بیارم تا بنویسم، بلکه همیشه مداد و کیبورد زودتر از من می‌دوند و من نفس زنان به دنبالش، حالا ته  این اتفاق یه بار به داستان ختم می‌شه، یه بار به شعر، یه بارم به کس‌شعر مثل حالا.

7- یه مستند فرانسوی در مورد ایران دیدم به اسم زهره و منوچهر که بماند درباره چی بود( شاید تو این هفته در مورد این مستند نوشتم)، یه شعر از ایرج میرزا توش بود که حدود 150 سال پیش سروده شده، اما انگار برای امروز.

نمی‌دانی که ایران است اینجا ... حراج عقل و ایمان است اینجا

 نمی‌دانی که هرکس گشت بیدار ... در ایران می‌رود آخر سر دار

آخر هفته‌تون تو تمام جهان مبارک و تو ایران هم شروع هفته تون مبارک

حرف آخر: مگه بِت نگفته بودم، بی تو روزگار من تیره و تاره

 

نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

نشست روی صندلی خالی روبروی پنجره و منتظر ماند به تماشای مرد تکیه داده به دیوار همسایه، صدای در آمد، انگار این بار نوبت او شده بود.

پ.ن. ناتمام ها نوشته‌هایی هستند بی نام و نشان که زمانی شروع کردم به نوشتنشون ولی اونقدر زمان گذشت که دیگه حس ادامه دادن و تمام کردنشون از سرم پرید. هر کدوم شما با حس خودتون این نوشته ها رو هر جور که دوست داشتید تمام کنید. و اگه دوست داشتید برای من هم بنویسید.

حرف آخر: تویی راز بودن به این سادگی

 

نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

قهوه را تلخ کردم، تلخ‌تر از همیشه که تو هم بودی. فنجان که نصف شد، سیگار پیچیدم برای خودم و تو که نبودی تا بگویی با این توتون‌های آشغالی خوب می‌پیچی،  نفهمیدم این بار را خوب پیچیدم یا نه.

 

پ.ن. ناتمام ها نوشته‌هایی هستند بی نام و نشان که زمانی شروع کردم به نوشتنشون ولی اونقدر زمان گذشت که دیگه حس ادامه دادن و تمام کردنشون از سرم پرید. هر کدوم شما با حس خودتون این نوشته ها رو هر جور که دوست داشتید تمام کنید. و اگه دوست داشتید برای من هم بنویسید.

 

حرف آخر: تو تعبیر رویای نادیده‌ای ... تو نوری که بر سایه تابیده‌ای

 

نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

امروز به شکل اتفاقی با این سایت برخورد کردم، نمی دونم آمارهاش درسته یا نه، ولی تکان دهنده است، به قول علی مغز آدم سوت می کشه.

حرف آخر:

مونده هنوز یاد تو، روی نیمکت تو ایوون ... وقتی می‌شِستی با من، لحظه‌ها زیر بارون

نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

1- بالاخره قطعنامه موسوم به تحریم‌های نرم وارد شورای امنیت شد و به خوشی و سلامتی و میمنت و مبارکی و غیره و ذالک افتادیم تو سراشیبی مسیری که تهش عراق وایستاده، پر غرور و استوار (جون عمه‌ش)، اگه دو تا راننده دیوونه تو یه جاده که فقط جای عبور یه ماشین داره روبروی هم قرار بگیرن و از بد روزگار شما سوار ماشین لکنته تر و درب داغون‌تر باشین و راننده‌تون فکر کنه که ماشین مقابل کهنه است نه ماشین خودش و بخواد با زور اونو از راه به در کنه چه کار می‌کنین؟ نیاز نیست فکر کنین ... مطمئنم در ماشین رو باز می‌کنین و می‌پرین پایین چون خطرش کمتره، خیلی خیلی کمتره. این مثال هیچ ربطی به ناو هواپیمابر آیزنهاور که محمود گفته فرسوده است ولی اگه عطسه کنه ایرانو باد می‌بره نداره.

 

2- روزنامه ایران هم دوباره از امروز چاپ شده انگار، برای چاپ شدن هر روزنامه‌ای خوشحال می‌شم ولی از اسم سردبیرش یه کم ترسیدم، یاد نیمه پنهان خودم افتادم، نمی‌دونم از کجا فهمیده بود که من تو دستشویی چه حرکات ضد انقلابی عظیمی انجام می‌دم یا تو تختتم لخت می‌خوابم تا به ارزشهای اسلامی دهن کجی کنم، و به همین ترتیب الی آخر. مواظب نیمه پنهانتون این‌بار تو ایران باشید.

 

3- چهار روز تعطیلات تو ایران تا مردم خستگی درکنن، هفته پیشش هم یه روز تعطیلی داشت، و سه روزش رو انگار مردم می‌تونستن صبح دیر برن سرکار، بانک‌ها که ساعت 9 صبح باز می‌شه و یه سری مسایل از این دست. دو نکته یادم اومد یکی اینکه چرا مردم ایران اینقدر خسته هستن که گوز به گوز نیاز به تعطیلی دارن؟ دوم هم اینکه به همین وضع اوضاع پیش بره ما حتماً می‌توانیم ...

خواننده: می‌توانیم چی؟

من: می‌توانیم به گا عظمی بریم.

 

4- سر شلوغی‌های این روزها و کون گشادی های همیشگی این بنده حقیر سراپا تقصیر باعث شده نوشتنم سه خط در میون بشه، ولی بزودی باز به شکل سابق برای راه رفتن تو راهروهای مغز شریف شما بر می‌گردم. اندکی صبر سحر نزدیک است.

 

5- آقایون خانوما ... بنده خودم بیشتر از شما می‌دونم وبلاگم کس‌شعر، شما نمی‌خواد هی برای دلداری دادن به من بگین " وبلاگ خوبی داری .. به من سربه زن"... این جمله رو برین تو وبلاگ عمه‌هاتون بنویسین تا حالشو ببرن و دیگه اینکه نمی‌خواد برای اینکه با کلاس جلوه کنید اول کامنت‌هاتون بنویسین "من برای بار اولمه میام تو این وبلاگ و ..." من که جای خود داره، تمام عالم و آدم می‌دونن شما چقدر با کلاسین و این آشغالدونی بنده به هیچ وجه لایق قدم‌های مبارک شما نبوده و نیست...

 

6-اگه کسی که اسکیس‌های CD راندو رو به عنوان کار خودش می‌زاره و به همه نشون می‌ده، برگرده به شما بگه کارت خیلی چیپه(حالا معنی چیپ رو می‌دونه یا نه بماند)، چی جوابشو می‌دین؟ ... من که گوشی رو روش قطع کردم تا رابطه‌مون بدتر نشه ...

 

7- از امروز سرشماری جمعیت برای ششمین بار تو ایران شروع شد تا من باز یاد یه جمله تو هزاردستان بیافتم که سرکمیسر به خان مظفر می‌گفت " در سر این رعیت از همه جا بی‌خبر چه چیز هست که لایق شمارش باشه"( نقل به مضمون) گرچه محمود جون گفته ما حاضریم هر پنج سال سرشماری کنیم.

 

آخر هفته در جهان به همه شما خوش بگذره و امیدوارم تو ایران هفته خوبی رو شروع کنید و اگه تعطیل نشه یهویی تموم کنید.

 

حرف آخر: نوشتم این زمستون، بی تو بهار نمی‌شه. 

نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

سه روز مونده تا حمله‌ای که دلایل من برای شوخی بودنش با مخالفت همراهان این وبلاگ مواجه شد. تو این سه روز ایران تعطیله انگار، و مشخصاً شهرهای بزرگ ایران احتمالاً از جمعیت خالی می‌شه، کم کم خودم هم دارم به وضعیت مشکوک می‌شم. تو این چند روز منطقی‌ترین جمله‌ای که در این مورد شنیدم این بود که آمریکا برای حمله به ایران مصمم‌تر از زمانیه که به هیروشیما و ناکازاکی حمله کرد. اولین روز این چهار روز طوفانی که فعلاً گذشت.

 

حرف آخر: ستاره باران جواب کدام سلامی

نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

اگه منتظرید ادامه مطلب این پست رو بنویسم هنوز باید صبر کنید چون منتظرم نازلی جواب آخرین مطلبم در مورد حرفاش رو بده، اما فعلاً که مناظره ما مختومه شده. البته امیدوارم این آتش بس موقتی باشه چون تقریباً تو بحثمون به هیچ جا نرسیدیم.

 

حرف آخر: وقتی رفتی باز هوا بد شد

نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 9:10 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

عمه‌م مرد، تو سن حدود 50 سال و بر اثر حماقت یا سرطان سینه، هنوز دقیقاً علت مرگ روشن نشده اما به نظر من کسی که سرطان به این سادگی رو دو سال بی‌خیال شه، علت مرگش فقط حماقت می‌تونه باشه. مراسم هم که یه مراسم کاملاً ایرانی بود با تمام کولی بازی‌ها و فیلم درآوردن‌های مرسوم ایرانی‌ها تو این مراسم. از همه اینا که بگذریم بنده کلی واسه خودم خوش یمن هم هستم، از مرگ‌هایی که تو فامیلمون یادمه این چهارمیشه که تو حدود تولد من اتفاق افتاده، 25 مهر هفت، هشت سال پیش شوهر خاله‌م، 21 مهر همون حدود مادربزرگم، و بابابزرگم هم تو اواخر مهر ده سال پیش. 

 

حرف آخر: ...

نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

بالاخره کار خرم‌دره تمام شد، و یکی از استرس‌های بزرگ زندگیم هم. با احتساب امروز یه روز وقت دارم یه مقاله در مورد زیبایی شناسی بنویسم. فعلاً مقاله تا اونجا پیش رفته که موضوعش رو انتخاب کردم. بنا دارم در مورد زیبایی شناسی در تئوری آشوب (Chaos Theory)  بنویسم، با احتساب کون گشاد و بقیه امکانات حتماً موفق می‌شم. بگذریم اگه از این موضوع خوشتون میاد بگین یه چکیده‌ ازش براتون اینجا بزارم.

 

حرف آخر: نکنه ستاره‌ای بیاد و یاد تو رو نیاره

نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک