تبليغاتX
از روزگار رفته، حکایت

تصویر اول: دیروز تصمیم گرفتم برم تو استخر همراه دوست‌دختر محترم، لختِ لخت، به پیشنهاد نازلی البته، میخواستم ببینم واقعاً ربطی بین آبی که از زیر کیر بنده رد می‌شه و نقض حقوق زنان، آزادی زندانیان سیاسی، مدنیت و حقوق شهروندی و هزار تا موضوع از این دست، وجود داره یا نه، این ها همه در مورد دوست دختر محترم هم صادق بود و قرار شد اون هم رابطه بین آبی که از زیر سینه‌ش رد می‌شه و مفاهیم بالا رو کشف کنه، که اتفاقاً به نتایج جالبی هم رسیدیم.

1- یخ کردیم، چون هم هوا سرد بود و هم آب

2- اونقدر از این کوکایین لعنتی فرو کردیم تو حلقمون که نزدیک بود اوردوز کنیم.

و چندتا اتفاق دیگه که ربطی به شما نداره، ولی آخرش نه من فهمیدم چه ربطی بین مفاهیم مدرنیته و اون آب لعنتی وجود داره و نه یاسی.

تصویر دوم: امروز باز به خودم گفتم نکنه من اشتباه کردم در مورد نظرات نازلی، برم از بقیه بپرسم، رفتم بیرون زنگ همسایه مون رو زدم، یه دختر تنهاست، گفتم من طرفدار آزادی جنسی هستم تا دمکراسی حاکم بشه، اونم در تایید حرفای من گفت برو گم‌شو، همسایه روبرییمون هم با گفتن خفه شو آشغالِ لات، از من پشتیبانی کرد، چندتای دیگه جواب ندادن تا یه خانم نسبتاً میانسال که داشت از وسط کوچه مون رد می‌شد گفت خوب باش، به بقیه چه ربطی داره.

 

پ.ن 1. تصاویر می‌تواند تا عدد ‌N ادامه پیدا کند ولی بنده کونم گشاد تشریف داره، ادامه مطلب و نتیجه گیری می‌مونه برای بعد.

 

حرف آخر: بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت

نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

مبارک است

زاده شدم

تکاپو بود و درد

گریه بود و فریاد

سال نحس

سال جنگ

جنگ

خون

جنون

 

مبارک است

چارک قرنی گذشته

سالی بیش شاید دو

یادم مانده هنوز

زاده شدم

امروز

سال جنگ

سال نحس

سال مرگ

م

ر

گ

 

پ.ن. تولدم مبارک ولی ای کاش یادم نبود.

 

حرف آخر: بیا بریم اونجا که شباش ... بوش تو باشه تو هواش

نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

1- اعلام خبر حمله سریع آمریکا به ایران فقط در چارچوب مبارزه انتخاباتی و پروپاگاند کثیفی که چپها و دمکرات‌ها تو آمریکا شروع کردن قابل بررسیه، اول که شروع کردن به تهمت‌های اخلاقی زدن به کاندیداهای جمهوری‌خواه، حالا هم برای ننه من غریبم بازی درآوردن و اینکه بگن که نه صلح تشریف دارن یهو یه خبر جعلی رو می‌فرستن رو تریبون ها که جامعه فعلاً خسته از جنگ آمریکا رو با خودشون همراه کنن، دو دسته که از بد حادثه هر دو دسته‌ش ایرانین هم مثل همیشه اسکول شدن و باور و بقیه قضایا. دسته اول مخالفان دوآتشه ج.ا که حتی دیگه یه روز هم بیشتر تحمل ندارن، دسته دوم موافقان دو و بلکه هم چند آتیشه ج.ا که هوس بادبان کردن خشتک مخالفان داخلی و اصلاح‌طلبان حکومتی و غیر‌حکومتی و غیره و ذالک رو دارن. آقایون و خانوما اگه طرفدار حمل هستید لباس‌های زیرتون رو جهت بادبان شدن دم دست داشته باشید تا وقت برادران بسیجی زیاد تلف نشه.

 

2- شب روشن پاریس این بار با 1.5 میلیون فرانسوی شب زنده دار مست، و زیر باران نور و موسیقی و تئاتر و رقص و آواز صبح شد و رفت. تو ایران هم که این روزها باید شبهای تاریک احیا شروع شده باشه، تا شیعه همیشه گناهکار و ماتم‌زده، با گریه و زاری بخشیده بشه، و بره تا سال بعد با خیال راحت خواهر و مادر ملت رو بهم پیوند بده البته با حول و قوه الهی.

 

3- عملیات گه زدن به شهر شخیص خرمدره یا به قول دوست یکی از دوست‌ها جهنم دره، رو به پایانه، تا فردا شایدم پس فردا خلاص می‌شم، این عملیات باعث شد دوستی‌ها و دشمنی‌های زیادی رو بشه، بگذریم به قولی هرکه را اسرار حق آموختند ... مهرکردند و دهانش دوختند ... البته معلوم نکرده شاعر این کار غیر انسانی با چرخ خیاطی انجام می‌شه و یا با سوزن نخ.

 

4- دیش ماهواره بنده رو هم که باد انداخت و تو این بحران اتم فعلاً تنها منبع خبر بنده رادیو فرداست از یه رادیوی ده موج آلمانی، نمی‌دونم این باد مادر به خطا بین اینهمه دیش و آنتن چرا باید بزنه این دیش من بدبخت رو بندازه؟ حتماً حکمتی تو کار بود!! به نظرم دلیلش باید زدن عضوی از مردان به بنده باشه. نفهمیدین، خوب مودب‌ها چشماشونو ببندن، ... کیر زدن به بنده

 

5- سال‌روز تولد ابراهیم گلستان هم اومد و رفت و این مطلب بنده هنوز آماده نشده که نشده ... فقط همین رو بگم استاد 85 مین سال تولدتون مبارک.

 

6- مشکلات BLOGFA هم که هنوز ادامه داره و عمل خداپسندانه کیرخوردن از BLOGFA دیگه جزوی از زندگی ما شده، آقای شیرازی ملالی نیست، به کارتون ادامه بدین..

 

7- وقتی از روز تاسیس وبلاگت هر روز یکی بلکه هم دو تا پست بنویسی، بعد یهو شش روز بری گم و گور شی، بعد که برگشتی خواننده های همیشگی و غیر همیشگی وبلاگت اصلاً نگرانت نشده باشن، وضعیتی بوجود می‌آره تو مایه های خاک بر سر وبلاگ نویس.

 

امیدوارم تعطیلات آخر هفته در جهان و تعطیلات اول هفته تو ایران به همه تون خوش بگذره.

 

حرف آخر: عزیز جون دست من بر دامنته

نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

در روزهای اخیر به تناوب صحبت از حمله قریب‌الوقوع به ایران است، و چه تاریخ نزدیکی، 25 اکتبر یعنی اوایل ماه دوم پاییز در ایران ... به گمان من این حمله تنها یک نوع بلوف سیاسی از جانب جهانیان علیه حکومت ایران است تا در راه کره‌شمالی قدم برندارد گرچه آنگونه که پیداست آزمایش اتمی کره بی‌ارتباط با حکومت ج.ا نیز نبوده است اما تا آغاز یک جنگ تمام عیار بین کشور گرفتار ما و غرب راهی طولانی در پیش مانده است. گرچه مفسرین نظامی آماده‌باش سپاه و ارتش در ایران را دلیل خود برای خطرناک شدن اوضاع می‌دانند ولی به چند دلیل اعلام آغاز حمله در هفته آینده بیش از یک شوخی تلخ ارزش دیگری ندارد.

1- آمریکا در ماه نوامبر انتخابات کنگره را در پیش دارد، تا همین جای کار هم دمکرات‌ها با رهبری نانسی پلوسی پیش به سوی فتح کنگره پیش می‌روند و جمهوری خواهان بعد از گاف های جنگ عراق و همچنین آن فاجعه اخلاقی، اگر اتفاق خاصی نیافتد اکثریت را از دست خواهند داد و خلاص. حالا کدام عقل سلیمی در این گیر و دار کشور را دچار یک جنگ دیگر و ناگهانی می‌کند، آن هم بعد از قدرت گرفتن ضد جنگ‌ها در جامعه آمریکا.

2- فصل پاییز در ایران آغاز شده، حمله احتمالی قرار است در میانه این فصل اتفاق بیافتد، حتماً از باران‌های پاییزی ایران شنیده‌اید و از هوای سرد زمستانی در ایران. اگر حتی ارتش آمریکا تصمیم به حمله هم گرفته باشد می‌تواند تا بهار نیم‌کره شمالی صبر کند، تا در یک هوای خوب به ایران حمله کند و تا آن زمان هم با عملیات‌های جاسوسی گسترده از توان نظامی ایران کاملاً مطلع شود. مگر فکر کنیم ایران در این شش ماه بمب اتم آزمایش می‌کند که آنوقت لقب احمق شایسته ماست.

3- همین که اخبار حمله با جزییات گسترده‌اش را همه دارند نشان می‌دهد حمله‌ای در کار نیست، اصل اول حمله غافلگیریست نه؟

به گمانم در بدترین حالت تنها یک مانور در خلیج فارس یا دریای عمان صورت خواهد گرفت تا حکومت ایران حساب کار دستش بیاید. همین.

حرف آخر: میام ... آغوش تو امن و امینه

نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

هیچکس پشت به دریا نمی ایستد.
نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

هر چی سعی کردم برای روز جهانی کودک دست‌کم یه یادداشت کوچیک بنویسم، نشد که بشه. فقط همین رو می‌تونم بگم کاش بزرگ نمی‌شدیم چرا که به قول شاعر ناگهان چقدر زود دیر می‌شود، کاش هنوز این روز برای ما بود ...

حرف آخر: هنوزم با توام تا آخرین شعر

نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

1ـ بعضی لحظه‌ها تو زندگی وجود داره که آدم نمی‌تونه احساسش رو چه خوب و چه بد برای بقیه توصیف کنه و یا نمی‌دونه چه جوری باید این کار رو کرد یکی از اون لحظه‌های اتفاقاً ناب برای من لحظات شنیدن صدای اذان موذن‌زاده اردبیلیه که من لامذهب هربار می‌نشینم به گوش دادنش من رو بی بروبرگرد برمی‌داره مستقیم پرتاب می‌کنه تو خیال‌های بچگی. و چه زیباست بچگی کردن با این آواز رویایی و شاید ربنای شجریان اگه ماه گشنگی مسلمونا رسیده باشه.

۲ـ یه عمره نقص فنی هواپیما خِرِ ما رو چسبیده و ول نمی‌کنه خلاص، جلسه گروه 1+5 در مورد ایران هم به خاطر خرابی هواپیمای وزیرخارجه آمریکا به تعویق افتاد. و تکلیف کشور موند تا هفته بعد، فعلاً به پا در هوایی ادامه بدین تا چه پیش آید.

۳ـ پرده بالا رفت و دیدیم هست و نیست ... راستی نادیدنی‌ها دیدنیست. افشای پشت پرده جنگ انفجاری بود که ترکشهاش هنوز درحال پرت شدن به اطراف و اکناف حکومت ایرانه. در ادامه افشاگری‌ها احمدی‌نژاد قراره اسم کرباسچی رو بعنوان خریدار بانک پارسیان برملا کنه، رضایی هم قراره نحوه بچه‌دار شدن هاشمی رو برای بقیه تعریف کنه، در مورد خاتمی هم حرفای باخالی در مورد خوشگلی در نوجوانی و حضور در حوزه علمیه در حال رد و بدل شدنه. نمی‌دونم عاقبت این افشاگری‌ها به کجا می‌رسه ولی برای ما که کلی سوژه در حال ایجاد شدنه.

۴ـ ثبت‌نام برای شرکت در انتخابات مجلس شیوخ هم شروع شد. این مجلس همه چیش به همه چیش میاد فکر کنین یه مشت آدم بالای 90 سال نشستن یه جا که صدی نودشون نمی‌دونن کجاست و قراره در موردهایی صحبت کنن که هرکی تا حالا در موردش صحبت کرده از حیز انتفاع خارج شده اساسی.

۵ـ سه، چهار روزه که در سنگر طراحی‌شهری در حال انجام عملیات شریف گه زدن به شهر خرمدره هستم. تصور اینکه روزی ‌روزگاری این طرح‌ها تو اون شهر اجرا بشه باعث خنده‌م می‌شه، چه خوبه که این طرح فقط یه طرخ شبیه‌سازیه و بس و قرار نیست اجرا بشه، خیلی خوبه خیلی.

۶ـ می‌گن تلوزیون زمانه هم وارد بازار آشفته تلوزیون‌های فارسی زبان شده، من که نتونستم رو این HOTBIRD فلان فلان شده پیداش کنم، فعلاً که هنوز فارسیمون همون لهجه لس‌آنجلسی سابق رو داره و دیگر هیچ.اگه کسی  SIGNAL این زمانه رو داره خوشحال می‌شم بهم بده یه کم فارسی با لهجه هلندی یاد بگیرم.

7ـ نذر کردم آخر این هفته بعد از تموم شدن کارهام کامپیوترم رو با کل میز و تشکیلات از همین جا که هست پرت کنم وسط حیاط خلاص شم از دستش، به قولی می‌گن دهنمو گایید رسماً.

آخر هفته تون تو سراسر جهان خوب و خوش باشه، تو ایران هم امیدوارم هفته خوبی رو شروع کرده باشید.

حرف آخر: کاش لحظه‌های رفتن نمی‌بارید اشک چشمات

نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 7:51 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

خودکفایی مفهومیست بسیار مورد علاقه نزد مسئولین، رسانه ها و عموم شهروندان چه داخل و چه در باقی نقاط جهان. اخبار رسانه‌های ایرانی پر است از بی‌نیاز شدن از فلان محصول یا ابداع و اختراع فلان وسیله ــ اگر نام مهندسی معکوس ابداع و اختراع باشد ــ، که اولی اندکی هزینه اضافی از پترو دلارهایمان را مصرف می‌کند و دومی چند دلاری صرفه‌جویی با خود دارد که البته هردویشان یک ویژگی مشترک هم دارند، کاهش وابستگی به دنیای خارج.
تفکر بی‌نیاز شدن از دنیا نوعی بیماریست که با منطق لاتینی Foreign Fobia نامیدمش. این بیماری ریشه در هر دوره‌ای از تاریخ داشته باشد، وخامتش در کشور ما برمی‌گردد به انقلاب صنعتی و آغاز عصر روشنگری در غرب. جهش سریع تکنولوژیک غرب در عصری اتفاق افتاد که نیمی از ما ــ شاید هم کمی بیشتر ــ در کنج مساجد کتاب آسمانیمان را روخوانی می‌کردیم برای یافتن راه‌حل زندگی جدید، چون مفسران دین اینگونه می‌خواستند و نیم دیگر ــ شاید اندکی کمتر ــ گرفتار افیون و توهم قدرت بودیم و خواب آلوده از ابرقدرتی ایران در چندهزارسال قبل دم می‌زدیم . و شد آنچه نباید، و چنان از قافله دنیای متمدن عقب افتادیم که دیگر راهی برایمان نماند تا برای جبران عقب افتادگی از آنها فناوری زیست راحت‌تر را طلب کنیم. اما تکنولوژی تکنیک می‌خواست و ما که تکنیکمان تنها بلندکردن بافور و چسباندن تریاک بود تکنسین طلب کردیم تا یادمان بدهند . با این مستشاران مفاهیم هم آمد، دمکراسی، لیبرالیسم و سکولاریسم و صدها ایسم دیگر مربوط به مدرنیته.
چه چیز خطرناک‌تر از این مفاهیم برای هزارفامیل قدرت ایران و روحانیت حامی آن. پس در سنگر شرع و قدرت شروع کردند به مخالفت با تکنولوژی تا شاید آن مفاهیم نیاید. ولی دیگر دیر شده بود. به‌دنبال راه‌حل، خودکفا شدن انتخاب شد تا همه چیز را خودمان بسازیم تا نه به جهان نیاز داشته باشیم نه به جهانیان و این شد یگانه راه سعادت ملت.
البته اگر از همان ابتدا برای تولید مایحتاج، در مسیر درست گام می‌گذاشتیم و راه دیگران را ادامه می‌دادیم، مزیت نسبیمان را درک می‌کردیم و هزار کار دیگر، امروز جای دیگری غیر از اینجا بودیم اما افسوس و صد افسوس ما می‌خواستیم جهان را از نوع بسازیم، البته نه با طرحی نو بلکه با همان طرح پیشین. بعد از دو جنگ بزرگ جهانی جهان شروع کرد به کوچک شدن و ارتباطات افزایش یافت، ما هنوز در حال ساخت جهان بودیم و ارتباطات جدید را درنیافتیم. در دهه 60 نوشتند " آیا بال زدن پروانه‌ای در برزیل مسبب طوفان‌های فلوریداست" و از به هم پیوستگی جهان گفتند ما هنوز در سعیمان ثابت قدم بودیم، WTO آمد تا جهان یکی شود ما دیوارهایمان را بلندتر کردیم تا کسی نبیند چیزی که ما می‌سازیم چگونه است، و به همین ترتیب عصر انفجار اطلاعات آمد، ماهواره‌ها جهان را محاصره کردند، اینترنت تا همه جا رفت و ما هنوز در پیچ اول ساخت جهان مانده‌ایم و اندک فرصت‌هایمان هم برای همراهی با جامعه جهانی رفته رفته از دست می‌رود تا ما بمانیم و تلاش برای یافتن راهی برای ساخت دوباره همه چیز. راستی به چند مخترع و پژوهشگر برای اختراع وسیله‌ای بنام "چرخ" نیاز داریم، علاقه‌مندان برای مصاحبه به روانپزشکان محل خود مراجعه کنند.

حرف آخر: بزار تو آغوش بازم، تو رو حس کنم دوباره

نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

رفتی
تا قرارمان بماند
تا
ببینیم
خود را و همه را
زیر عکس تو

تمام شد
این بازی همیشگی
برای تو
و ما
منتظریم
تا قرعه را بکشند
برای قرار بعدی
زیر عکس

پ.ن. نوشته ای برای عمران صلاحی

حرف آخر: ...

نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

او هم رفت، بی خبر رفت مثل همه اما نه ناگهان، می‌دانستیم ریه‌هایش تحمل هوای تهران را ندارد، اما به خودمان گفتیم فردا حتماً می‌رویم سراغش و حالش را ‌می‌پرسیم، و اگر کمک خواست دریغ نمی‌کنیم، فردا اما نیامد تا بی‌خبر رفتنش در این روزگار خبر، شد SMS موبایل هامان که مرد و رفت و قطار ماند، عمران صلاحی هم رفت کنار بقیه توفیقی‌ها، که در تلاشند با کامل شدن هیئت تحریریه‌شان مجوز مجله‌ای در عالم بالا را بگیرند و ما ناگهان یادمان آمد روزی روزگاری در این شهر طنزنویسی زندگی می‌کرد که خودش دوست داشت با نام شاعر یادش کنند و حالا تنها یادش مانده چه طنزنویس چه شاعر. و اینگونه شد که مسابقه شروع شد و هرکداممان کاغذی برداشتیم تا او را بنویسیم و در این راه هرچه خوبی یادمان آمد به او نسبت دادیم و دویدیم تا زودتر به قرار ملاقاتمان در خانه هنرمندان برسیم، چرا که بعد از ممیز خیلی وقت بود همدیگر را ندیده بودیم، همین.

پ.ن. شعری برای او

حرف آخر: ای قدیمی مثل یک آهنگ خوب

نوشته شده در  شنبه 15 مهر1385ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

رها می‌شوم

در خیال‌های تو

که ایستاده‌اند

در این اتاقِ

 خالی از تو

که رفته‌ای

چرا؟

 

حرف آخر: ...

 

نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

در زمان‌های دور و شایدم نزدیک، در شهری جنگلی در اروپا دو هیزم‌شکن زندگی می‌کردند با سابقه دوستی بسیار طولانی این دو مانند یک روح بودند در دو بدن و یا یک کون در دو تنبون و یا مثال‌هایی از این دست.

یک‌روز مثل تمام روزهایی که خورشید از شرق طلوع می‌کند، بنا شد در شهرشان مسابقه‌ای با عنوان "بهترین هیزم‌شکن سال" برگزار شود. حالا اگر عنوان مسابقه خیلی احمقانه است دیگر به شما مربوط نمی‌شود، خواننده که نباید اینقدر پر توقع باشد.

بالاخره روز مسابقه رسید و ده‌ها هیزم‌شکن از جمله آن دو دوست از سراسر شهر به سمت جنگل روانه شدند تا برای برنده شدن در این مسابقه احمقانه، جنگل را ویران کنند و خلاص.

دو هیزم‌شکن قصه ما بعلت مهارت‌های زیادشان ــ من تصمیم گرفتم مهارتشان زیاد باشد تا بتوانند برنده شوند و من هم بتوانم یک نتیجه اخلاقی از قصه‌ام بگیرم ــ با فاصله‌ای فاحش از بقیه پیش افتادند. مسابقه تمام شد و مسئولین شهرداری مربوطه شروع کردند به اندازه‌گیری حجم چوب‌های جمع‌آوری شده تا هم برنده مسابقه را برای اعطای جایزه تبر طلایی مشحص کنند و هم میزان خسارت به جنگل اطراف شهرشان را برآورد کنند.

ناگهان اتفاق عجیبی برای آن دو دوست افتاد، آنها یکدیگر را در حالیکه با دسته‌ای از هیزم اطراف کپه هیزم دیگری بود مشاهده کردند ــ به منطق داستان گیر ندهید خواهشاً ــ و هر دو مطمئن شدند که آن یکی آمده از چوبهای رفیقش بدزدد برای برنده شدن خودش. از زور عصبانیت تبرهایشان را برداشتند و دویدند به سمت هم تا دوستیشان را با کشتن یکدیگر تمام کنند. از اینجا به بعد داستان را برای تمام شدن زودتر به شکل دیالوگ می‌نویسم. احساسات و بقیه حالات طرفین را خودتان هرجور راحتید تصور کنید.

اولی ــ ]فحش رکیک [تو سر کپه‌ هیزم من چه کار می‌کردی؟

دومی ــ ]فحش رکیکتر [تو چی؟ رفته‌بودی هیزمهای من رو بدزدی؟

اولی ــ من دزدم یا تو؟

دومی ــ تو

هر دو با هم ــ من دیدم هیزم‌هامون مساویه رفتم یه کم از چوب‌های خودم رو بزارم رو مال تو که برنده شی!!!

نویسنده ــ اونجای آدم دروغگو

هردم با هم ــ به تو چه

در این میان ناگهان دو دوست به اشتباه خود پی بردند و از هم معذرت خواهی کردند و چون به هم شک کرده بودند به هم حمله کردند و با تبر به جان هم افتادند و همدیگر را کشتند.

 

حرف آخر: دو تنها رو دو سرگردون دو بی‌کس

 

نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

پاییز آمد و مهمان این خانه شد. این را کوتاهی روز با صدای بلند به همه می‌گوید. می‌گوید تا برای مرگ زودرسش چاره کنیم، ولی امان از این خستگی که با شب می‌آید و همه ما را با اطمینان کامل از اینکه آفتابِ فردا را خواهیم دید، می‌برد و پرت می‌کند به خانه‌هامان تا در گرمای بوسه و آغوش و نوازش و سکس و گرد و دود، روی کاناپه‌ای که درست مقابل جعبه رویایمان قرار دارد لم بدهیم به تماشای زندگی و از زندگیمان تا می‌توانیم لذت ببریم باز هم با اطمینان از دیدن آفتاب. اما آیا یک لحظه با خودتان فکر کرده‌اید شاید زندگیتان تا آفتاب فردا نپاید؟ این روزها خورشید ما دیر می‌آید و زود می‌رود و یا کلاً پشت ترافیک ابرها نمی‌آید چه مرگ بدیست وقتی آفتاب را و روز را برای آخرین بار نبینی. حالا تمام اینها که گفتم چه ربطی به پاییز داشت، برای خود من هم درست و حسابی روشن نیست، شاید چون روزها کوتاه‌ترند، شاید البته. شما هم زیاد پیش را نگیرید.

 

حرف آخر: چرا از سایه‌های شب بترسم ... تو خورشیدو به دست من سپردی

نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

1- برای 22 مهر تو تدارک یه پرونده وبلاگی به مناسبت 84 مین سالگرد تولد استاد ابراهیم گلستان هستم، از همه دوستان تقاضا دارم اگه مایل به همکاری هستند یه مطلب به این مناسبت بنویسند. همچنین اگه پیشنهادی هم دارید خوشحال می‌شم بشنوم.

 

2- بالاخره از پرده برون افتاد آنچه در او پنهان بود و بخش اعظم پشت پرده هشت سال جنگ ایران و عراق، ریخته شد تو دایره، نامه خميني به رفسنجاني برای پذیرش قطعنامه 598، منتشر شد. این نامه رو حتماً باید خوند. به نظرم این نامه آغازگر یک‌سری از افشاگری‌های گسترده در مورد دهه اول انقلاب خواهد بود. فقط یک‌مقدار باید منتظر ماند.

 

3- پرویز شهنواز هم مرد، شهنواز رو اولین بار تو شبکه OITN و تو برنامه ورزشی داریوش ذهاب دیدم، با اینکه از لحاظ فن بیان و اطلاعات عمومی سطح بالایی نداشت ولی لحن خنده‌دار و بریده بریده حرف زدنش آدم رو خیلی به خودش جذب می‌کرد. بعدها هم رفت هما و شد همکار داریوش سجادی، و طرفدار ج.ا و احمدی‌نژاد. شهنواز شاید آدم خوبی بود ولی به هیچ وجه مجری خوبی نبود، از لحاظ سیاسی هم نمونه کامل یه آدم باد به پرچم بود. به هر حال خداحافظ آقایی که به عنوان مجری یه برنامه ویژه فوتبال نمی‌دونستی زیکو کی بوده.

 

4- طرح‌‌های خنده‌دار و احمقانه و بعضاً ابلهانه تو حکومت ایران همچنان ادامه داره، اول که وزیر علوم طرح داده بود دانشجو‌ها و اساتید ایرانی به‌جای رفتن به خارج از کشور بعنوان فرصت مطالعاتی، برن قم . حالا هم که وزیر آموزش و پرورش طرح داده که دارالمکاتب قرآن و چیزهایی از این دست، جایگزین پیش‌دبستانی تو ایران بشه. دلم برای ایران 50 سال بعد می‌سوزه.

 

5- انوشه انصاری هم برگشت، نمی‌دونم باید بهش خوش‌آمد گفت به‌خاطر برگشت به سیاره مادری، یا باید برای برگشتنش به سیاره جنگ و کشتار و خونریزی ابراز تاسف کرد. ولی در هر صورت خوشحالم که به آرزوی بچه‌گیش رسیده، کاش یه روز همه ما به آرزوهای بچگیمون برسیم.

 

6- یعنی به نظر شما، ما اشتباه کردیم اومدیم تو یه سرویس وبلاگ ایرانی وبلاگ درست کردیم؟ آقای شیرازی نمی‌خوای یه فکری به حال سایتت بکنی؟ چقدر باید با پیغام‌های خطا سر وکله بزنیم تا موفق بشیم یه پست آپ‌دیت کنیم؟ لطفاً برای کاربرای خودتون ارزش قایل باشید... لطفاً.

 

7- من روزنامه‌نگار نیستم، فقط نوشتن رو دوست دارم و می‌نویسم تا بنویسم، همین. برای نوشته‌های خودم هم ارزش قایلم و در برابر دزدیده شدنشون واکنش نشون می‌دم، حالا اون دزد محترم، هرکی می‌خواد باشه. به نظرم رعایت قانون کپی‌رایت خیلی ساده است، فقط باید سعی کرد. از همه شما هم خواهش می‌کنم مطالب این وبلاگ رو فقط با ذکر ماخذ منتشر کنید تا بعد کلاهمون تو هم نره.

 

امیدوارم آخر هفته به همه شما در هر جای جهان خوش بگذره، و در ایران هم هفته خوب و خوشی پیش رو داشته باشید.

 

حرف آخر: اومدی معجزه کردی ... نمی‌دونی که چه کردی

نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

از نقاشی شدن تابلوی "سلام آقای کوربه" چیزی حدود دو قرن می‌گذرد این تابلو را مبدا جنبش مدرنیسم در غرب به حساب می‌آورند زیرا کوربه برای اولین بار با زیر پاگذاشتن تمام ارزشهای اشرافی جامعه آن روز غرب، که هرگونه احترام و ارزشی را وابسته به خود می‌دانست، می‌ایستد و نه به خدا و کلیسا و یا فلان خاندان بلکه به خود سلام می‌کند. اگر روزی تصمیم بگیرند تاثیرگذارترین جملات تاریخ را رده بندی کنند، بی‌گمان این سلام جایگاه نخست را با اختلافی فاحش از آن خود خواهد کرد. به هر حال مدرنیسم به عنوان یک مهمان ناخوانده وارد شد، و ساختار جهان را دگرگون کرد، و جهان این شد که حالا می‌بینیم، که حتی 40 سال بعد از سقوط مدرنیسم در هنر و معماری، ارزشهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی آن هنوز بر جهان غرب حاکم است که مهمترین آن همین احترام به هر فرد انسان است بدون در نظر گرفتن هیچ چیز.

در سرزمین مادری من هم همه گونه وسایل مدرن یافت می‌شود همانطور که در غرب. از مترو و آسمان‌خراش گرفته، تا اتومبیل و خیابان. از دولت و پارلمان گرفته تا هزاران چیز دیگر که وجه‌ای مدرن به کشور داده‌است اما با تمام اینها ایران هنوز در صدها سال قبل سیر می‌کند، اگر غرب بعد از قرون میانه و تا ظهور مدرنیسم گرفتار اشرافیتی چندهزار ساله بود که جانشین مذهب کوچ کرده به کنج کلیسا‌ها شده بود، ایران و شاید کل شرق میانه هنوز از مرحله حکمرانی مذهب هم عبور نکرده‌اند. در کشور من هنوز هستند افرادی که مدعی هستند نه برای رفاه و آسایش خود و شاید دیگران، بلکه برای رضای خدا!!! تلاش می‌کنند. در آنجا لیست نمایندگان مجلس به تایید امام زمان می‌رسد، و مردم به دو طبقه حکام و افراد عادی طبق بندی می‌شوند بدون امکان تغییر طبقه، در ایران هنوز حاکمان مقدسند و هزاران هزار مساله دیگر که سال‌هاست در غرب به فراموشی سپرده شده است.

البته هیچکس دقیقاً قادر نیست محاسبه کند که جامعه ایران از لحاظ تطبیقی در چه دوره‌ای قرار گرفته‌است و عبور از این مراحل چه مدت به طول می‌انجامد ولی چیزی که روشن است طی این مسیر بدون درد و رنج نخواهد بود، گیریم با پیشرفت جوامع و امکانات شدتشان کم شده باشد. گاهی اوقات با خودم فکر می‌کنم کدام یک از ما رو به زمین فریاد خواهیم زد "ای زمین تو گردی و به دور خورشید می‌گردی، حتی اگر اینها بگویند نه"، تا اسلام هم مانند بقیه مذاهب به جای اصلی خود یعنی کنج خانه‌ها و عبادتگاه‌ها برود، بی‌امید بازگشت به عرصه عمومی. و چه کسی "سلام آقای کوربه" را خواهد کشید، تا برای همیشه از حکومت هزار فامیل رها شویم.

 

حرف آخر: نیستی اما مونده اسمت، توی غربت شبونه

نوشته شده در  جمعه 7 مهر1385ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

از شنیدن اولین ترانه جیمز بلانت در خلال یک بازی بیلیارد، تا تبدیل شدنش به یکی از آرام‌بخش‌های شبانه، مدت زیادی نگذشت. واقعاً چه چیزی تو عمق صدای این مرد انگلیسی ــ از روی لهجه ــ نهفته شده، که اینجوری آدم رو می‌بره به دنیای خیال؟ شما هم اگه تا حالا به مهمونی جیمز نرفتید، یک بار حتماً امتحان کنید، مطمئن باشید به امتحانش می‌ارزه.

   

Did I disappoint you or let you down?
Should I be feeling guilty or let the judges frown?
'Cause I saw the end before we'd begun,
Yes I saw you were blinded and I knew I had won.
So I took what's mine by eternal right.
Took your soul out into the night.
It may be over but it won't stop there,
I am here for you if you'd only care.
You touched my heart you touched my soul.
You changed my life and all my goals.
And love is blind and that I knew when,
My heart was blinded by you.
I've kissed your lips and held your head.
Shared your dreams and shared your bed.
I know you well, I know your smell.
I've been addicted to you.

Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.

I am a dreamer but when I wake,
You can't break my spirit - it's my dreams you take.
And as you move on, remember me,
Remember us and all we used to be
I've seen you cry, I've seen you smile.
I've watched you sleeping for a while.
I'd be the father of your child.
I'd spend a lifetime with you.
I know your fears and you know mine.
We've had our doubts but now we're fine,
And I love you, I swear that's true.
I cannot live without you.

Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.

And I still hold your hand in mine.
In mine when I'm asleep.
And I will bear my soul in time,
When I'm kneeling at your feet.
Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.
I'm so hollow, baby, I'm so hollow.
I'm so, I'm so, I'm so hollow.

 

حرف آخر: صدای تو، صدای باد و بارون

نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

تو، همه‌ای

من،

من تو

با تو

تو که باشی

آبشارم

بی هوا، هم می‌شود

آبم

بی نفس هم می‌شود

همه‌ام

نرو

درخت

بیا

بی تو می خشکد

بمان

نرو

تا بمانم

 

حرف آخر: با تو باید زیر باران خوابید

نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

اگه یه نفر عین مطلب وبلاگتون رو برداره و فقط با تغییر عنوان مطلب به نام خودش منتشر کنه چه احساسی به شما دست می‌ده.

امروز یه وبلاگ تو اینترنت پیدا کردم که مطلب من در مورد اسامه بن لادن( اصلی ــ دزدی) رو به نام خودش منتشر کرده بود، اول فکر کردم شاید یادش رفته لینک اصلی رو بزاره، چندتا مطلب رفتم پایین تر دیدم با وقاحت تمام  عین نوشته من در مورد فالاچی( اصلی ــ دزدی) رو بعنوان پانوشت یکی از پستاش گذاشته یک مقدار کنجکاو شدم و دقیقاً چند مطلب پایین تر نوشته خودمو در مورد جهانبگلو تو پانوشت یکی دیگه از پستاش دیدم البته اینبار با یه کم ویراستاری ابلهانه(اصلی ــ دزدی) و بهمین ترتیب مطلب امان از این ملت خوابزده (اصلی ــ دزدی) و همچنین داستانک بی‌نام در پانوشت یکی دیگر از پستها (اصلی ــ دزدی). خانوم  لیدا هادی ــ امیدوارم اسم واقعی شما همین باشه ــ، لطفاً برای نقل مطالب اجازه بگیرید یا دست کم لینک اصلی را در نوشته قرار بدهید و اگر این کارها سختتان است، لطف کنید از وبلاگ من دزدی نکنید. راستی من شما رو بعنوان ویراستار مطالبم انتخاب نکرده ام لطف کنید از این وبلاگ بکشید بیرون. 

 

بعدالتحریر: به نظرم اون خانوم وبلاگش رو حذف کرد و خلاص. حالا چرا خودش باید جوابگو باشه، ولی اگه فرصت کردم عکس دزدیهاشو به جای لینکها می‌زارم. و برای هزارمین بار به هیچکس مربوط نیست من کی هستم، ولی یه روز اگه اسممو بدونید خیلی تعجب می‌کنید مطمئن باشید.

 

حرف آخر: حالا تو نیستی و خیسه، چشمای من و خیابون

نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

به نظر می‌رسد پرنده مرگ بالاخره روی دوش اسامه بن‌لادن، رهبرِ کاریزمای القاعده و شاید کل گروه‌های تروریستی اسلامی هم نشست. اسامه نه با بمب و موشک که به دلیل بیماری مرد، برای کسی که می‌خواست قهرمان عرب و اسلام باشد، چه پایانی تلخ‌تر از مردن بر اثر تیفوس.

درست است که مرگ فیزیکی رهبر القاعده تازه به وقوع پیوسته است، ولی بن‌لادن از همان زمان که اسیر جناح تبلیغات چی (الظواهری) سازمانش شد، و با عملیات یازده سپتامبر موافقت کرد، مرگ و نابودی را برای خود و سازمانش خرید. القاعده از آن پس تبدیل به تریبونی برای نمایش سران فراریش تبدیل شد.چیزی که اسامه آن را نمی‌پسندید و برخلاف بقیه سران راه انزوا در کوه‌های ترابورا را برگزید، با این وجود مرگ فیزیکی او ضربه سهمگینی بر پیکره جناح متفکر‌تر القاعده وارد خواهد کرد. بعد از مرگ او رییس جدید دو راه پیش رو دارد، یا باید چند حرکت تروریستی و رسانه‌ای و بزرگ خودش را بر افراطی‌های اسلامی تحمیل کند تا رهبریش را بپذیرند و یا راه آرامش و مصالحه با غرب را انتخاب کند. که در این میان راه‌حل اول محتمل‌تر است، زیرا صلح با دشمن نمی‌تواند مورد قبول بدنه این سازمان قرار گیرد. ولی در هر صورت بزودی شاهد یک انشعاب بزرگ بین دو جریان عمده دروناین سازمان خواهیم بود. انشعابی که بعلت حضور فیزیکی اسامه تا به امروز به تعویق افتاده بود.

اسامه مرد، برای مرگش جشن نخواهم گرفت، ولی از نبودنش ناراحت هم نخواهم شد. گرچه دوست داشتم آنقدر زنده می‌ماند تا سقوط امپراطوری وحشتی که ایجاد کرده‌بود را به چشم می‌دید. و در برابر عدالت قرار می‌گرفت تا پاسخ بدهد که کشته‌های حوادث نیویورک، مادرید، لندن و یا سربازان خوابیده در آرلینگتون چه گناهی داشتند.

 

حرف آخر: همه آنچه که دارم، پیش‌کش سادگی تو

نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

در راستای نوشتن افتخارات، لازم دیدم به جهت کم نیاوردن، من هم گوشه‌ای از افتخارات بی‌شمارم را بنویسم. تا به حول (شایدم هول!؟) و قوه الهی بتوانم به شما توفیق کنم.

ــ به علت فوران احساسات میهن پرستانه، در ایران به دنیا آمدم، با اینکه فرصت‌های انتخاب بی‌شماری پیش رویم بود.

ــ تسلط کامل بر زبان فارسی از همان ایام طفولیت

ــ دریافت ده‌ها لوح افتخار(از آفرین تا صد آفرین) از معلم دبستان

ــ در انشای کلاس پنجم دبستان می‌خواستم آرشیتکت بشوم و شدم ولی به قول معروف چی فکر می‌کردیم چی شد.

_ در خانه کامپیوتر دارم.

ــ به بازی‌های استراتژیک و ادونچر علاقه مندم، اسناد و مدارک اتمام سایبریا(1 و 2) و هتل اورفه بدون کدهای تقلب در اتاق خواب اینجانب موجود است.

_ متخصص بازی هیت‌من هستم، هیت‌من 2 را در 27 ساعت مداوم و بدون بلند شدن از پشت کامپیوتر تمام کردم.

ــ آن زمان که کسی نمی‌دانست وبلاگ چیست، من هم نمی‌دانستم.

ــ اکثر رمانهایم را نویسندگان اسم و رسم دار دزدیده و به نام خود چاپ کرده‌اند.

ــ در نمایشگاه کتاب فرانکفورت شرکت نکرده‌ام.

ــ به محمدرضا خاتمی، مصطفی معین و اکبر گنجی سلام کرده‌ام.

ــ یک‌بار در شیراز از کنار مهاجرانی و بیضایی رد شدم، و چون وقت نداشتم و ترسیدم آویزان بشوند، سلام نکردم.

ــ تمام بازیگران کلوپ بیست میلیون دلاری‌های هالیود را به اسم و قیافه می‌شناسم.

ــ وقتی ژولیت بینوش آمده بود تهران، من هم تهران بودم.

ــ دست‌کم سه بار در نمایشگاه مطبوعات در دفتر یادبود کیهان فحش نوشته‎ام.

ــ محمد دادفر در وبلاگم کامنت گذاشته‌است.

ــ مادرم رمان کلیدر را تا ته خوانده‌است.

ــ انوشه انصاری با پرداخت بیست‌میلیون دلار به فضا سفر کرد.

 

پ.ن. این لیست قطعی نیست و گسترش خواهد یافت.

 

حرف آخر: تنها پناه من امنیت آغوش توست

نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

1- به نظر می‌رسه ما باید تو همه چیز برعکس باشیم. تو همه دنیا روز آخر جنگ رو یا به مناسبت پیروزی و یا به بهانه پایان خونریزی جشن می‌گیرن، تو این کشور ما روز شروع جنگ رو جشن می‌گیرن. دیروز روز افتتاحیه هشت سال جنگ بین ایران و عراق بود. مراسم بزرگداشت تو ایران مثل همیشه پر بود از خالی بندی‌های نظامی فقط یه تغییر عمده کرده بود، بعد از اتفاقی که پارسال افتاده بود و دیپلماتهای مدعو به دلیل وجود پارچه نوشته‌هایی علیه آمریکا، اسراییل و انگلیس مراسم رو ترک کرده بودن، امسال از اینجور شعارها و پرده‌ها خبری نبود تو مراسم. به نظر می‌رسه، بعضی‌ها تو حکومت ایران کمی تا قسمتی از عقل بهره می‌برن. البته فقط به نظر می‌رسه.

 

2- آخی!!! دلم خنک شد اندرسون کوپر کاملاً احمدی‌نژاد رو گوزپیچ کرد و انتقام همه رو یکجا ازش گرفت، قیافه احمدی‌نژاد بعد از هر بار آچمز شدن خیلی دیدنی می‌شد، مخصوصاً وقتی بحث توقیف روزنامه تو ایران پیش اومد. بلندگوی دولتی ایران(تلوزیون سابق)، اگه جرات داره این مصاحبه رو پخش کنه، البته بهتره آخر شب پخش کنه که بچه‌ها خوابن، چون ممکنه از قیافه محمود بترسن.

 

3- هرچی من می‌گفتم این نصرالله کلی واسه خودش شجاعه، هی شما فکر می‌کردین شوخی می‌کنم. ولی تو جشن لبنانبا جرات و جسارت تمام ثابت کرد که شجاعالدوله لقب خوبی براش محسوب می‌شه، مردک تا گردن رفته بود زیر تریبونی که تو ارتفاع بیست متری سطح زمین ساخته بودن،  و مردم حاضر تو اون پلازا رو از دیدن چهره پر از هاله نور خودش محروم کرده‌بود، و با پررویی تمام از نترسیدن حرف می‌زد، اگه آخوندا این زبون دراز رو نداشتن کلاهشون کلی پس معرکه بود.

 

4- به نظرم نماز خوندن بعد از قهرمانی یه حرکت دستوری باید باشه، نمی‌شه که همه یهو تصمیم بگیرن بعد از قهرمانی نماز بخونن، بالاخره بعد از یک سال و خورده‌ای از شروع جام حذفی ایران، سپاهان قهرمان شد، همه چیز بازی افتضاح بود، از گزارشگری گرفته تا کیفیت تصویربرداری و ... ولی آخرش کلی حال داد، یکی از بهترین مراسم اهدای جام تو ایران برگزار شد، حتماً باید ببینید تا بدونید چی می‌گم، دست‌کم 50 نفر مسئول صف کشیده بودن تا فوتبالیست‌ها با هاشون دست بدن و بعضاً روبوسی کنن تا برسن به مدالها، از اونطرف دست‌اندرکاران سپاهان اونقدر زیاد بودن که مدال کم اومد، جام رو هم که اول علی‌آبادی برد بالای سرش بعد کاپیتان سپاهان. آخرش هم که خر تو خر شد مثل همیشه ... به هر حال تبریک به اصفهانی‌ها.

 

5- روانشناس‌ها می‌گن اگه کسی تو یه زمان خاص همیشه مجبور به انجام یه کار غیر دلخواه باشه، بعد از چند سال استرس ناشی از اون کار تو وجودش نهادینه می‌شه و تو همون زمان خاص برمی‌گرده ــ ای ول روانشناسی ــ این مقدمه رو گفتم تا  بگم تو ایران باز اول مهر شد و استرس مدرسه رفتن پیچید تو وجود من اونم بعد از هشت، نه سال فارغ‌التحصیلی از مدرسه. با تمام این احوالات خیلی دوست دارم یه بار برم بشینم جلومی مدرسه‌مون بچه‌ها رو تماشا کنم. حیف که دیدن مدرسه‌ای که می‌رفتم نیاز به یه مسافرت تقریباً غیر ممکن داره.

 

6- بزودی این وبلاگ با آدرس جدید و به شکل دات کام منتشر می‌شه، فعلاً دنبال یه نرمافزار مدیریت که فارسی رو هم پشتیبانی کنه می‌گردم، البته غیر از Word Press، اگه کسی چنین نرمافزاری سراغ داره، ممنون می‌شم اگه بهم معرفیش کنه.

 

7- هفته پیش، چهار روز رویایی رو سپری کردم که چیزی نزدیک به یک سال منتظرش بودم، بدون توضیح اضافه، فقط می‌گم عالی بود حتی خیلی بیشتر از حد انتظار من عالی بود.

 

تو کل جهان امیدوارم آخر هفته خوبی داشته باشید و تو ایران هم امیدوارم هفته‌تون خوب شروع شده باشه.

 

حرف آخر: دست من وقت نوشتن، شکل اسم تو رو داره

نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

هنوز ماجرای کارتونهای "یولاند پوستن" درست و حسابی از فکر مردم جهان پاک نشده است که ماجرای نقل قول پاپ سبب شد مسلمانان جهان یک‌بار دیگر به شدت و قدرت فراوان و با استفاده از فحش، کبریت، خشونت، جنگ و هزاران ابزار دیگر گفتگو که مطمئناً زبان جزو آنها نیست، به دفاع از صلح‌طلبی و آرامشی که مدعی هستند در دینشان وجود دارد بپردازند. ولی طبق معمول تصویر جهانی همان شد که نمی‌خواستند.

با نگاهی در طول و شیاد هم عرض تاریخ کاملاً روشن است، خشونت، کشتار مخالفان، مرتد شناختن منتقدین، عدم رعایت حقوق انسانی افراد و هزاران فعالیت از این دست، ریشه در ماهیت کلی همه ادیان سامی و غیرسامی دارد، دستیابی به قدرت.  فسادآور ترین عنصر موجود در طبیعت قدرت است و این قدرت هرچه دور از دسترس بشریت و متمرکز تر باشد امکان گسترش فساد در آن افزایش می‌یاید. و این دقیقاً اتفاقی است که برای ادیان الهی افتاده است، زیرا این ادیان به علت وابستگی مورد ادعای خود به ماورالطبیعه و قدرت برتر خود را از نقد جدا می‌کنند. عموم اینها در اوایل ظهور و در دوران جدایی از قدرت برای جلب مشتری بسیار منطقی و عقلایی هستند و شدیداً طرفدار منطق و گفتگو. چنان که کلیسای کاتولیک در قرن بیستم چنین است و محمد در اوایل ادعای پیامبری اینگونه بود ولی وای به حال مخالفان و بعضاً هواداران منتقدشان در دوران تکیه زدن ادیان بر اریکه قدرت. در مورد مسیحیان لازم نیست قرون وسطی را یادآور شوم اما در مورد اسلام گردن زدن هفتصد نفر یهودی در یک روز از احکام دوره قدرت محمد در مدینه است.

خوشبختانه اکثر قریب به اتفاق ادیان در طول دوران روشنگری و مخصوصاً بعد از انقلاب کبیر فرانسه قدرت خود را از دست داده‌اند و دیگر خطری از جانب آنها جامعه جهانی را تهدید نمی‌کند. از تمام ادیان تنها اسلام است که هنوز بر اریکه قدرت نشسته است و به جتایات خود ادامه می‌دهد. که به گمانم این روزها ضربات جبرا ناپذیری بر ساختار قدرت آن وارد شده است. زیرا این بار حریف اسلام نه روزنامه‌نگاران بی‌پناه و نه روشنفکران بی‌رسانه که رهبر کاتولیک‌های جهان است که این نبرد می‌تواند به تضعیف طرفین بیانجامد. این بزرگترین کمکی است که پاپ می‌توانست به مبارزه برای فرستادن اسلام از اجتماع به کنج خانه به شهروندان گرفتار در کشورهای مسلمان انجام دهد که ناخواسته به آن دست زد. گرچه این روزها آرامش نیازی اساسی برای جهان است با این وجود گسترش این درگیری می‌تواند به آرامشی پایدار در جهان بیانجامد. آرامش بدون شمشیر مذهب.

 

حرف آخر: ای همه آرامش از تو ... در سرانگشتت چه داری

نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک