تبليغاتX
از روزگار رفته، حکایت

دوباره آمدم

آمد

آمدی

شهر، بی‌آسمان خراش‌تر

هیچ ... انگار ... شاید

بوق ماشین یا صدای هواپیما

صبح شده باز

خیابان آرام شد

مسافرین محترم توجه فرمایید

یکی از تیترها نبود

هزار سال بعد از قبل

بوی غذا اینجا هم هست

پیر شدی

انار

تاریکی یعنی مرگ

پاییز نشده هنوز

قرمز ... سرخ ... آلبالو

ساعتم خوابیده

دوباره همان صداست، نه؟

کارگردان کجارفت

اینجا امریکاست

یک ... دو ... سه

حرکت

فردا برمی‌گردم

با همه

 

حرف آخر: ...

نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

1- اورایانا فالاچی هم مرد. جهان مطمئناً بدون فالاچی یه چیزیش کم بود. مرگ این معروفترین خبرنگار قرن بیستم، شاید نقطه پایانی بود برای عصرطلایی رسانه‌ها، دیروز عصری تمام شد که توش نه اینترنت به معنای امروزی توش بود و نه ماهواره‌ها خبر رسانی رو به پانیه و دقیقه رسونده بودند، و خبرنگارها همه چیز اون بودند. ایرانی‌ها فالاچی رو از مصاحبه معروفش با آخرین پادشاه ایران می‌شناسند، مصاحبه‌ای که توی تمام اون عصبیت‌ها فریاد می‌زد محمد‌رضا پهلوی هم مثل همه ما انسانه، مصاحبه‌ای که اون روزها خونده نشد ولی به نظرم از ماندگارترین کارهای فالاچیه. آخرین چیزی که ازش خوندم کتابی بود به نام "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد". به هر حال خبر تاسف برانگیزی بود، شاید یه روز کریستین امان‌پور جای فالاچی رو پر کنه. یعنی امیدوارم که پر کنه.

 

2- تو ادامه اصلاحات بی وقفه‌ای که تو حکومت ایران و دادگستریش شروع شده، روزنامه شرق، و چند هفته‌نامه که تا حالا ندیده بودمشون توقیف شدند. از حرکتهای اصلاحی قبلی می‌شه به مرگ چند زندانی تو زندان، و شروع دوباره جریان اعتراف‌گیری اشاره کرد. به نظرم باید طبق یه درخواست رسمی از ج.ا بخوایم اصلاحات رو متوقف کنه، چون جای اصلاحاتشون کم کم داره درد می‌گیره.

 

3- دیوانه‌ها افتادن به جون هم، نمی‌دونم سرنوشت دنیا چی می‌خواد بشه، دیوانه واتیکانی یا همون پاپ خودمون، افتاده به جون قمه‌کشهای مسلمون، گرچه این یه بار به نظرم حق با طرف مسلمون‌هاست. کی گفته اسلام دین خشنیه، خدا به دور، کسی تا حالا جز محبت و رافت از اسلام دیده؟ کی می‌تونه محبت بی حد و حصر اسلام به فرهنگ ایران، شمال آفریقا و جنوب اسپانیا رو فراموش کنه. اونقدر محبت و دوستی تو دین مبین اسلام زیاده که آدم نمی‌دونه کدومشو بگه. بگذریم.

 

4- هنوز جنگ داخلی بلاگستان که بین نیروهای ائتلاف(درخشان، سبیل طلا، کلنگ و ...) با نیک‌آهنگ کوثر اتفاق افتاد درست حسابی تموم نشده که خبرها از شروع یه جنگ جدید حکایت می‌کنه. جنگی که این بار یه طرفش حسین درخشان خودمونه و طرف مقابل کسی نیست جز ابراهیم نبوی. دیروز نبوی تو برنامه بهارلو مستقیماً طوری که همه بفهمن به درخشان هشدار داد که اگه بخواد حرفای وزارت اطلاعات در مورد جهانبگلو رو تکرار کنه سردبیری بهش نشون می‌دم که بیا و ببین. هر جنگی که یه طرفش نبوی باشه جالبه، امیدوارم هرچه زودتر شروع کنه یه کم بخندیم.

 

5- شوخی احمدی‌نژاد هم که روز به روز داره جدی‌تر می‌شه، خوش صحبت قصه ما مثل اینکه دوباره قراره تو نیویورک سخنرانی کنه، پارسال که هیچکی جدیش نمی‌گرفت و کلاً داخل آدم حسابش نمی‌کردن ایران رو تا شروع یه جنگ تمام عیار پیش برد، وای به حال امسال که تمام دنیا دنبال یه گزک می‌گردن تا خشتک ایران رو پرچم کنن.نمی‌دونم چرا اون چند‌تا متوسط‌العقلی که  ج.ا رو می‌چرخونن جلوی این دیوانه رو نمی‌گیرن. به نظر من این سخنرانی به خیر نمی‌گذره.

 

6- یه خبرنگار که تازه مسلمون شده بود میره ایران، ظهر که می‌ره مسجد نماز بخونه می‌بینه اونجا غذا می‌دن، می‌پرسه مگه نماز نمی‌خونین تو مسجد؟ می‌گن نماز می‌خوای برو دانشگاه، می‌پرسه مگه تو دانشگاه دانشجوها درس نمی‌خونن؟ می‌گن دانشجوها تو زندانند می‌خوای ببینیشون برو اوین، می‌پرسه مگه دزدا و خلافکارها رو نمی‌برین زندان؟ می‌گن پس مملکت رو کی اداره کنه؟

 

7- آقایون و خانومای ترک، شما خودتون انصاف بدین، آخه شهریار سرش ملی بود؟ تهش ملی بود؟ کجاش ملی بود که روز تولدش شده روز ملی شعر و ادب. تو این مملکت پر ادیب و شاعر بهتر از شهریار نبود یعنی؟ شهریار که کل هنرش غزل گفتن بود که به گرد پای حافظ و سعدی هم نمی‌رسید. اگه قرار بود معاصر باشه واقعاً این عنوان حق نیما بود، آخه این چه جور باج دادن به ترکهاست.

 

 

حرف آخر: شب چشمِ تو قیمتی‌ترینه

نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

سرزمینی که در زبان فارسی ایران نامیده می‌شود دست‌کم 2500 سال تاریخ دارد، بلکه هم بیشتر. در تمام این چند هزار سال، شهروندان و روستاوندان و بقیه وندهای غیور ایرانی معتقد بوده و هستند که ایرانیها در همه چیز بهترینند و هرکدامشان با دلایلی که در ذهنشان نقش بسته کاملاً مطمئن است که ایران مرکز بلامنازع دنیاست. به خاطر حضور چند نفر ایرانی‌الاصل در ناسا، تقریباً تمام ایرانی‌‌ها معتقدند ناسا و شاید کل کشور ایالات متحده به‌دست هموطنانشان اداره می‌شود، بدترین برخوردها در موقع ورود به کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی با اهالی خاورمیانه و از جمله ایرانیها انجام می‌شود و فرقی هم ندارد که طرف استاد دانشگاه است یا توریست، با این وجود ایرانیها متفق‌القولند که غرب برای مهاجرت ایرانی‌ها کمین کرده و دلیلشان هم مهاجرت نفرات برتر کنکور سراسری و المپیادی به امریکاست که هنوز معلوم نشده سازنده این شایعه موقع بیان آن از کدام داروی توهم‌زا استفاده کرده بوده که قادر به زدن توهم در این سطح شده‌است.

به گمانم این توهم گسترده که ذهن اکثر ایرانی‌ها را اشغال کرده از یک تحقیر تاریخی ناشی می‌شود. قرنها تحقیر، نادیده گرفته شدن، انزوا برای مردمی که بر این خیالند که سرزمینشان روزی روزگاری تنها ابرقدرت دنیای قدیم بود، چنان گران آمده و این فشارها چنان ضربه محکمی به آنها وارد کرده است که برای رهایی از حقایق دنیای واقعی، دست به دامان رویا شده‌اند و خیالشان را تقویت کرده‌اند. و این رویاها چنان به مذاقشان خوش آمده که حتی حاضر نیستند برای لحظه‌ای هم که شده چشمشان را باز کنند و جهان را آنگونه که هست ببینند و برای تداوم رویا به دروغ رو می‌آورند، دروغهایی که سعی می‌کنند آنقدر بزرگ باشد که هیچکس جرات شک کردن به آن را به خودش راه ندهد، این رویاپردازی‌ها و دروغگویی‌ها سالیان سال است حتی از نان شب نیز برای مردم واجب‌تر شده‌است، و در کمال تاسف روشنفکران، حکومت و رسانه‌ها نیز برای عقب نماندن از این قافله همان راهی را می‌روند که عوام می‌پسندند و اینگونه است که رسانه‌های ایران پر است از خبر اکتشاف و اختراع و پیشرفت و دستیابی به قله‌های مختلف علمی، که با اندکی اندیشه و چیدن قطعات پازل در کنار یکدیگر به چیزی جز دروغ دست نخواهیم یافت. به نظر می‌رسد برای رهایی از این وضعیت خطرناک و تخدیر کننده باید از هر طریقی که می‌شود به یک آگاهی بخشی ملی دست زد تا ایرانیان بتوانند ساختار ذهنی خود را مورد بازنگری قرار دهند. که این امر می‌تواند به مردم برای درک جایگاه کشورشان در جهان یاری برساند. تا هر ایرانی نداند کشورش در چه سطحی از توسعه قرار دارد و احترام جهانی آن چقدر است، هرگونه تلاشی برای توسعه به عملی ابلهانه می‌ماند.

 

پ.ن. در همین ارتباط جهان رویایی ایرانی‌ها را بخوانید.

 

حرف آخر:

لحظه دیدار نزدیک است

باز می‌لرزد، دلم، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

پوستت تاول زده

چشمهايت مانده باز

توی ماهی تابه ای

روی آتش های گاز

يک وری افتاده ای

توی حوضی از فلز

روی روغن های داغ

می کنی جلز ولز

هرچه پولک داشتی

دانه دانه کارد کند

من خجالت می کشم

چشمهايت را ببند

تا همين ديروز تو

زنده بودی توی آب

واقعاْ شرمنده ام

شد دلم ديگر کباب

تو برای شام ما

توی آتش سوختی

اين همه ايثار را

از کجا آموختی

 

پ.ن. اسم شاعر این شعر رو نمی‌دونم. حتی یادم نمیاد که کجا خوندم این شعر رو. ولی مدتها بود که با خودم برای انتشارش کلنجار می‌رفتم و بالاخره سمت دزد وجودم موفق شد.

 

حرف آخر: چه خوبه مثل سایه، همسفر تو بودن ...

نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

گاهی اوقات که یاد کارتونای دوره بچگیم می‌افتم ــ نیست الان کلی بزرگ شدیم ــ بی‌اختیار اشک تو چشم جمع می‌شه، بل و سباستین، ماجراهای سندباد، سرندی‌پیتی، مهاجران، خانواده دکتر ارنست، مدرسه موشها، شهر گربه‌ها ــ بازم اسم ببرم ــ چه دوران خوبی بود و چه زود گذشت، راستی بچه‌های الان چی نگاه می‌کنن؟ کارتونای عصر اینترنت و ماهواره و فضا جنسشون چیه؟ چقدر بچه‌ها رو می‌بره تو خیال؟ اصلاً تو قرن بیست و یک و تو انفجار اطلاعات هنوز خیال‌بازی مجاز هست یا نه؟ فکر می‌کنین چند تا از بچه ایرانی این روزها به جای بازی کامپیوتری حاضرن وقتشون رو بزارن اون نوار قصه‌هایی رو که اولش یه آقایی با یه صدای کلفت می‌خوند " قصه های خوب ایرانی ... واسه بچه‌های مامانی" گوش کنن؟ ما که یه دنیا خیال و رویا و آرزو تو سرمونداشتیم عاقبتمون شد این، وای به حال این نسل بی رویا و بی خیال.

 

حرف آخر:  میای بیرون مثل طلوع خورشید ...

نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

«واژه‌هایی چون ترشال، چَلُم، رُمبیدن، رودار، کفه، لِجمار و ... گناهی ندارند اگر در زبان مردم تهران به‌ کار نمی‌روند. گمان من این است که به کاربردن این واژه‌ها که در زبان مردم جنوب است بر غنای زبان فارسی می‌افزاید.»

دست‌کم نیم قرن از انتشار مجموعه داستانی « آذر، ماه آخر پاییز» می‌گذره و جملات استاد ابراهیم گلستان تو مقدمه این مجموعه هنوز تازگیشون رو از دست ندادن. نمی‌دونم چقدر دیگه باید بگذره تا همه ما بفهمیم لهجه تهرانی حتی یک‌درصد زبان فارسی هم نیست.

 

حرف آخر: شَه شَه اومدم تو شهرتون، کُت کُتی رفتم

نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

خودرو منافع زیادی برای اجتماع ما به ارمغان آورده‌است و قدرت انتخاب را برای آنهایی که توانایی استفاده از خودرو را دارند، افزایش داده است. می توان گفت حتی آنهایی که خودرو ندارند، از قدرت سودمندی عملکرد آن و همچنین از اقتصاد رقابتی که با دسترسی به بازارهای بزرگتر بدست آمده‌است بهره برده‌اند. گرچه خودرو نتوانسته در فرایند ایجاد تعادل بین ملاحظات محیطی ، اجتماعی و اقتصادی که زیربنای پایداری را تشکیل می دهند، درست عمل کند و یا به آن دست‌یابد. استفاده از خودرو بسیار فراگیر شده‌است تا جایی که باعث کاهش دسترسی غیرموتوری، کاهش کیفیت زندگی و تخریب امنیت و سلامتی شده‌است.

تجربه شهرهای اروپایی نشان داده است که غلبه بر وابستگی به خودرو حقیقتاً مشکل است اما غیر ممکن نیست. با وجود نظراتی مبنی بر اینکه روشهای اروپایی در آمریکای شمالی کاربرد چندانی ندارند، نشانه هایی وجود دارد که درستی این سخنان را به چالش می‌کشند. وابستگی اقتصاد آمریکا و کانادا به خودرو بیش از آلمان نیست و سطح تملک خودرو نیز تقریباً برابر است . در دیگر سو ، شهر دیویس کالیفرنیا در آمریکا نشان می‌دهد که از طریق سیاست گذاری خلاقانه و دست کاری زیرساختها حتی در آمریکا نیز به چه چیزهای زیادی می‌توان دست‌یافت. دوچرخه می‌تواند نقش مهمی در ایجاد یک سامانه حمل و نقل پایدار ایفا کند. مانع عمده‌ای که در این راه وجود دارد ذهنیت اشخاص است که باعث انتخاب سبک زندگی می‌شود . بهتر است هرچه زودتر ذهنیت خود را تغییر دهیم، آلودگی هوا سلامت نسل بشر را تهدید می‌کند.

 

حرف آخر:

از اون روز که چشام، چشماتو دیده ... نمی‌دونی دل من چی کشیده

نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

به سلامتی و میمنت، در کشور گل و بلبل تنها روزنامه نسبتاً حرفه ای هم که وجود داشت مشمول الطاف خفیه دادگاه شد و رفت همونجا که ۱۲۰ تای دیگه رفتن. خداحافظ شرق و خدا حافظ انجمن قلندران پیژامه پوش.

پ.ن ۱. کاریکاتور باحالیه و خیلی شجاعانه، متاسفانه اسم کارتونیست رو نمی دونم.

پ.ن ۲. جناب اسب که کاملاً شبیه بوش شده، یعنی میگین جناب خر احمدی نژاده؟

حرف آخر: بیا تا برایت بگویم، چه اندازه تنهایی من بزرگ است

نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

روزـ داخلی ـ اتاق

 

شخصیتها (دانشجو: بسیجی 25 ساله با تمام ویژگی‌های یک بسیجی از جمله بوی عطر گلاب، پیراهن سفید روی شلوار و ریش ـــ استاد: حدوداً 60 ساله و همانند همه اساتید معقول در دانشگاه‌های سراسر دنیا)

 

استادـ(صدا از داخل اتاق) بفرمایید

دانشجوـ سلام استاد(انگار کاشی ها را می‌شمرد)

الف ـ ... (سر تکان می دهد)

دال ـ گفته بودید بیام خدمتتون

الف ـ برای چه کاری؟(سر را بالا می آورد و از پشت عینک نگاه می کند)

دال ـ امتحان درس هنر معاصر، اعتراض داشتم، گفتین بیام برگمو ببینم.

الف ـ آقای؟ (انگار چیزی یادش نمی‌آید)

دال ـ محمود اینقدی‌نژاد

الف ـ بیا تو اینا بگرد ، برگه‌تو پیدا کن بده به من

دال ـ (برگه ها را یکی یکی نگاه می کند و ناگهان...) بفرمایید

الف ـ (یک نگاه گذرا به برگه می‌اندازد) کدوم سوال؟

دال ـ (یک نگاه از بالا تا پایین به برگه می اندازد و به یک سوال اشاره می کند)

الف ـ ( بعد از خواندن با تعجب فراوان) خوب؟

دال ـ درست نوشتم

الف ـ دقیقاً اشتباه نوشتین

دال ـ مگه الحاد زمینه ساز هنر مدرن نیست، آیت الله اوشکولیان یه بار تو یه سخنرانی گفت

الف ـ ( زیر لب با خودش زمزمه می کند چیزهایی در مورد قبر پدر آیت الله می گوید انگار)

دال ـ بله؟ متوجه نشدم؟ (دقیقاً متوجه جملات استاد شده)

الف ـ خیر با شما نبودم،و (شروع می کند در باب هنر مدرن سخنرانی کردن)

دال ـ یعنی اینی کهمن نوشتم هیچ نمره نداره (با لحن التماسی)

الف ـ (استاد عصبانی شده) گفتم که خیر

دال ـ استاد آخه اگه من مشروط شدم، این ترم چهارمه که دارم مشروط می‌شم، اخراجم می کنن

الف ـ مشکلات شما به خودتون مربوطه

نویسنده ـ  اَه ... اَه ... اَه چه سنگدل، حالا نمی‌شه یه کمکی بهش بکنین

الف ـ (رو به نویسنده) نه که نمی‌شه، این آقا تو طول ترم یک جلسه هم سر کلاس من نیومده چرا باید بهش نمره بدم

نویسنده ـ  از کجا می‌دونی نیومده، تو که اسمش یادت نبود

الف ـ (انگار که دستش رو شده) اون فیلمم بود عزیز من، من تک تک اینا رو از بچه‌هام هم بیشتر می‌شناسم

نویسنده ـ  (می‌فهمد طرف خالی می‌بندد ولی به رویش نمی‌آورد) به هر حال به من چه، به کارتون برسین، مطلب خیلی طولانی شد.

الف ـ تو که هنوز اینجایی؟

دال ـ با اجازه( از در می‌رود بیرون، ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد بر می‌گردد داخل اتاق)

الف ـ دیگه چیه؟

نویسنده ـ از اینجا به بعد برای اینکه این مطلب سریع تموم بشه، من براتون تعریف می کنم،

دانشجوی بسیجی ناگهان در برابر چشمان بهت زده استاد شروع می‌کند به کشیدن جیغ بنفش و مرتباً از واژه‌های غریب و نامنوس سکولار و لیبرال در خطاب استاد استفاده می‌کند و او را متهم می‌کند به توهین خدمت آیت الله العظمی اوشکولیان، مرجع تقلید اوشکولهای عالم.

از آن روز به بعد نمرات دانشجوی بسیجی که در حال اخراج بود به طرزمعجزه آسایی بهبود یافت و محمود شد شاگرد اول کلاس، و اما استاد قصه ما هم مدتهاست بازنشسته شده و ...

 

پ.ن . این واقعه در دانشگاهی در کشور اوشکولستان اتفاق افتاده و هرگونه شباهت اسمی و مکانی و زمانی و غیره و ذالک با کشور عزیز، اسلامی، انقلابی، معنوی، عرفانی ایران شدیداً تکذیب می‌شه، و کلیه افترا زنندگان مورد پیگرد قضایی قرار خواهند گرفت، به جون مامانم راست می گم.

 

حرف آخر:  با تواَم ای خوبِ خوبِ خوبِ من ...

نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

پنج سال از فاجعه یازده سپتامبر گذشت و هر سال تو همین روز یاد تیتر لوموند می افتم " امروز همه ما آمریکایی هستیم"

 

حرف آخر: کاش لحظه های رفتن نمی بارید ابر چشمات

نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 2:3 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

حسین درخشان یه مقاله نوشته در مورد اینکه اعترافات رامین واقعیه و وزارت اطلاعات کار خوبی کرده و رامین رو نجات داده و یه مقدار از این چرندیات. "هدف وسیله را توجیه می‌کند"، این جمله خیلی وقته شده سرمشق حسین که به قولی پدر وبلاگ‌نویس های ایرانه، حسین اطلاعاتی نیست، لاریجانی رو دوست داره و از مذاکره مستقیم بین ایران و آمریکا دفاع می‌کنه ولی چون از بوش متنفره دوست داره طرف آمریکایی مذاکرات دمکراتها باشند، کلیدی‌ترین هدف تو ذهن درخشان موقع نظر دادن ابراز دشمنی با بوش و همه کساییه که دارن تو برنامه دمکراسی برای ایرن کار می‌کنن، حالا تو این وضعیت، اعترافات جهانبگلو برای حسین عزیز یه برگ برنده است که به کمکش بتونه با هرکی که بخواد تصفیه حساب کنه، پس بهتره مقاله درخشان رو تو همون چهارچوب ذهنیش بخونیم چون این مقالات بدون اسم نویسنده‌ش هیچ ارزش دیگه‌ای نداره.

 

پ.ن 1. اینها تماماً نظرات شخصی من بود، که ممکنه کاملاً غلط باشه و حسین واقعاً او اعترافات رو باور کرده بشه، اگه اینجوریه امیدوارم به این چندتا سوال زیر جواب بده تا نظراتش کاملاً برای همه روشن شه.

1ـ نظر شما در مورد حضور زنده‌یاد سعیدی سیرجانی در بهشت زهرا درست بعد از آزادی از زندان، و عذر خواهی از شهدا به‌خاطر انحرافات فکری چیه؟

2ـ چرا فرج‌سرکوهی از زندان مستقیم رفت فرودگاه و گفت که از ترکمنستان به ایران اومده و تحت بازداشت بودنش تو ایران کذب محضه؟

3ـ جرا اصولاً تو ایران هرکس می‌ره زندان به نیمه تاریک خودش پی‌ می‌بره؟

4ـ نگرفتن بورس تحصیلی در آمریکا و عدم اجازه ورود به اون کشور چقدر در دشمنیت با بوش موثره؟

5ـ چرا طبق کنوانسیون ژنو و تو اکثر قریب به اتفاق قوانین مدنی در سراسر جهان، اعترافات تو زندان هیچ ارزش حقوق و قضایی نداره؟

 

پ.ن 2. من خودم موافق تز "اعتراف می‌کنم تا آزاد بشم" هستم، معتقدم جهانبگلو کار خوبی کرد که آزادیش رو بدست آورد گرچه قیمت زیادی برای آزادیش داد. ولی متاسفم از اینکه بعد از بیست و هفت سال که از عمر نظام ج.ا می‌گذره، هنوز بعضیا این اعترافات رو باور می‌کنن.

 

حرف آخر: تو رو از تپش قلبت شناختم

نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

آیا شیطان، زشتی، شکست، جرم، ضعف، نادانی، دروغ و ... جزئی از وجود خداوندی که شما به آن اعتقاد دارید هست یا نه؟ چون اگر اینها جزوی از وجود خداوند نباشه، خدای شما ناقصه و اگر هم خدا شامل اینها می شه، بهتره  که چیزی نگم.

 

پ.ن 1. امیدوارم مذهبیون مسلمان بدون فحش کش کردن این وبلاگ به این سوال جواب بدن.

 

پ.ن 2. خدایی که تو عهد عتیق بعنوان یهوه معرفی می‌شه، تقریباً تمام این ویژگی ها رو داره، شکست می‌خوره، دروغ می‌گه و خیلی کارهای بد دیگه، اون خدا به نظرم کامل‌تر از خدای قرآنه.

 

پ.ن 3. این سوال گسترش یافته سوالیه که یکی از دوستام مطرح کرد با تشکر از این دوست عزیز.

 

حرف آخر: تو ای نایاب، ای ناب، مرا دریاب دریاب

نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

1ـ بعد از درخواست احمدی‌نژاد برای مناظره با بوش، اوضاع کشور یه مقدار هرکی هرکی شد، تو این مدت هرکس دلش می‌گیره، از ننه‌ش قهر می‌کنه و یا میکروفون گیر می‌آره، از یکی می خواد که باهاش مناظره کنه، حالا که مردم ایران اینهمه مناظره دوست دارند و اصلاً مناظره حق مسلمشونه، پیشنهاد می‌کنم یه ستادی، سازمانی، وزارتخونه ای چیزی برای ساماندهی مناظرات تو کشور تاسیس بشه، تا هم یه عده برن سر کار و از درصد بیکارها کم بشه، و هم بشه بر محتوای مناظرات نظارت داشت و بهترین‌های سال رو انتخاب کرد، پیشنهاد دیگه‌م اینه که یه جایزه به احمدی‌نژاد به‌خاط خوش صحبتی بدن، من که کم کم  داره ازش خوشم میاد چون بر خلاف بقیه که احتمال می‌دن طرف دیوونه است من مطمئنم که دیوونه است.

2ـ بالاخره احمدی‌نژاد یه راه برای فارغ‌التحصیل شدن فسیلهای بسیجی دانشگاه پیدا کرد، از اول مهر ماه هرکی به دانشجوهای عزیز بسیجی نمره نداد حتماً سکولار، لیبرال و عامل استکبار جهانیه، و این عزیزان می تونن ا یه داد ناقابل نمره‌شون رو ارتقا بدن. یادش بخیر یکی از همین فسیلها یه زمانی با ما هم ‌دانشکده‌ای بود که هیچکس یادش نمی‌اومد ورودی چه سالیه، حتماً خوشحال می‌شه این خبر رو بشنوه.

3ـ رو هم حدی داره، من نمی‌دونم این شبکه IRINN شبکه خبریه یا ستاد تبلیغات جنگ، گاهی چنان از پیشرفتهای نظامی ایران می‌گه که آدم باورش می‌شه، یابو F5 رو که هر کسی ببینه می شناسه از N کیلومتری رنگ زده و شیشه‌هاشو تمیز کرده بعنوان جت جنگنده صاعقه آزمایش کرده بعد که همه جریان رو فهمیدن می‌گه این هواپیما F18 بهینه سازی شده است. از رو هم فعلاً نرفته. به قول گوبلز دروغ هرچی بزرگتر باورش برای عوام راحت‌تر. موفق باشید گوبلز کوچولوها.

4 ـ خبر خوش سوم هم که مالید، اول گفتن دانشمندان جوان ایران ــ اگه دکتر فرهادی جوونه وای به حال پیرها تو ایران ــ واکسن ایدز رو کشف کرده‌اند، خبرنگار شجاع و از جان گذشته ما تو یه کنفرانس مطبوعاتی از وزیر بهداشت پرسید:

خبر نگار ما:دکتر! ــ خود خبرنگار هم باور نداشت طرف دکتره، برای رعایت تشریفات گفته ــ مگه ایدز ویروس نیست؟

دکتر: دقیقاً درست می فرمایید

خبرنگار ما: آخه تو کتاب علوم کلاس سوم نوشتن ویروس واکسن نداره، و قابل پیشگیری نیست. فقط می شه درمان کرد بیماری ویروسی رو.

دکتر که دید رو دست خورده گفت خوب من که نگفتم واکسن، گفتم داروی درمان ایدز. چون خبرنگارا همین جور داشتن سفیه اندر عاقل دکتر رو نگاه می‌کرد، دکتر فکر کرد خبرنگارا حرفشو باور نکردند، ادامه داد البته دانشمندای ژاپنی و روسی هم تو این پروژه همکاری داشتن با ایران، چون نگاه هنوز ادامه داشت، دکتر ادامه داد حالا این دارو درمانِ درمان هم نیستا، چون ایدز خیلی زود شکلشو در برابر دارو عوض می کنه و هیچ دارویی بیشتر از دو ماه دووم نمیاره اینجا بود که همه ماجرا رو فهمیدند ولی به روی دکتر نیاوردند و براش کف زدند.قبل از تموم شدن مراسم یه منبع نا آگاه که یه سوال بدجور آزارش می‌داد یهو با صدای بلند به دکتر گفت از این نوع دارو که دست کم 18 نمونه تو جهان وجود داره، تو بهت و حیرت سالن مراسم از این جمله، دکتر گفت اینم نوزدهمیش. بعد از تموم شدن مراسم هنوز از خبرنگار ما و اون منبع ناآگاه خبری نیست. احتمالاً در حال اعتراف کردن هستند.

5 ـ نمی‌دونم چرا ستاد تبلیغات ارتش ایران فکر بسیجی‌های مفلوک ایران رو نمی‌کنه که چه جوری باید سر بلند کنن، اول می‌گن ایران به هفتاد کشور دنیا جنگ‌افزار صادر می‌کنه"، بسیجی های گرامی کلی اشک شوق می‌ریزن و افتخار می کنن، تو اوج این احساس سربلندی یهو اعلام می کنن ارزش صادرات سلاح از ایران به اون هفتاد کشور بیش از صد میلیون دلاره، ارزش صادرات آب‌نبات آمریکا به جهان فکر کنم بیشتر از این پول باشه.

6 ـ باور کنید من طرفدار جمهوری اسلامی و آخوندها نیستم و می خوام سر به تنشون نباشه، ولی نمی‌تونم احساس خوبم رو وقتی خاتمی نماینده ایران محسوب می‌شه کتمان کنم. آقایون و خانومایی که هرکی از ایران میاد بیرون شروع می‌کنین بهش فحش دادن، انصاف بدین، خاتمی نماینده ایران باشه بهتره یا احمدی‌نژاد؟ چقدر حرفای خاتمی با اینکه می‌دونم احتمالاً باز در حال دروغ گفتنه، آرامش بخشه. مرسی آقای خاتمی برای اینکه می‌تونیم افتخار کنیم شما یه زمانی رییس‌جمهور ایران بوده‌اید، با این وجود مطمئن باشید شما یک روز باید جواب فرصتهایی رو که در هشت سال ریاست جمهوریتون از دست رفت بدید.) این بند رو با علم بر اینکه احتمالاً فحش کش می‌شم نوشتم).

7- یه سولی برام پیش اومده، چرا شما فکر می کنید اگه ازم انتقاد کنید یا فحش بدید یا هر کار دیگه‌ای من نوشتن رو می‌زارم کنار؟ نکنه خودتون اینجوری هستین؟

 

حرف آخر: ای ساحل آرامشم، سوی تو پر می‌کشم

نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

چند روز دیگر پنجمین سالگرد واقعه تروریستی یازده سپتامبر است، حادثه‌ای که تمام معادلات امنیتی جهان را تغییر داد. تشکیل ائتلاف بزرگ ضد تروریسم در جهان دو جنگ بزرگ، تغییرحکوت دست کم پنج کشور با انقلابهایی به رنگهای مختلف، و چندین اتفاق کوچک و بزرگ از جمله وقایع اتفاق افتاده در پنج سال گذشته هستند.

جهان بعد از یازده سپتامبر چنان به کام آمریکا شد که هنوز دن کیشوت‌های خارجی و نوع تولید داخل آن دایی جان ناپلئون که اتفاقاً جشن خودکفایی آن قرار است به زودی انجام شود و شاید بزودی جای نفت را در صادرات ایران بگیرد، طراحی و اجرای این عملیات عظیم را که به فروریختن برجهای دوقلو و مرگ پنج هزار نفر انجامید، پروژه مشترک سرویسهای اطلاعاتی و امنیتی غرب و از جمله هیولای این سرویسها یعنی موساد می دانند البته با دلایلی بسیار ابلهانه و سراسر کذب از جمله نبودن حتی یک یهودی در برجهای تجارت جهانی در ساعت حادثه.

اما حقیقت این است که این حادثه به همان اندازه شهروندان کشورهای حاشیه‌ای برای  غربیها شوک آور بود و درد زیادی به آنها وارد کرد. خبر این ضربه چنان محکم بود که هنوز بعد از گذشت پنج سال از آن جهان سومی‌ها هنوز گیج آن هستند و از درک آن عاجز. در مقابل دنیای غرب به رهبری ایالات متحده به علت ساختار یافتگی با وجود دریافت مستقیم ضربه بعد از چند روز براحتی از شوک اولیه خارج شدند و ابتکار عمل را به دست گرفتند تا برنامه های خود را برای آینده جهان اندکی زودتر از موعدی که می خواستند، به اجرا بگذارند.  این برنامه ها دو هدف عمده را دنبال می کرد و می کند، امنیت و قدرت. که از بد حادثه ایران در همسایگی تروریسم بود وشاید خود تروریسم و یکی از کلیدهای قدرت جهانی، البته هنوز نوبت ایران به عنوان آخرین برگ این بازی بزرگ فرا نرسیده است.

نخستین و شاید روشنترین هدف تمام فعالیتهای غرب متحد بعد از یازده سپتامبر، ساختن دنیایی امن‌تر برای شهروندان غربی است که به گمانم به دلایلی به این هدف کاملاً دست یافته اند، اشتباه نشود، جهان بعد از یازده سپتامبر جای امن‌تری برای زندگی نشده است بلکه به جرات می توان گفت بی ثبات تر نیز شده است ولی به راحتی می‌توان دید این روزها شهروندان غربی در کشورهایشان، با وجود افزایش فعالیتهای تروریستی و برنامه‌ریزی‌های گسترده برای ضربه‌زدن به منافع آنها از سوی گروهها و دولتهای تروریستی، امن‌ترین دوران خود را بعد از جنگ جهانی دوم سپری می‌کنند، زیرا امروزه هدف تروریسم نه در خاک اروپا و آمریکا و شهروندان عادی بلکه در کیلومترها دورتر و در عراق و افغانستان و با سربازان مسلح هستند که البته با دقتی کم در تعداد تلفات طرفین براحتی می‌توان طرف پیروز را حدس زد. اما در این میان کشورهای حاشیه‌ای برای بوجود آمدن این امنیت بهای سنگینی را پرداخته و می‌پردازند که البته علت آن را باید حماقت سران این کشورها در عدم همکاری با ماشین جنگی غرب و ایستادن در برابر موج این وقایع جستجو کرد.

کاملاً روشن است که غرب به رهبری آمریکا بعد از جنگ افغانستان کاملاً به این هدف خود دست یافته بود، پس جنگ دوم به چه منظور آغاز شد و چرا با وجود نا امنی های گسترده در عراق غرب در حال تدارک برای جنگ سوم است؟

به گمانم جنگ عراق و جنگ احتمالی با ایران ربطی به امنیت و مبارزه با تروریسم ندارد بلکه آغاز یک مبارزه گسترده غرب با چین به عنوان قدرت برتر جهان در نیم قرن آینده است. برای درک این نکته لازم است کمی به عقب برگردیم

در حدود سی سال پیش و در موج اول گرانی نفت که با تحریم نفتی اسراییل از سوی اعراب آغاز شد، طرح تحقیقاتی محرمانه ای در ایلات متحده آغاز شد که صفحاتی از آن بعد از بیست و پنج سال و در سال 1998 منتشر شد، و بقیه ماند تا پنجاه سالگی.

هدف عمده این تحقیقات کاهش وابستگی جهان صنعتی در قرن فعلی به نفت نا امن خاورمیانه بود، بزرگترین پیشنهادی که در این تحقیقات وجود داشت، تلاش برای طراحی و ساخت موتورهایی که با انرژی های نو از جمله بیو گاز و هیدروژن کار کنند و همچنین تولید ارزان این سوختهای نو و جایگزینی آنها با سوختهای نفتی. این برنامه دو نتیجه عمده داشت، آمریکا همچنان قدرت بلامنازع جهان باقی می ماند و از شوروی ان زمان جلو می زد و همچنین مشکل زیست محطی جهان را نیز تا حدی برطرف می کرد. سقوط شوروی این برنامه از اولویت انداخت ولی در سالهای اخیر رشد سریع و دور از انتظار چین که قدرت ایالات متحده را تحدید می کرد و همچنین وضعیت ناهنجار آب و هوای جهان به دلیل انتشار بیش از اندازه گازهای گلخانه‌ای که موجودیت سرزمینی آمریکا و اروپا را به دلیل آب شدن یخهای قطبی به خطر انداخته بود، تئوریسین‌های غربی را به این فکر انداخت که برنامه خود را جلوتر از زمان خود اجرا کنند.

مانع عمده اجرای این برنامه، قیمت تمام شده سوخت های جدید است، این سوختها بسیار گرانتر از سوختهای فسیلی و انرژی های ناشی از رآکتورهای اتمی هستند، و همچنین موتورهایی که از این سوختها استفاده می کنند نیز اگر در مقیاس وسیع تولید نشوند قیمیت بالایی خواهند داشت. پس ایالات متحده نیاز دارد تا نفت گران شود(قیمتی بالاتر از صد دلار برای هر بشکه) تا بتواند تکنولوژی جدید خود را وارد بازار کنند، تا هم کمر اقتصاد نفتی و کپی‌کار چین را بشکنند و هم فاصله فناوری خود را با جهان حفظ کنند و همچنان قدرت برتر جهان باشند. اما چرا اروپا در همراهی با آمریکا دو دسته شد بیشتر یک دعوا برای یافتن سهم بیشت است و نه اختلاف بر سر اصل موضوع. با چیدن قطعات این پازل کنار هم به راحتی می توان دریافت چرا آمریکا بنا به آمارهای رسمی تا کنون 300 میلیارد دلار در عراق هزینه کرده است، چرا چین و روسیه سعی می کنند با وجود داشتن منافع گسترده اقتصادی در آمریکا در برابرش بایستند و چرا حمله به ایران در دستور کار غرب قرار گرفته است.

با نگاهی به تاریخ این نکته کاملاً روشن است که امپراطوری ها وقتی سقوط کرده‌اند که فاصله قدرت آنها با رقبا کم شده‌است و آنها حریف را دست کم گرفته اند، این اشتباهیست که به نظر می‌سد ایالات متحده آمریکا کاملاً از آن فاصله گرفته‌است.

 

حرف آخر: فصل آشنایی ما، سبز خواهد ماند باقی

نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 2:24 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

من كه هر چقدر فكر مي كنم يادم نمی آيد. اگر شما يادتان هست به من يادآوری کنيد که در اين کشور در 200 سال اخير چه قدمي براي بهبود زندگي بشر برداسته شده است. بشر به كنار براي بهبود زندگي شهروندان ايراني چه کاری انجام شده است؟

 

حرف آخر: ما رو با قطره اشکی میشه لرزوند و ویرون کرد
نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

نمی دونم تو دنیای واقعی چه اتفاقی افتاده که بلاگستان این روزها شده مرکز افشای زندگی شخصی چند نفر از بلاگرهای معروف، اوج این همگانی کردن زوایای اتاق خواب افراد رو دیروز نیک آهنگ تو قسمت پنجم پست محاکمه نوشت البته با جایگزین کردن یه تعداد حیون به جای افراد، گرچه کیه که ندونه منظور از اسب آبی و گاوه و ... کیا هستند.  

به من مربوط نیست، اما از نوشته هاتون پیداست، شما یه تعداد بیمار روانی هستید که برای نابود کردن همدیگه فقط دنبال گزک می گردید و براتون اصلاً مهم نیست این چیزهایی رو که دارید به قول خودتون افشاگری می کنید، زندگی شخصی افراده و شما حق ندارید اونا رو منتشر کنید، اصلاً می دونید زندگی شخصی چیه؟ نیکان می دونی اگه اسب آبی تو رو سو کنه، خشتکتو پرچم می کنه دادگاه؟ شما رو که می بینم می فهمم چرا ایران پیشرفت نمی کنه، شما به قول خودتون یه تعداد از فهمیده ترین شهروندای ایران هستید، بعد افتادین به لو دادن رنگ شورت همدیگه؟ اصلاً چه اهمیتی داره هرکدومتون به کیا می دین یا کیا رو می کنین یا روزی چند بار جلق می زنید؟  الان که مطمئنم خجالت نمی کشید از این کارهاتون ولی مطمئنید که بعدها که این جو خوابید می تونید سرتون رو بلند کنید؟ نکنه رو فراموش کاری ایرانیا حساب کردید ؟  

اگه فکر می کنید یه رادیو زمانه ارزش اینهمه بی شعوری رو داره آزادید، به کارتون ادامه بدید ولی برای شما متاسفم، برای کشورم متاسفم، ای خاک بر سر همه ما که هنوز بعد از این زرت و پرت در مورد حقوق شهروندی و غیره، از خاله زنک ترین خاله زنکای ایران هم بدتریم.

 

پ.ن. درمورد زندگی شخصی قبلاً هم نوشتم. چون به نظرم کلید توسعه یافتگیه

 

حرف آخر: نازنین ترین دختری امشب... از همیشه زیباتری امشب

نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

چند وقت پيش آماري به نقل از سازمان ملی جوانان به دستم رسيد طبق آمار ــ تعجب نکنيد منم تعجب کردم که تو ايران به آمار استناد ميشه ــ 91 درصد جوانهاي ايرانی به ايرانی بودن خود افتخار می کنند در افغانستان 98 درصد به مليت خودشون افتخار می کنند! جالبه ها، نه؟

حرف آخر: غروب همیشه واسه من، نشونی از تو بوده

نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 2:12 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

از غرب آمده بودند، برای انتقام، دانزینگ را می خواستند، ما گدانسک را ندادیم، و ما را کشتند. بقیه مان با چشمانی اشکبار برادرانمان را به خاک سپردیم و رفتیم به شرق تا کمک بگیریم. مرز شوروی پر شد از جنازه هایمان و تیرهای روسی، ما ده هزار نفر بودیم، درختهای کاتین باید یادشان باشد، سال 1939 بود سپتامبر.

 

پ.ن. برای سربازان لهستانی که وقتی به سربازان روس پناه بردند به جای لباس و غذا گلوله نصیبشان شد.

 

حرف آخر: سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت

نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

فرقه اسماعيليه به رهبري حسن صباح ، بزرگترين، سازمان يافته ترين و مخوف ترين سازمان تروريستی جهان تا به امروز بوده است، حتي سازمان يافته تر از القاعده!! خدا رو هزار مرتبه شكر كه تو موضوع تروريسم هم ما اوليم.

 

حرف آخر: ياد تو هر تنگ غروب، تو قلب من مي كوبه

نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 6:58 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

از دیدگاه من آوریل و فیلمهایی از این دست پایان عصر سینمای کامل و هنر راهبر را به صراحت اعلام می کنند. آثاری که در ان هنرمند دیگر حکیم نیست و به نسخه پیچی برای زمین و زمان نمی پردازد ــ البته هنرمندان ایرانی بخاطر اینکه از بچگی حکیم بدنیا می آیند از این قائده مستثنی هستند ــ بلکه تنها دغدغه اش را برای ما بازگو می کند. هنری مینی مالیست که اوجش را در آثار قلمی ریموند کارور می توان دید.

در آوریل ما با کارگردانی مواجه هستیم که زندگی خصوصی خود را بی رحمانه در برابر دوربین نقد می کند و ضعفها و تضاد های خودش را به تصویر می کشد آوریل فیلمی بسیار جالب برای ايرانيهاست، ماییکه که فاصله زندگی خصوصی و عمومیمان از زمین تا آسمان است.

 

پ.ن 1. چند روز پيش نسخه دوبله فارسي فيلم آوريل با آرم شركت فخيمه موسسه رسانه هاي تصويري به دستم رسيد، نسخه ويديويي آوریل 68 دقیقه است ۳۵ دقیقه کوتاه تر از نسخه اصلی كه ديده بودم.در کلیه سکانسها جای قیچی سانسور پیداست برخی از سکانسها بطور کامل حذف شده است؛ و باز هم همان سوال همیشگی که چه اصراریست برای پخش فيلمهايي با اين وضعيت اسفناك،دلم برای نانی مورتی می سوزد. شايد نسخه اي از فيلم را با توضيحات برايش فرستادم.

پ.ن 2. عمل عزيز دلم به خوبي و خوشي تمام شد، از همه شما كه نگران شديد يا نشديد ممنونم.

 

دیالوگ: در صحنه ای از فیلم « نانی مورتی» که از دیدن آنهمه جمعیت که در روزی بارانی به نفع کمونیستها ــ حزب محبوبش ــ تظاهرات می کنند تعجب کرده با قیافه ای بهت زده ــ باید حتماً ببینید ــ رو به دور بین فریاد می زند « ... چقدر چتر ... چقدر چتر ...»

 

حرف آخر: غروبا يادت مي افتم ... ياد اون چشات مي افتم

نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

امروز اصلاً حالم خوب نیست، نگرانم. خانوم کوچولوی من امروز عمل داره، و من خر اینجا فرسنگها دور تر باید فقط به تلفن نگاه کنم به جای اینکه پیشش باشم، البته یه جراحی ساده بینی اینهمه نگرانی نداره ولی با این وجود ایران ایرانه، هرکس تو ایران زنده است در واقع به نظرم نظر کرده است، به خدا هم اعتقاد ندارم ولی به موج مثبت چرا. تمام سعیم رو دارم می کنم که موج مثبت بفرستم ولی مگه میشه، استرس داره داغونم می کنه، حاضرم تمام زندگیمو بدم الان یه روز بعد باشه، دیگه بیشتر از این هم نمی تونم بنویسم.

حرف آخر: من نگرانم، دلهره دارم

نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

نمي دونم چند نفر اون حركت زشت و زننده احمدي ن‍‍‍‍ژاد تو اولين مصاحبه مطبوعاتيش يادتون هست؟ همونجا كه به كريستين امانپور با حركت دست و ساختن نماد ك... در مورد زواياي آزادي توضيح داد. اون حركت به نظرم شروع كننده جنبش بزرگي تو ديپلوماسي ايران بود كه اسمشو گذاشتم ديپلوماسي سكس. اين جنبش به حدي گسترده شده كه سران ايران براي اينكه از هم عقب نمونن هر روز يه چشمه جديد توش رو مي كنن تا جايي كه آدم به ظاهر معقول و تحصيل كرده اي مثل لاريجاني هم از همين ادبيات براي جواب دادن به سوالها استفاده مي كنه، چند روز پيش توفيق بزرگي شامل حالم شد تا جلسه پرسش و پاسخ لاريجاني با مسولين راديو تلوزيون ايران رو ببينم، اگه از چرندياتي كه به جاي جواب به خورد ملت داد بگذريم، تو يه جاي مصاحبه در جواب يه سوال در مورد 75 ميليون دلار درخواستي خانم رايس براي كمك به دمكراسي تو ايران و بنياد دمكراسي براي ايران كه دختر ديك چني تو دبي تاسيس ك