"امان از این ملت خوابزده، یک مشت کر و کور که همیشه خوابیده اند"(نقل به مضمون). دیالوگی استثنایی از سریال هزار دستان اثر جاودان استاد علی حاتمی که از زبان زنده یاد جهانگیرفروهر که در سریال نقش کمیسر مسئول پیگیری قتل(ترور) اسماعیل خان رییس انبار غله را بر عهده دارد خطاب به قهوه خانه نشینانی که بلا استثنا در موقع ترور خواب یا نئشه بوده اند بیان شد. تصویری بی نقص از جامعه ایران در دوره احمد شاهی. به گمانم یکصد سال بعد از مشروطیت و ۸۵ سال بعد از شروع سلطنت پهلوی جامعه ایران در جایی قرار دارد که اگر سالها بعد کسی بخواهد احوالات این جامعه را به فیلم برگرداند، تصویری گویا تر از این دیالوگ برای بیان وضعیت جامعه ایران در سال ۲۰۰۶ میلادی نخواهد یافت، چرایش را نمی دانم در کجا باید جستجو کرد ولی کاملاً روشن است ایرانی که حالا پر از مظاهر تمدن جدید است هنوز همان است که جهانگیر فروهر گفت :"امان از این ملت خوابزده، ...".
حرف آخر: تو تنها اسمی بودی که صدا کردم
انیشتین در جایی گفته بود " من نمی دانم جنگ جهانی شوم با چه سلاحی اتفاق می افتد ولی مطمئنم سلاح مورد استفاده در جنگ جهانی چهارم چماق خواهد بود". این روزها همه جا صحبت از تلاشهایی برای آزمایش قریب الوقوع هسته ای در کره شمالی و شاید در ایران است. آزمایشهایی که شاید آغازگر جنگی اتمی در جهان باشد. ماهواره ها کاملاً هر حرکت این دو دوکشور را تحت نظر گرفته اند، دیپلوماتها تماسهای خود را گسترش داده اند، محافل نظامی و خبری آخرین مانور ایران را با دقت زیر نظر دارند، سکوت و بی خبری که جامعه ایران را فرا گرفته است و هیچکس نمی داند بالاخره اوضاع به چه سمت خواهد رفت، روزنامه های دولتی ایران به طرزی مشکوک از قدرتی صحبت می کنند که جهان را از رویارویی با جمهوری اسلامی بازدارد.
آیا ما در آخرین روزهای جهان به سر می بریم؟ آیا پیش بینی تئوریسین نو محافظه کاران آمریکا به حقیقت خواهد پیوست؟ آیا ایران برای فردا یک حمله اتمی یا موشکی و یا دست کم یک اقدام انتحاری بزرگ را در اورشلیم تدارک دیده است؟ فردا روز مبعث پیامبر اسلام است. در اساطیر اسلامی آمده که در شب مبعث پیامبر، آسمان اورشلیم نورباران شده و مراکز کفر به لرزه در آمده اند،چند ساعت بیشتر باقی نمانده، دراز می کشم روی تخت و چشمانم را می بندم، چه این پیشگویی ها درست باشد چه شوخی فردا سرزمین مادریم یکی از بزرگترین نقاط عطف خود را پیش رو دارد. کاش فردا سران حکومت اسلامی در مسیر صلح قدم بردارند، خیلی دوست دارمکشورم همچنان بخشی از نقشه جهان باشد نه خاطره ای در تاریخ، می خواهم تا صبح بیدار بمانم. می خواهم طلوع خورشید را یکبار دیگر ببینم، می خواهم فردا را ببینم، فردا روز دیگریست.
حرف آخر: دیوونه و شوریده سرم کردی، تو کردی
مدتها بودکه دیگر آن نویسنده عصیان زده و معترض چند سال قبل نبودم که می خواست جهان را تغییر دهد. زندگی چنان مرا هم مانند بقیه حامله کرد که تصمیم گرفتم برای زاییدن تمام سعیم را بسیح کنم و تبدیل به یک شهروند سر به راه بشوم. برای رسیدن به هدفم مدتها بود که صبح زود از خواب بیدار میشدم، صبحانه را خورده و نخورده میزدم بیرون تا زودتر به سرکارم برسم و تا غروب بمانم همانجا و بعد برگردم خانه، شام بخورم و بنشینم پای یکی از سریالهای سابقاً درپیت و حالا جذاب تلوزیون و بعد بخوابم تا روز بعد.
اما از بخت بد تازگیها هر روز یک اتفاق تازه می افتد که مرا می برد باز به دیار دیوانگی. و امروز دوباره شخصیتهای داستانم در وسط یک نئشگی برگشتند و دوره ام کردند تا ببرمشان به دنیای خیالاتم. با بی حوصلگی آخرین ذره های گرد رویایی را فرو بردم و ناگهان دلم رفت به گذشته ها و شروع کردم به نوشتن خیالم سرم را که بلند کردم دیدم دوباره شده ام آنی که خوب می شناسمش، یک نویسنده دیوانه.
حرف آخر:
پنجره ها رو واکنین ... گل بریزین سبد سبد
میاد که پیشم بمونه ... گفته نمیره تا ابد
1- مصاحبه مایکل والاس و احمدی نژاد رو بالاخره دیدم،چه افتضاحیه این رییس جمهور ایران، صفات بی ادب و فاقد شعور دیپلوماتیک خیلی بهش میاد. جواب که بلد نبود بده، هر سوالی والاس پرسید، اول یه مشت شعار سه نار ده شی داد و بعد دو تا سوال پرسید، انگار خبرنگار نماینده سشورای امنیت یا آمریکاست. در مجموع مصاحبه خیلی عصبی و بی خود و در راستایی پیش رفت که تصویر خشن و جنگ طلب حکومت ایران رو تو ذهن مردم جهان تثبیت کنه، یعنی هرکس فکر می کنه ایران از اینهمه بحران دور و ورش به خیر و خوشی رد میشه خیلی خوش خیاله، راستی حافظه مردم ایران چند ساعت کار می کنه؟ جریان هاله نور رو تکذیب کرد، وقاحتم حدی داره.
2- هر خونه خراب شده تو لبنان دوازده هزار دلار از حزب الله می گیره. آخر این جنگ لبنان رفت تو کون ملت ایران. حضرات به خدا خرمشهر و آبادان شونزده سال بعد از جنگ هنوز آب ندارن. از لبنان واجب ترن ها نه؟
3- فیلم اعترافات جهانبگلو هم در راهه انگار. بیست و هفت سال که از این نوع اعترافات پخش کزدن چه نتیجه ای گرفتن که بازم تکرار می کنن این کارها رو. "به آذین" یه بار تو یکی از این فیلمها گفت "ما توده ای ها رو باید مثل سگ بکشید"، در نتیجه آزاد شد. برای ج.ا نون نداره این فیلمها ولی برای زندانیها آب داره، آزاد میشن. آقایون و خانومهای زندانی سریعتر هر کاری که می گن بکنید بیاید بیرون از زندان.
4- "پاسخی به پرسشهای بی پایان یک نسل". "به نام پدر" هم در مخالفت گسترده انجمن ایثارگران ایران اکران شد، گرچه به نظرم یه شوآف برای فروش بیشار فیلمه، چون همچین فیلم تندی نیست، "طبل بزرگ زیر پای چپ" تند تره، البته قبول دارم فیلم جای فحاشی و شعار دادن نیست، ولی تبلیغات هم جاش نیست.
5- با یکی از دشمنام چند دست بیلیارد بازی کردم و با وجود چند ضربه استثنایی و تاریخی که زدم به بازی همراه با آرامشش باختم. بعدشم که رفتیم گلف، اونجا هم تو یه بازی پایاپای 18 رانده بهش باختم فقط با اختلاف دو ضربه، روز بدی بود.
6- شاید وبلاگم رو منتقل کنم به بلاگر، فقط یه چیز برام مهمه، بلاگفا، سرورش تو ایرانه یا همونطور که از سر و شکلش پیداست، تحت گوگل فعالیت می کنه؟
7- یاسی هم از دبی برگشت، هنوز که نمی تونم برم ببینمش، ولی دست کم صداش که برگشته، خیلی خوشحالم.
امیدوارم هفته خوبی رو تو ایران شروع کرده باشد و تو بقیه جهان آخر هفته تون به خوبی و خوشی تموم شه.
حرف آخر: وقتی تو نیستی قلبمو ... واسه کی تکرار بکنم
چهار روز به زمانی که ایران اعلام کرده است می خواهد به بسته پیشنهادی غرب پاسخ بدهد بیشتر باقی نمانده است، و چهارده روز به اولتیماتوم شورای امنیت برای توقف فعالیتهای مربوط به غنی سازی اورانیوم. بعد ازپایان گرفتن موقتی بحران خاورمیانه غربی، یکی از مهمترین مباحث حال حاضر ایران اتخاذ شیوه مناسب در برابر درحواستهای جامعه جهانی است. عده ای طرفدار زدن به زیر میز و برهم زدن شطرنج دیپلوماسی هستند ـاز هر دو طرف البته- سمت ایرانی این نوع فکر نوعی مقاومت سرسختانه را در مورد حق! غنی سازی اورانیوم، پیشنهاد می کنند که بی شباهت به دیوار کشی دور سرزمین مادری نیست. و دسته ای دیگر راه تعامل و قبول کردن بسته غرب و تبدیل شدن به یک کشور معقول جهانی را راه رهایی از این بحران می دانند. من به چند دلیل راه حل گروه دوم را بهینه تر می دانم و معتقدم بهتر خواهد بود ایران برای همیشه یا دست کم در موقعیت کنونی از بخشهای پایین دست انرژی هسته ای ـ کیک زرد، غنی سازی ـ صرف نظر کند. طرفداران گزینه نخست ابتدا دلایل زیر را بخوانند و در مرحله بعد با خیال راحت فحشهایشان را نثار بنده کنند.
1- تنها نیروگاه حال حاضر ایران در بوشهر قرار دارد و در مرحله احداث. آنگونه که از شواهد بر می آید تا ایران به توافقی همه جانبه با غرب دست نیابد این نیروگاه به مانند تمام سی سال گذشته در مرحله احداث باقی خواهد ماند. اگر هم سال آینده این نیروگاه به بهره برداری برسد ـ که نخواهد رسید ـ طبق توافقنامه احداث آن، سوخت نیروگاه تا ده سال از طرف روسیه تامین و زباله هایش هم به آن کشور بازگردانده خواهد شد. با یک حساب ساده، کشور ما دست کم تا یازده سال آینده به تولید سوخت اتمی نیاز ندارد.
2- انرژی هسته ای کلاً فناوری خطرناکی محسوب می شود. هنوز بیست سال بیشتر از فاجعه چرنوبیل نگذشته است. نیروگاه هسته ای به آب زیادی برای خنک کردن تاسیسات نیاز دارد، به همین دلیل اکثر قریب به اتفاق این نیروگاه ها در جهان، بر روی رودخانه احداث می شوند، کسانی که به اندازه یک مقاله از زمین شناسی سر رشته دارند هم می دانند، رودخانه یعنی گسل، و گسل یعنی زلزله.آنهم در کشوری که روی کمربند زلزله قرار دارد. فقط یک لحظه به زلزله احتمالی بوشهر فکر کنید، حالا شاید بتوانید تصمیم بگیرید.
3- یکی از بزرگترین مشکلات کشورهای دارای نیروگاه هسته اس، سوخت مصرف شده یا همان زباله اتمی است، این مشکل را با خرید سوخت به راحتی می توان حل کرد ـ توافق نامه روسیه که یادتان هست ـ نگویید ایران دو بیابان وسیع دارد آیا در این سزرمین کم باران، فکر آلوده شدن سفره های آب زیر زمینی بر اثر تشعشعات اتمی را کرده اید.
4- من هم می دانم فناوری هسته ای کاربردهایی غیر از تولید انرژی دارد، ولی این کاربردها با رآکتورهای تحقیقاتی مانند رآکتور تحقیقاتی دانشگاه تهران هم قابل دستیابیست، نیازی به صرف این مقدار هزینه و خریدن این مقدار خطر نیست.
5- اصولاً اورانیوم ماده کمیابی در طبیعت است به گفته تحلیلگران دست بالا ایران تنها به مدت هفت تا ده سال قادر به تامین سنگ اورانیوم برای غنی سازی است، تولید سوخت هسته ای با واردات اورانیوم نیز به دلیل گرانی این ماده مقرون به صرفه نیست. آیا این مقدار هزینه برای هفت تا ده سال ایران را به توسعه پایدار می رساند؟
6- نفت ایران کمتر از ربع قرن دیگر به پایان می رسد و کشور شدیداً نیازمند سوخت جایگزین برای مصارف داخلی و همچنین صادرات به خارج است، برنامه های انرژی بادی و آبی و خورشیدی ـ انرژی های پایدار ـ ایران هنوز در مراحل ابتداییست و همچنین برنامه ریزی خاصی برای توسعه آنها وجود ندارد. اما در این میان کسی به گاز اشاره ای نمی کند، ایران دارای دومین منابع گازی شناخته شده در جهان است، اگر تمام طرحهای پارس جنوبی و شمالی به بهره برداری برسد کشور ایران قادر به استخراج گاز به مدت سیصد سال خواهد بود. یک نیروگاه برق گازی یک دهم نیروگاه اتمی هزینه بر است و از دیگر سو، گاز به علت سوختن تا حدود نود و هشت درصد سوخت پاک محسوب می شود. آیا سرمایه گزاری در صنایع بالا دست و پایین دست گاز بهینه تر نیست؟
تمام موارد بالا در صورتیست که ایران بخواهد استفاده صلح آمیز از اتم داشته باشد.فکر ساخت بمب هسته ای را با خیال راخت از سرتان بیرون کنید، چون جهان دیگر تحمل یک کشور اتمی دیگر را ندارد، ایران چیزی حدود هفتاد سال و 3000 بمب از ایالات متحده عقب است، تقریباً به اندازه ششصد بمب و سی سال از اسراییل، 15 بمب و ده سال از پاکستان، 2500 بمب و شصت سال از روسیه و ... .تمامی کشورهای هسته ای مدتهاست به دنبال یک سایت برای آزمایشات اتمی و هیدروژنی خود می گردند. چه جایی بهتر از کشوری که سرانش مرتب غرب را تهدید می کنند، مطمئن باشید بمب اتم بازدارنده نیست، با کره شمالی هم مقایسه نکنید چون نه یک تهدید جدی برای غرب محسوب می شود و نه سلاح هسته ای در اختیار دارد. من اگر در حکوت ایران تصمیم گیر بودم نه راه کره شمالی بلکه راه ژاپن را دنبال می کردم، با شعار دادن و فحاشی نمی توان با جهان در افتاد، اقتصاد قوی قدرت می آورد. حضرات! چهار روز زمان زیادی نیست، سریعتر تصمیم بگیرید.
بخش نظرات تکمیلی برای دریاقت فحشهای شما آماده است!!!
حرف آخر: در این سکوت حقیقتِ ما نهفته است، حقیقتِ تو و من
تو که آمدی، گفتم همه بروند، می خواستم با تو باشم، تنها باشیم، تا دستت را بگیرم و بنشانمت روی پاهایم و بگویم چقدر منتظرت بوده ام در کنار عکسهات، تا تو بخندی و من دست بکشم روی موهایت و غرق بوسه ات کنم، اما نمی دانم چرا تو هم با بقیه رفتی، و حرفهای ایندفعه هم انبار شد روی بقیه حرفها تا دفعه بعد که بیایی.
حرف آخر:
می خوندی، شب ستاره بارون می شد ... با خوندن دل کمی آروم می شد
از خانه زدم بیرون، خیابان آنقدر شلوغ بود که بتوانم خودم را گم کنم در هیاهویش، بی هدف شروع کردم به رفتن، به این فکر می کردم، چرا دیگر نوشتن اینقدر عذاب آور شده، شاید چون تو دیگر نمی خوانیشان، یا کم می خوانیشان، آخر می دانی، همه برای دل خودشان می نویسند و من برای تو که ببینی، که ذوق کنی همانجا و برایم بنویسی، که بعدش زنگ بزنی بگویی برایت بگویم منظورم از از موضوعی که نوشتم چه بوده، و هزار چرای دیگر، یا بیایی و مجبورم کنی آنهمه ننوشته را برایت بخوانم، و من برای شوق تو بخوانم. از چهار راه رد نشدم، ترسیدم در این بی حواسی ماشین بیاید بزند، بکشدم، ولی اشتباه می کنی، از مردن نمی ترسم، هیچوقت نمی ترسیدم، از این می ترسم که هیچکس نیست به تو بگوید که من دیگر نیستم، از این می ترسم که فکر کنی فراموشت کرده ام، گرچه می دانم، می دانی فراموشت نمی کنم، ولی ترس است دیگر، می آید می نشیند در وجود آدم وآدم را می برد می اندازد در کابوس. ولی از همه بیشتر می ترسم گریه کنی، این یکی را حتماً نمی دانی، چون تا به حال نگفته ام گریه ات ویرانم می کند، برگشتم خانه تا بنویسم، نوشتن تنها چیزیست که برایم مانده تا به تو نزدیک تر باشم، تا جزئی از وجودت باشم. پس دوباره می نویسم، می نویسم تا شاید اگر وقت کردی و خواندیشان بدانی که می دانم تنهایی با آدم چه کار می کند.
حرف آخر:
این حالِ منِ بی تو، بغض غزلی بر لب
بی وقفه ترین فریاد، زیر سمِ اسبِ شب
اصل ترانه اینجاست با همون توضیحات قبلی
بازم یه یکشنبه بارونی دیگه اومده
دارم وقت تله می کنم، کاری ندارم انجام بدم
نشستم منتظر تو
چرا هیچ اتفاقی نمی افته!
می زنم بیرون، میرم ماشن سواری
خیلی تند می رونم و می رم اون دور دورا
دوست دارم فکرمو عوض کنم
خیلی تنهام، منتظرتم
چرا هیچ اتفاقی نمی افته!
آخه چی جوری! چرا!
دیروز برام از یه آسمون آبی آبی می گفتی
ولی کل چیزی که اینجا می بینم یه درخت لیموی زرده
سرم رو می چرخونم اینور اونور
تمام اون دور و ورو می چرخم
ولی کل چیزی که اینجا می بینم یه درخت لیموی زرد دیگه ست
از بس اینجا نشستم خسته شدم
می خوام برم بیرون خیس شم
ذهنم کلی مشغوله
خسته شدم، خودمو می ندازم رو تخت
آخه چرا هیچ جا هیچی نمیشه!
این جدایی واسه من خوب نیست
نمی خوام مثل اون درخت لیمو تک بیفتم
تو این جای بیخود می چرخم
بهرحال مثل بچه ها اسباب بازیمو پیدا می کنم
همه چی اونجوری که تو دوست داری شده
آخه چی جوری! چرا!
دیروز برام از یه آسمون آبی آبی می گفتی
ولی کل چیزی که می تونم ببینم
ولی کل چیزی که می تونم ببینم
ولی کل چیزی که اینجا می بینم یه درخت لیموی زرده
حرف آخر: خیلی تنهام، منتظرتم
یه کم بابت این نحوه ویرایش ببخشید، حوصله ام نشد بشینم درست حسای ردیفش کنم، اصلش که همینه ترجمه ش هم که اینجاست، آهنگ خیلی باحالیه، فرصت شد پیداش کنین گوش بدین، ویدیوشو خودمم ندیدم تا حالا، اگه کسی داره، خوشحال می شم به من بدتش.
Poem: Lemon Trees
Poet:
I'm sitting here in a boring room
It's just another rainy Sunday afternoon
I'm wasting my time, I got nothing to do
I'm hanging around, I'm waiting for you
But nothing ever happens -- and I wonder
I'm driving around in my car
I'm driving too fast, I'm driving too far
I'd like to change my point of view
I feel so lonely, I'm waiting for you
But nothing ever happens, and I wonder
I wonder how, I wonder why
Yesterday you told me 'bout the blue blue sky
And all that I can see is just a yellow lemon tree
I'm turning my head up and down
I'm turning, turning, turning, turning, turning around
And all that I can see is just a yellow (another) lemon tree
I'm sitting here, I miss the power
I'd like to go out taking a shower
But there's a heavy cloud inside my head
I feel so tired, put myself into bed
Where nothing ever happens -- and I wonder
Isolation is not good for me
Isolation -- I don't want to sit on a lemon tree
I'm stepping around in a dessert of joy
Baby anyhow I'll get another toy
And everything will happen -- and you'll wonder
I wonder how I wonder why
Yesterday you told me 'bout the blue, blue sky
And all that I can see
And all that I can see
And all that I can see is just a yellow lemon tree
Last comment: I feel so lonely, I'm waiting for you
لرزش دستهایم تا کجا بیاید
حالم را می پرسی؟
تا بگویم
شوق
و تو بگویی
عکسها خراب شد انگار
با لبخند
و من بگویم دوباره کی می آیی
تا عکست را بگیرم
حرف آخر:
تو چه خوش رنگ و عزیزی مثل یک نت لب گیتار
یا مثه حس یه بوسه، حدس یک گل پشت دیوار
آنقدر دنبالت دویدم
تا خستگی آمد،
من ماندم وتو رفتی
می ترسم
یادت برود و نیایی
آنقدر برایت گفتم
تا خواب آمد،
تو را با خود برد
و من نشستم آنجا که تو
و تو رفتی بی من
نگفتی، دوباره کی می بینمت
1- به صورت منصور اسانلو نگاه می کنم، برای چندمین بار( عکسهای آرش)، برق امید رو کاملاً میشه تو چشمها دید، خنده کنار لبش شادی رو به همه منتقل می کنه، حالا که آزاد شده، امیدوارم دیگه بر نگرده اون تو، حیفه این همه وقار، امید، شادی و ... گوشه زندون بخوابه، واقعاً حیفه، به همه شون تبریک می گم، امیدوارم شادی هاشون پایدار بمونه، ممنون آقای اسانلو به خاطر امیدی که در چشمهاتون بود.(می خواستم یکی از عکسهای آرش رو بزارم اینجا از ترس نذاشتم، وقتی اینا خشتک شرق رو اینجور باد بان کردن، با من چه کار می کنن خدا می دونه، برین همونجا تو سایتش ببینین)
2- قطعنامه شورای امنیت در مورد لبنان تصویب شد، دستاوردهای حزب الله در این جنگ اونقدر زیاد بود که از شمارش در رفت، برای مثال یه چند تاشو میارم اینجا، عقب نشینی تا پشت رود لیتانی، نابودی تمام زیر ساختهای لبنان،تاکتیک های منحصر به فرد جنگی از جمله استفاده از مردم به عنوان سپر انسانی، خلع سلاح( انتظار ندارین تو 40 کیلومتری مرز اسراییل اسلحه هاشون حفظ کنن که)، چیزی حدود 800 کشته از نیروهاشون، نابود کردن بیابانهای اسراییل به وسیله موشک باران دقیق این بیابانها، و اجبار به آزاد کردن بدون قید و شرط سربازان ربوده شده اسراییلی، به دولت ایران و حزب الله لبنان این پیروزی های عظیم رو تبریک می گم،تا باشه اینجور پیروزی، ما که بخیل نیستیم.
3- صهیونیسم فحش نیست که چپ و راست حواله این و اون می کنید جوجه حزب اللهی های عزیز، صهیون(Zion)، اسم یه کوه افسانه ای تو اورشلیمه، به واقع طبق اساطیر صهیون همون بهشت بعد از مرگه که انسان بالاخره یک روز به اونجا بر می گرده، صهیونیست(Zionist)، هم به اونایی می گن که به این مکان موعود اعتقاد دارند،کاملشو برید بخونید، زیاد حال و حوصله ندارم توضیح بدم، اما اگه فحش خوب و آبدار می خواید یاد بگیرید، بیاید پهلوی خودم.
4- به کمک یکی از دوستای خوبم، موفق شدم بالاخره، بلاگ رولینگ دار بشم، خیلی باحاله ها، نه؟ شما هم برید تو کارش، صد در دنیا هیچ در آخرت صواب داره. بلد نیستید، خوب شما که مثل من دوست باحال ندارید، برید بگردید پیدا کنید.
5- شنیدم وزیر کشور ایران گفته آشپز خونه اپن، امنیت روانی خونه رو بهم زده، و یک سری از همین جملات. یکی دو جمله تخصصی برم که به کسی بر نمی خوره؟
اپن آشپز خونه، بعد از آپارتمان نشینی وارد فرهنگ معماری جهان شد ـ قبلش هم بود، نه به این شدت ـ ، بیشتر برای تامین نور مناسب برای خونه ها و همچنین بزرگ تر نشون دادن خونه ها تو جهان اپن رابط بین آشپزخانه تمیز ـ با مطبخ فرق داره ـ و غذا خوریه، در واقه تسهیل کننده این ارتباط مهمه، اما تو ایران چون وحشت اینکه هر لحظه ممکنه زن و خواهر و مادر آدمو بدزدن این مهمونای مادر به خطا و هم به دلیل اینکه تو ایران فرقی بین آشپزخونه کثیف و تمیز وجود نداره و جفتشون یک جا هستند، اپن به نشیمن خونه، که یه فضای خصوصیه باز شد، تا هم اونی که تو آشپز خونه است، نشیمن رو از دست ندهف و هم دید نزننش ـ ذهن بیماره کاریش نمیشه کرد ـ تا این جا با توجه به سطح بیماری توهم زن جندگی در ایران، مشکلی نیست، مشکل از اونجا شروع می شه که سطح متراژ آپارتمانها تو ایران اونقدر پایینه که پذیرایی و غذا خوری و نشیمن از هم جدا نیستند. مطبخ و آشپزخونه تمثزم که یه جان، دیگه واویلا، مهمون نشسته اونجا، خانوم یا آقا تو آشپزخونه جلوی چشمش در حال غذا پختن و هزار درد بی درمان دیگه.برای اینکه این مشکل حل بشه، یک راه وجود داره، بالا بردن سطح درآمد مردم، تا حداقل نتراژ خونه بیاد رو 120 متر، تمام مشکلات خود به خود حل می شه، مطمئن باشید.(مرسی تخصص)
6- از امروز به جای عکس استاد ابراهیم گلستان، یه لوگوی ابتدایی گذاشتم، لوگوی اصلی در دست طراحیه، اگه کون گشادی اجازه داد، بزودین در اون مکان، لوگوی اصلی وبلاگم نصب می شه، چون خیلی براتون مهم بود گفتما، فکر بد نکنید یه وقت.
7- دلم برای یاسی کوچولوم تنگ شده، فعلاً که رفته دبی، گرچه دیدنش کیمیا شده بود و داشت داغونم می کرد، با این وجود حالا که صداشم نیست، حالم خیلی خرابتر شده.
تو تمام جهان، آخر هفته خوبی داشته باشید، تو ایران هم امیدوارم هفته خوبی رو شروع کنید.
حرف آخر:
کاش که تلفن بزنه زنگ، تو شبای بی قراری
تو با اون صدای گرمت، اسممو به لب بیاری
تصویر اول، نوروز 1382، حدود دو هفته از شروع جنگ در عراق می گذرد، در برنامه ای تحلیلی در شبکه دو تلوزیون دولتی ایران، وزیر اطلاعات وقت که به عنوان کارشناس حضور دارد، در پاسخ به در خواست مجری برای در اختیار گذاشتن اخبار دقیق از داخل عراق می گوید، مقاومت مردمی در داخل عراق در حدی بسیار بالا جریان دارد، این جنگ مطمئناً ماهها به طول خواهد انجامید، و شکست نیروهای آمریکایی قطعیست، زیرا با شروع تابستان، ارتش این کشور توان مقابله با گرما را ندارد و عقب نشینی خواهد کرد(نقل به مضمون)، کمتر از یک هفته بعد بغداد سقوط می کند، و رژیم بعثی عراق برای همیشه از صفحه تاریخ محو می شود.
تصویر دوم، تابستان 1385، شبکه خبر ایران مدام از پیروزیهای پی در پی حزب الله در جنوب لبنان خبر می دهد و به نقل از خبرنگارانی که از بیروت خارج نمی شوند از یک پیروزی عظیم صحبت می کنند، ولی نکته شگفت آور این است که ارتش در حال اضمحلال اسراییل هر روز چند کیلومتر در خاک لبنان پیشروی می کند و محل درگیریها مرتب عوض می شود، به گفته خبر نگاران ایرانی ارتش اسراییل در روزهای اول در منطقه مارون الراس شکس خورد و در روزهای بعد در شهرهای دیگر تا که حالا توپخانه نیروی زمینی تا رود لیتانی را زیر سیطره خود دارد البته فراموش نشود در حال شکست. این در حالیست که هنوز عملیات پایان نیافته است.
دو تصویر بالا، و بسیاری از نکات دیگر نشان از یک واقعیت تلخ دارد، ایرانیها نتنها مانند تمام ملتها و دولتهای دنیا دوست دارند دنیا آنجور که آنها می خواهند رفتار کند بلکه یک ویژگی منحصر به فرد هم دارند و آن این است که واقعاً خیال می کنند دنیا به کامشان است، به هم دروغ می گویند، بعد دروغهای خودشان را باور می کنند و جالب اینکه سیاستشان را هم بر مبنای همان دروغهایی که به خورد هم می دهند تنظیم می کنند و ناگهان و در مقابل دنیای واقعی همیشه از حوادثی که رقم می خورد شگفت زده اند و به دنبال توطئه های پشت پرده هستند، اگر بغداد سقوط می کند به دلیل تبانی صدام با آمریکایی هاست، اگر قطعنامه ای علیه ایران صادر می شود، به دلیل حقانیت ایران است و توطئه علیه انقلاب و ... . متاسفانه بزرگترین مشکل ایرانیان این است که بدون در نظر گرفتن وزن منطقه ای و جهانی خود گمان می کنند کشورشان مرکز دنیاست، و حوادث دنیا بر اساس خواست ایران تنظیم می شود. این نه فقط مشکل حکومتهای ایران در 200 سال گذشته بلکه مشکل ملت ایران نیز هست، ایرانیها هنوز باور نکرده اند که مدتهاست از اریکه قدرت فرو افتاده اند، و امپراطوری ایران جزیی از کتاب تاریخ شده است و نه بیشتر. نمی خواهند باور کنند در دنیای امروز قدرت اقتصادیست که حرف اول را می زند و کشوری با سهم نیم درصدی از اقتصاد جهان قادر به مبارزه با نیمی از اقتصاد جهان نیست و در بهترین حالت در زیر فشارهای اقتصادی له می شود. برای اینکه رویاهای ایرانیان به همین سادگی به کابوس تبدیل نشود و جهان واقعی بیش از پیش چهره سهمناک خود را به این سرزمین نشان ندهد باید خیلی چیزها را به آنها آموخت. از همین امروز باید شروع کرد، شاید فردا دیر باشد.
حرف آخر:
بی تو نه صدا مونده، نه آواز
نه اشکِ غزل، نه ناله ساز
باری اگه هست، از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز
"اسراییل باید از نقشه جهان محو شود"، این جمله ایست که در یک سال گذشته بارها و بارها از سوی رییس جمهور ایران مطرح شده است، اینکه آیا امکان حذف کشوری با حدود هفت میلیون نفر جمعیت که چهارمین ارتش قدرتمند جهان را داراست، عملی ممکن است یا شعاریست که برای کف بر دهانان بسیجی مطرح می شود، سوالیست که استراتژیست های ایرانی ـ اگر اصولاً در حکومت ایران چنین پستی وجود دارد ـ باید پاسخگوی آن باشند، اما دلایل بسیاری وجود دارد که کشور اسراییل می تواند مهمترین و بهترین متحد منطقه ای ایران باشد، در زیر چند دلیل عمده این امر را بر می شمرم.
1- خاورمیانه منطقه ایست مملو از کشورهایی با هویت عربی، در این میان تنها سه کشور ایران، ترکیه و اسراییل هویتی جدا از خاورمیانه عربی دارند، آیا بهتر نیست ایران به همراه آن دو کشور اتحاد مثلث خود را احیا کنند؟ دشمن مشترک بهترین دلیل دوستی ها ست، وقتی ایران از هیچ لحاظ هیچ تضاد منافعی با کشور اسراییل ندارد، و وقتی دشمن اصلی و مشترک هر دو کشور اعراب هستند، چرا دشمنی؟
2- بر هیچکس پوشیده نیست، که اعراب بیشترین چشمداشت را به خاک ایران دارند، جزایر سه گانه در خلیج فارس، خود خلیج فارس، خوزستان در جنوب تنها بخشی از تهدیدات امنیتیست که اعراب مسبب آنها هستند، آیا بهتر است بزرگترین قدرت منطقه دشمن ما باشد یا دوست ما؟
3- کمکهای اسراییل در زمان جنگ ایران و عراق به ایران هرگز از یاد ایرانیان ـ نه این جوجه بسیجی ها ـ نخواهد رفت. با اینکه دولت ما در آن زمان تمام تخم مرغهایش را در سبد سوریه گذاشته بود، در بدترین شرایط جنگ این اسراییل بود که نیروگاه اوسیراک را بمباران کرد تا عراق به بمب اتم دست پیدا نکند، و فرماندهان جنگ می توانند شهادت بدهند که اسراییل کشوری بود که تنها و تنها به ایران اسلحه فروخت در اوج تحریم تسلیحاتی و در اوج کمک مالی اعراب به عراق.
4- یهودیان از دیرباز زندگی مسالمت آمیزی در کنار ایرانیان داشته اند، و هنوز از هر یهودی در هر کجای جهان در مورد ایران بپرسید، با بیشترین احساسات از کوروش یاد می کنند. ایرانیان نیز همیشه با یهودیان احساس نزدیکی داشته و دارند و آنها در طمره بهترین دوستان خود می شمارند. این همه دوستی و نزدیکی به راحتی می تواند به دوستی و اتحاد دولتها یاری و کمک کند.
5- بیست و پنج تا سی درصد شهروندان اسراییلی، ریشه ایرانی دارند و ایران سرزمین مادریشان محسوب می شود و علاقه آنها به سرزمین ایران بر هیچکس پوشیده نیست، برای این کار کافیست به وبلاگهای فارسی زبانان مقیم اسراییل نگاهی بیاندازید که با چه عشقی از ایران می گویند. در این میان نکته مهم رشد قابل ملاحظه ایرانیان در ساختار دمکراتیک این کشور است که تا بالاترین مقامها پیش رفته اند. اسحاق شامیر را که مردم بوشهر فراموش نکرده اند، نمی دانم مردم یزد موشه کاتساف را بیاد دارند یا نه.
دلایل بسیار دیگری نیز وجود دارد که بر این اتحاد صحه می گذارد که برای فهم آن تنها باید عینک تعصبات کوری را که متعلق به اعراب وهابیست نه ایرانیان کنار گذاشت و جهان واقعی را آنگونه که هست دید.
حرف آخر: بیا با پاکیِ قلبت، منو لبریز خواستن کن
درست حسابی یادم نیست، که این تو بودی که دراز کشیده بودی و من نشسته بودم کنارت به حرف زدن یا تو نشسته بودی کنار تخت و کنار منی که روی تخت ولو بودم. نمی توانم تصاویر را کنار هم بچینم واز درونش یک ماجرای معقول برای خودم بسازم، گاهی یادم می آید که برایت از دوست داشتن می گفتم و از هزاران چیز دیگر که برایت قشنگ بود و برایم، دستم را هم می کشیدم روی موهایت، دقیق تر که فکر می کنم تصویر چند بوسه هم می آید می نشیند در خیالم و قصد بیرون رفتن نمی کند، تا می خواهم اینها را باور کنم ناگهان صدایت می پیچد در گوشم که دارد از درونت آرزوهایت را یکی یکی برایم می آورد و باز دست من که این بار روی بدن برهنه ات بالا و پایین می رود و شاید نوازشت می کند. چرا سعی نمی کنم خاطره درست را بیادم بیاورم؟ می دانی، آخر الان ماهها از آن روز گذشته است و دیدنت آنقدر سخت شده که ترجیح می دهم، هر دو تایشان را داشته باشم حتی تازگی ها به این فکر افتاده ام که در یکیشان تو را بیاورم در آغوشم بخوابانم زیر باران بوسه. راستی نگفتی، تو کدامشان را بیشتر می پسندی؟
حرف آخر: هرچی که عشقه، با نگاه، نثار چشمات می کنم
تا به حال به اين نکته فکر کرده ايد که ما چقدر ملت خشنی هستيم؟ از لباس پوشيدن گرفته تا نحوه راه رفتن در خيابان، از واژگانی که در کلاممان بکار می بريم تا برخوردهای اجتماعی، همه و همه به يک کلمه چهار حرفی ختم مي شود « خشونت ». واقعاً اين همه پرخاشگری در فرهنگ ما، از کجا آمده؟ چرا ديالوگهای ما بيشتر به دعوا شبيه است تا گفتگوی دونفره؟ ــ به آخرين صحبتی که با نزديک ترين دوستتان داشته ايد فکر کنيد ــ و چرا فکر انتقام از زمين و زمان ملکه ذهنمان شده و پاسخ هر مشت را حتماً گلوله می دانيم؟
« رقص در غبار » نيز بر اساس همين ايده ساده ساخته شده ايده ای بنام « خشونت ». فيلم به دنبال ريشه يابی مشکل نيست، نمی خواهد به کسی پند بدهد، در نظر ندارد هر چه شعار در کائنات وجود دارد را، در همين دو ساعت به ذهن بيننده تزريق کند، بلکه برشی از زندگی هر روزه در اين کشور را در برابر چشمانمان جان مي دهد. برشی از زندگي آدمهايی که هر روزه در کوچه و خيابان با بی اعتنايی از مقابلشان می گذريم و مشکلاتی که با آنها دست به گريبانيم. لحظه ای به مسايلی که در فيلم به گونه اي مورد توجه قرار گرفته دقت کنيد: ازدواج، طلاق، فقر، فحشا، کار نوجوانان، تقابل خرده فرهنگ ها، لمپنيسم، مشکلات بيمارستانها و دهها موضوع ديگر. ولی با اين وجود هيچکدام از اينها موضوع فيلم نيست، موضوع فيلم زندگی واقعی مردم ماست در کلان شهری چون تهران که به خودی خود اين موضوعات فرعی را در بر می گيرد.
فيلم با بر گزيدن لوکيشنی که بی شباهت به پايان دنيا نيست و با بهره بردن از بازی درخشان بازيگرانش ــ هر چه از فرامرز قريبيان ديده ايد را فراموش کنيد او در اين فيلم يک شاهکار به تمام معناست ــ تلنگری به روح بيننده خود می زند. می توانی فيلم را ببينی و به فکر فرو روی و می توانی هر آنچه را که ديده ای را ناديده بگيری و خيال خود را راحت کنی، ولی اگر قدری به اطراف خود يا اصلاً به خودت نگاه کنی فکر نمی کنم بتوانی چشمهايت را به روی واقعيت ببندی. واقعيت تلخی که همه از آن فرار می کنيم.هر تصميمی گرفتی اين نکته را به یاد داشته باش که اگر بخواهی مردم به حرفت توجه کنند هميشه لازم نيست آرام به شانه هايشان بزنی بلکه گاهی بايد با پتک بر سرشان بکوبی. فرهادی اين بار تلنگر زده ولي دفعه بعد...... .
ديالوگ:
ــ اگه يه بار ديگه به اون مار نزديک بشی می کشمت.
ــ آدمم می کشی!!!؟
ــ آدم کشم که اينجام.
حرف آخر:
ابری ترین هوا رو تو چشمِ تو می بینم ... شبا به زیر بارون با یاد تو می شینم
زندگی روزمره يک روانشناس چه جذابيتی می تواند داشته باشد تا فيلمی که بر اساس آن شاخته می شود معتبر ترين جايزه سينمايی جهان را از آن خود کند ــ اشتباه نکنيد اون جشنواره، جشنواره تهران نيست ــ پس حتماً بايد لايه های ديگری در فيلم وجود داشته باشد که بايد آنها را يافت و تحليل کرد ــ ای بر پدر اين روشنفکری لعنت که نمی زاره آدم يه فيلم رو درست حسابی نگاه کنه.
فيلم رو با يک درجه تخفيف می توان يک فيلم سه اپيزودی در نظر گرفت ــ حال کرديد قدرت تفکر رو ــ بخش اول روانشناسی موفق را نشان می دهد که با خانواده نسبتاً مرفه خود زندگی آرامي را دنبال می کنند که بر اساس همين آرامش ضرباهنگ اين بخش بسيار سريع است. برشهای متعدد، فيلم برداری با رنگهای زنده و روشن، نماهای باز و موسيقی هيجان آور(active) ــ ای ول ترجمه ــ همه و همه سعی در القای اين نکته دارند که همه چيز تحت کنترل است و هيچ مشکلی خانواده را تحديد نمی کند و حتی تهمت دزديدن آن فسيل نيز به پسر خانواده در بهم زدن اين آرامش هيچ تاثيری ندارد در واقع کسی اين تهمت را باور نمی کند. اما در بخش دوم که از زمان اعتراف پسر به اينکه فسيل را از سر تفريح دزديده شروع و تا مرگ او در زير آب و شايد خودکشی آگاهانه او، چرا که به گفته دوستانش بعد از گير کردن در زير آب تلاش آنچنانی برای نجات خود نشان نداده بود، ادامه می يابد ــ چند بار گفتم به نسخه زير نويس فارسی اعتماد نکنيد گوش نمی کنيد ديگه چيکار کنم من از دست شما ــ شاهد ضرباهنگی در فيلم هستيم که می خواهم از آن به عنوان ضرباهنگ فاجعه ياد کنم. نحوه نور پردازی، بازيگری، موسيقی و... همه ما را به سمت فاجعه ای رهنمون می کند ــ باور کنيد اين رو همون موقع ديدن فيلم فهميدم باور نداريد از بغل دستيم تو سينما بپرسيد ــ ديگر از آن اطمينان اوليه خبری نيست، برنامه های خانواده يکی پس از ديگری لغو می شود ــ حوصله ندارم در اين مورد توضيح بدم خودتون فيلم رو ببينيدــ نماها طولانی تر می شود تا جايی که در صحنه زيبای بستن در تابوت کل سکانس در يک نما گرفته مي شود.
در بخش سوم که از رسيدن نامه دوست دخترــ همون GF خودمون ــ دانيل (پسر خانواده) تا پايان فيلم ادامه می يابد همه چيز به سمت عادی شدن پيش می رود تا جايی که در پايان فيلم همه جزييات فيلم از فيلمنامه گرفته تا کارگردانی و بازيگری به نقطه تعادلی می رسند که در ابتدای فيلم از آن برخوردار بوده اند ولی بيننده آن آرامش ابتدايی را درون خود احساس نمی کند. چرا چنين است بايد فرق ان را در نقاط اطمينان ابتدا و انتهای فيلم جستجو کرد. در ابتدای فيلم آرامش ما ناشی از اطمينان تمام و کمال به مدرنيته بود و در انتها آرامش ما ناشی از ايمان به ناتمامی مدرنيته است آيا اين آرامش دوم همان عدم آرامش نيست؟
ديالوگ: اگر صاحبخانه می دانست که دزد در چه ساعتی می آيد بيدار می ماند و نمی گذاشت دزد وارد خانه شود!( اصل توجيه کردن مرگ)
وقتی رسیدم شام می خوردند، یعنی نشسته بودند پشت میز تا شام بخورند، نه که فکر کنید شام درست کرده باشند، از بیرون غذا گرفته بودند، برای من هم. قبلش خبر داده بودم که می آیم این بود که یادشان بود. تا غذا تمام شود کلمات آرام نشستند، منتظر. بعد از آنهم چند تایشان پرتاب شدند برای شوخی تا که نشستیم به بازی. هوا پر شد از دود سیگار و صدای بر خوردن ورق و سکوت، بازی رفت و رفت و آنقدر بطری و پاکت خالی کرد تا دیگر هیچکس یادش نماند که امشب قرار بود چه کار کنیم. بیدار که شدم هوا کاملاً روشن شده بود، یعنی ظهر شده بود. سبکی هوا روی سینه ام نشسته بود و سنگینی یاسی روی دستم بود هنوز. هنوز؟ چرا هنوز؟ آمدنم را به اتاق یادم نیامد، گفت دیشب انگار در رویا بوده با من و من تنها بازی را به یاد داشتم. چشمهایم را بستم دوباره ورقها شروع کردند به بر خوردن.
حرف آخر: توی آبادی دل، هوس دیدن تو پیچیده
1- یکی از شبکه های تلوزیون ایران ـ به نظرم شبکه 3 ـ دیروز در کمال تعجب و در یک حرکت عجیب ترانه و ویدیوی "امت عرب بپاخیز" رو پخش کزد. این ترانه که به واقع ترانه ای عراقیه، زمان جنگ ایران و عراق ساخته شده. تو ویدیوی این ترانه نقشه کشورهای عربی و جمعیت آن پشت سر هم نشون داده میشه در حالیکه خواننده مرتب تکرار می کند "امت عرب به پا خیز" این ترانه با جمله ای به این مضمون تموم میشه "امت عرب چرا نشسته ای، ایران فقط سی میلیون نفر جمعیت دارد" البته احمق های مقیم در تلوزیون دولتی ایران در این بخش به جای ایران اسراییل رو جایگزین کرده بودن، نمی دونم تو تلوزیون ایران تصمیم گیر کیه، ولی هر کی هست وقاحت روبه حد اعلی رسونده.
2- امروز صدمین سالگرد انقلاب مشروطیته، انقلابی که ارکان حکومت استبدادی در ایران رو به لرزه انداخت گرچه نتونست کاملاً این خونه چند هزار ساله رو ویران کنه، اما هنوز بعد از اینهمه سال ایران نه عدالتخانه داره، نه حزب، نه روزنامه آزاد و نه حکومت قانون. راستی چند سال فرصت لازمه برای تحقق این خواسته ها؟
3- هوا خیلی گرمه ها، نه؟ اگه این روزا کسی رو لخت هم تو خیابون ببینم تعجب نمی کنم، جوش آورده هوا انگار.
4- دلم برای یه بازی هفت سنگ تنگ شده، یادش بخیر ... اَه، دوباره افتادم تو نوستالژی، بگذریم.
5- تو هفته پیش نتنها مطالب نیمه تمام قبلی رو تموم نکردم، بلکه دوباره یه داستان دیگه شروع کردم تا دیگه کاملاً تو گل وا بمونم البته مثل خر، اگه توهین نشه به جنابشون.
6- یه بخش جدید به وبلاگم اضافه کردم، اونم یادداشتهای سینماییه، اگه فیلمها جدید نیست شما به بزرگی خودتون ببخشید، اینها نقد فیلم نیست، بلکه احساس من در مورد فیلم، در واقع یه جور راهنمای فیلم. حال می کنید چقدر با کلاسم.
7- ابراهیم گلستان از هدایت بهتره، شاملو رو هم قبول ندارم، به نظرم اشعارش با خودش مرد، چرا اینا رو گفتم، خودم هم نمی دونم، یهو احساس کردم باید در این موارد در مورد خودم افشاگری کنم، شایدم برای پر کردن وبلاگ بود.
آخر هفته که تو تمام جهان ـ حتی تو اسراییل ـ البته به جز ایران به خوبی و خوشی شروع شده، این رو می تونید از جمعیتی که در سواحل دریاها و اقیانوسها دراز کشیدن تا برنزه بشن بفهمید. تو ایران هم امیدوارم هفته تون خوب شروع بشه.
حرف آخر: نباید که این ترس دوری بریزه ... همین وحشت از تو مردن عزیزه
جنگ با تروریسم چهارمین هفته خود را پشت سر می گذارد، چریکهای تروریست همچنان از یک سو به ننه من غریبم بازی های خود ادامه می دهند، در پشت غیر نظامیان پناه گرفته و آنها را به سپر انسانی خود تبدیل کرده اند، و در دیگر سو لبنان همچنان پاسخگوی ماجراجویی های حزب الله است. حسن نصر الله ملقب به شجاع الدوله به تحریک مردم از مخیفیگاه خود ادامه می دهد. به نظر می رسد عمر تشکیلات نظامی حزب الله به پایان خود نزدیک شده است، این را دیروز می شد از کلام رهبر فراری این حزب فهمید، که ابتدا عاجزانه از مردم لبنان می خواست اسیر تبلیغات نشوند و سپس به اسراییل پیشنهاد کرد که در ازای عدم شلیک موشک به خاک اسراییل اسراییل نیز حملات هوایی را متوقف کند و سر آخر نیز به تهدید همیشگی خود یعنی شلیک موشک به تل آویو در صورت حمله هوایی به بیروت روی آورد. تروریست ها و اربابان آنها در سوریه و ایران که در توهمات خود می اندیشیدند با پرتاب اولین موشک به خاک اسراییل، این کشور به صلح روی می آورد حالا که چهره سهمگین واقعیت و حمایت همه جانبه مردم اسراییل از دولتشان را به چشم دیده اند تنها دو راه حل برای نجات از نابودی کامل پیش رویشان باقی مانده است، اولی آتش بس و دومی پرتاب آخرین تیر در ترکش خود یعنی موشک پراکنی به تل آویو ـ که اگر تهدیدشان تو خالی نباشد امروز و فردا باید این عمل صورت گیرد زیرا امروز نیروی هوایی بیروت را بمباران کرد ـ به گمانم حمله به تل آویو تصمیمی استراتژیک است که از یک سو به دلیل استقرار موشکهای ضد موشک در اطراف شهر نمی تواند ضربه ای به دولت اولمرت وارد کند و در دیگر سو باعث وارد شدن ایران و سوریه به این جنگ می شود و به همین دلیل حاکمان ایران و سوریه از دست زدن به این عمل سخت در هراسند و درست به همین دلیل است که پیشنهاد آتش بس را تنها راه نجات خود از این بحران فراگیر می پندارند. اما آتش بس و ورود نیروهای چند ملیتی و عقب نشینی باقی مانده نیروهای حزب الله به شمال رود لیتانی ـ البته اگر تا روز برقراری آتش بس چیزی از آنها باقی بماند ـ و به تبع آن خلع سلاح آنها شکستی سنگین برای سیاستمداران این دو کشور که از حزب الله همواره بعنوان برگ برنده خود نام می بردند، محسوب خواهد شد. در این میان ایران در وضعیت بحرانی تری قرار گرفته است زیرا آنطور که از شواهد بر می آید سوری ها شروع به یک سری مذاکرات پشت پرده با آمریکا کرده اند تا پای خود را از این ماجرا کنار بکشند و ایران را در این بحران تنها بگذارند. سیاستمداران و جنگ سالاران ایرانی نیز که در بزرگترین اشتباه خود و برای انحراف افکار عمومی و شورای امنیت از پرونده هسته ای خود، دستور آن گروگان گیری کذایی را داده بودند، حالا هم قطعنامه شورای امنیت را پشت سرخود می بینند و هم با رو شدن تنها برگ برنده خود، و فروریختن توهم قدرت ، بیش از پیش باخت را نزدیک می یابند. از دیگر سو تبلیغات حقوق بشری حکومت ایران در لبنان نیز با مرگ نابهنگام اکبر محمدی در زندان نقشی طنز آلود یافت و دولت ایران را در موضع ضعف قرار داد. در چند روز آینده بدون شک شاهد برقراری آتش بس در لبنان خواهیم بود ولی خاورمیانه هنوز آبستن حوادث بزرگیست. حوادثی که از دل آن می توان تولد خاورمیانه جدید را انتظار کشید.
حرف آخر: جهان با تو سرریز و لبریز رنگه ... کنار تو آوارگی هم قشنگه
یه آقایی – از اسمش – در پاسخی به یکی از پیامهای من در وبلاگ چای بخور، غصه نخور، در نقد یک عکس جعلی نوشته بودم پیامی نوشته که در زیر می خونید