تبليغاتX
از روزگار رفته، حکایت

1- نشستم پشت میز، برای نوشتن ادامه یکی از داستانهام، شخصیت هاش کمکم نکردن، خواب بودند و نخواستند بیدار بشنن برای زندگی تو اون دنیای سیاه. از لحاظ روانی بدجور بهم ریختم.

 

2- دو روز گذشته رو یه جایی خالی از هر نوع وسیله ارتباطی سپری کردم، به همین دلیل نتونستم به روز کنم. به هر حال باز بعد از طی بدبختی های بسیار برگشتم به بخش متمدن تر دنیا. البته این دو روز آنچنان هم بی فایده نبود، یه دوره فشرده آموزش زبان عربی رو سپری کردم، حالا چرا و چه جوری ... بی خیال.

 

3- پاریس خاورمیانه هم تبدیل شد به تهران. دلم برای مدیترانه می سوزه، دلم برای حیفا می سوزه، دلم برای بیروت می سوزه، آدم بزرگها به درک، همشون هم به درک واصل بشن حتی یه لحظه هم بهش فکر نمی کنم چون همه چی دست خودشونه ولی دلم برای بچه های اسراییلی که تو پناهگاه خوابیده بودن می سوزه، دلم برای بچه های لبنانی که نخوابیدن بلکه مردن می سوزه، دلم برای طبیعتِ مدیترانه می گیره، گاهی به زحمت می تونم جلوی سرازیر شدن اشکهامو برای گربه های مناطق جنگی بگیرم. یه مطلب نوشتم به اسم "آهای مدیترانه" که با جمله " آهای مدیترانه، من رو ببخش اگه موشکهای ساخت کشور من، سینه ات را زخمی کرده" شروع می شه، بعد از ویرایش همین جا می تونید بخونیدش.

 

4- بالاخره بعد از گشت و گذار کامل تو کتابخونه مون کتاب پرویز دوایی رو پیدا کردم. داستان "با وفا" از مجموعه "ایستگاه آبشار". نگید طرف متقلبه گرچه به هنرمند مربوط نیست دیگران ... .

 

5- فکر می کردید دوره خانها و آقاها و کلاه مخملی ها تموم شده؟ حسابی اشتباه کردید، امیر خانِ(زرشک!!) قلعه نوعی شد سر مربی تیم ملی ایران و ناصر خانِ( زرشک به توان دو) ابراهیمی شد کمکش، منصور خانِ(آب زرشکِ خالص) پورحیدری هم شد مدیر فنی و .... درسته ایرانیا فکر می کنن مرکز جهان ایرانه و ما ملت با استعدادی هستیم ولی مطمئن باشید فوتبال ایران حدود بیست سال از جهان عقب می افتد. صبر کنید به تماشا. یه شعری یادم اومد که مصرع اولش یادم نیست ولی مصرع دومش اینه " ... خاکَت به سر، ترقی معکوس کرده ای".

 

6- اگر این دو تا بند باقی مونده رو درز بگیرم شما که ناراحت نمی شید، چون می دونم زیاد حوصله ندارید. دیروز یه نفر زیر Dance Me to the End of Love  پیغام گذاشته بود "اینا ترجمه خودته"، باور کنید دو دستی کوبیدم به سرم، خانم یا آقا( فکر کنم خانم بود، از اسمش) حتی به خودش زحمت نداده بود دو خط فارسی رو بخونه، متاسفم برای خودم.

 

7- اگه فکر کردید من بندی رو بی خیال می شم کور خوندید، این بند رو می خوام اختصاص بدم به .... ولش کنید اصلاً. همون اگه فیلترشکن ها کار نمی کنن خبر بدین.

 

گرچه تعطیلات اونایی که تصمیم گرفته بودن آخر هفته شون رو تو سواحل مدیترانه تو اسراییل یا لبنان سپری کنن، زهر مار شد با این وجود هرجا هستید (به غیر از ایران البته)، امیدوارم آخر هفته خوبی پیش رو داشته باشید، تو ایران هم امیدوارم هفته خوبی رو شروع کنید.

 

حرف آخر:چشم من باشد به راهت هنوز

نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 9:5 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

این شعر بیش از اندازه ای که فکر می کنید چرنده، خودمم می دونم، فقط به این علت اینجا گذاشتمش چون چند روز پیش تو خواب، یه نفر تو خیابون جلومو گرفت و خواهش کرد یه شعر براش بخونم منم یه سری چرندیات براش خوندم، از خواب که پریدم هرچی از اونها یادم بود نوشتم، بعد از چند روز کلنجار رفتن با خودم حالا اینجا هستند.

 

از خانه ما

تا آبفروشی

سه خیابان راه است

آبمیوه فروشی

در خیابان پشتیست

من نمی دانم

اما

چند فرسخ مانده

تا خنکی

 

حرف آخر: پلکهایم شده پنهانگه اشک
نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

این ترانه لئونارد کوهن رو میشه جزو ترانه های ذهن ربا دسته بندی کرد توضیح بیشتر هم نمی دم ، ولی اگه می تونید حتماً گیرش بیارید و گوش بدید، شاید با من هم عقیده شدید.

 

Poem: Dance me to the End of love

Poet: Leonard Cohen

 

Dance me to your beauty with burning violin

Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in

Lift me like an olive branch and my homeward dove

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

Oh let me see your beauty when the witnesses are gone

Let me feel you moving like the do in Babylon

Show me slowly what I only know the limits of

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

Dance me to the wedding now, dance me on and on

Dance me very tenderly and dance me very long

We're both of us beneath our love; we're both of us above

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

Dance me to the children who are asking to be born

Dance me through the curtains that our kisses have outworn

Raise a tent of shelter now, though every thread is torn

Dance me to the end of love

Dance me to your beauty with burning violin

Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in

Touch me with your naked hand or touch me with your glove

Dance me to the End of love

Dance me to the End of love

Dance me to the End of love

 

 Last comment: Dance me to the End of love

نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

یک ... دوووووووو ...سهههههههه ... چاهار ... پنج ... شیش ... هفت ... هشت ... نه ... نه .. نه ...

- مامان بعد از نه چنده؟

- مامااان!!

- اَه ... مامان!!! چرا هیچوقت جوابمو نمی دی؟

- ...

پسر می زند زیر گریه و قاب عکس را پرت می کند به گوشه اتاق.

- مادرِت بر می گرده، رفته یه مسافرت دور، ولی تو رو یادش هست، با عکسش حرف بزن، حتماً جوابتو می ده.

پسر حالا خوابیده بود و قطره های اشک روی گونه های پدرش را ندید.

 

حرف آخر: ترس بی تو زنده موندن، ترس لحظه های مرگه

نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

وقتی در راه پله بالا می آمد، صدای پایش نشست در خیالم و ماندم به تماشای شانزده سالگیمان. نرسیده به آنجا که من بودم، صدایش پیچید در صدای همسایه و رفت. حالا سالهاست از آن خانه رفته ام، از آن محله حتی. ولی گاهی، صدایش و شاید خیالش مرا به آن طرفها می کشاند. بارها خواسته ام فراموشش کنم ولی تا چشمانم را می بندم همانیست که نوجوانیم را جوان کرد.

 

حرف آخر:

گاهی لبی گستاخ یا دستی گنهکار

در شهر زلفی، شب روی می کرد،آری

نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

یادت هست؟ از ان آروزها چیزی در خیالت مانده؟ وقت می کنی گاهی به انها فکر کنی؟ فرصت داری به خیابانهای هر روزه مان سر بزنی؟ به باغ نوجوانیمان چطور؟ نه آمدن را نمی گویم، می دانم نمی توانی بیایی منظورم در یادهایت است. نقشی را که آن روز برفی روی درخت گردوی جلوی خانه تان کشیدیم را که فراموش نکرده ای؟ تو را به تمام آن لحظه ها، خاطره ها، جاها و به همه چیزهای مشترک قسم می دهم اگر شده حتی لحظه چشمانت را ببند و سعی کن به آن روزها فکر کنی.

من یک پس یهودی را  به یاد می آورم که مدتهاست منتظر است اگر شده حتی یک بار، فقط یک بار به خوابش بیایی و بگویی چرا هیچوقت از آن دریای لعنتی برنگشتی؟

 

حرف آخر: تا برام از گل میگی، من کنارت پرپرم

نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

۱- نمی دونید چقدر احساس خوبیه وقتی تیم مورد علاقه آدم قهرمان جام بشه، اونم در حضور یک مخالف حرفه ای. هنوز وقتی به پنالتی آخر فکر می کنم، می خوام از ته دل فریاد بکشم(فریادی که به دلیل امنیت جانی از زدنش تو اون لحظه خودداری کردم). اگرم می خواید حال و روزگارمو بدونید تو اون لحظه تی شرتم و درآورده بودم تو دستم دور سرم می چرخوندم. گراتزیا مارچلو، گراتزیا مارکو.

 

2- جهان سوم و هزار درد بی درمان. یکیش هم اینکه دستشون که به گوشت نمی رسه می گن پیف پیف، خودشون نمی تونن جام رو ببرن، تیم مورد علاقه شون هم می بازه، اونوقت تازه یادشون به مافیا ، عوامل و بعضاً عوالم پشت پرده می افته، نمی دونم چرا این مافیا که اینقدر خاک برسر شده که یه وبلاگ نویس پیزوری هم می تونه توطئه هاشو کشف کنه، چطور تونسته چنین برنامه ریزی دقیقی تو بازی فینال بکنه، از دایی جان ناپلئون های عزیز یه سوال ساده داشتم، اگه زیدان علاقه یا دستور داشت برای کمک به تیم ایتالیا اخراج شه از بازی، چرا اول یه گل زد، بعدشم تا دقیقه 110 یه نفس بازی کرد؟ آقایون خانوما، فوتبال که ورزش یه نفره نیست که اینجوری بتونن با هم تبانی کنن، بالاخره از این پنجاه، شصت نفری که گرفتار یه بازین یه نفر زبون باز می کنه لو می ده همه چیز رو. این چیزا رو یا براتون بد تعریف کردن یا ضریب هوشی شما پایینه، ورزش جنگ رسانه ای و جنگ تبلیغاتیه الان، که پوما جنگ رو از آدیداس برد تو این جام. در این مورد شاید بیشتر نوشتم.

 

3- آخرین باری که بازی کردید کی بوده؟ منظورم بازی کامپیوتری و ورق و بیلیارد و بازی هایی از این دست نیست. یادمه بچه که بودیم، با بقیه نوه ها خونه بابابزرگم اینا جمع می شدیم، می افتادیم به الک دولک بازی و هفت سنگ و ... اصلاً ولش کنید. واقعاً نمی تونم به گذشته فکر کنم. خاطره های خط خطی رژه می رن توی سرم.

 

4- امروز قراره بریم سینما، کم کم داریم به عادت هفته ای یک بار سینما بر می گردیم. فعلاً که زدم تو خط استراحت مطلق و از این برنامه ها، تا چه پیش آید.

 

5- این روزها، کمتر می خونم، کمتر می نویسم، کمتر می بینم. اگه سطح نوشته هام یه کم افت کرده ببخشید ـ نه اینکه قبلاً ترکونده بودم ـ برای باز سازی یه کم نیاز به زمان دارم و شاید نیاز به تمرین.

 

6- می دونید من هنوز گواهینامه ندارم. نمی دونم از رانندگی می ترسم یا از زور تنبلی و کون گشادی به این روز افتادم. خودم میگم اولی ولی دوستام رو دومی متفق القولند.

 

7-دلم برای یاسی تنگ شده، واقعاً تنگ شده، هیچ امیدی که فعلاً به دیدنش نیست. کاش این تلفن هم هیچوقت قطع نشه.

 

امیدوارم تو ایران هفته خوبی رو شروع کرده باشید و در بقیه نقاط جهان آخر هفته خوبی در پیش رو داشته باشید.

 

حرف آخر: صدای جز صدای تو نمونده

نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

جناب آقای "زیزو" دامة توفیقاته

 سلامٌ علیکم

حرکت صلح طلبانه و آرامش بخش شما را در شب بازی فینال جام استکباری جهانی، از سیمای جمهوری اسلامی ایران تماشا نمودیم ولَذَتش را با حاج خانم و آقازاده ها بردیم.

در این وانفسا، که غیرت مسلمین جهان در گلویشان خشکیده و صدا از کسی در نمی آید جز رییس جمهور محبوب و مردمی ایران و امت غیور همیشه در صحنه و پشت صحنه، که هفته ای چند بار خواهر و مادر استکبار جهانی به سرکردگی آمریکای جهانخوار را جلوی چشمش می آورند. ضربه سر انقلابی شما  که ادامه دهنده راه انبیا و اولیای الهی بود می تواند راهگشای بسیاری از مشکلات جهان باشد. شما با درایت فراوان که مطمئناً از الطاف خفیه الهی ناشی می شد با این ضربه دشمن شکن بسیاری از ترفندهای غرب را خنثی نموده و قدمگاه محکمی برای استشهادیون ایرانی بنیان نهادید. شما نشان دادید، همانطور که در بیانات چند روز پیش احمدی نژاد عزیز آمده بود حقوق بشر غربی امری قلابی است و فقط برای استثمار کشورهای مسلمان آفریده شده است. ضربه سر شما بر شکم ماتراتزی خائن با رساترین کلمات این نکته را بیان کرد که انرژی هسته ای حق مسلم ماست. زیرا اگر ما انرژی هسته ای و علی الخصوص نوع غیر صلح آمیز آن را در اختیار نداشته باشیم چگونه می توانیم از مادر و خواهر مسلمین در برابر  این مفسدان جهانی، که خشونت را به آنجا رسانده اند که حتی فحش هم می دهند، دفاع کنیم.

زیزوی گرامی

البته در این چند روز رسانه های استکباری حرفهایی را از قول شما منتشر می کنند که اندکی جای نگرانی است و موجبات به درد آمدن دل مسلمین جهان شده است. نمی دانم شما از کودکان عذرخواهی کرده اید یا نه ولی دانستن این نکته برایتان خالی از لطف نیست که آن تصوری که شما از کودک دارید مربوط به تعدادی سوسول اروپایی و عوامل آنها در خاک ایران است وگرنه کودکان اسلام همگان حرکت شما را تایید کرده و آماده جانفشانی برای دفاع از مادر و خواهر شما می باشند.

از سویی دیگر شما خود را مسلمان غیر مقید نامیده اید بدون اینکه به حال آبروی گزارشگران ارزشی سیمای جمهوری اسلامی ایران، که بی مزد و منت صدای مسلمان بودن شما را به گوش جهانیان رسانیده اند اندکی اندیشه کنید.

حتی در این آخرین لحظات سربازان گمنام امام زمان خبر آوردند که شما به ازای دریافت توپی که گویا از طلا بوده، قبول کرده اید که در رسانه ها بگویید که ضربه سر شما به سینه مارکو ماتراتزی که می گویند نمایندگی مافیا را در فوتبال بر عهده دارد نه برای دفاع از اسلام و شرف مسلمین بلکه برای دفاع از لباسهای خواهر و مادرتان بوده است، که از شما طلب کرده بود.

برادر زیدان

البته ما درک می کنیم که شما برای بیان این حرفها، تحت چه فشاری هستید، ما نیز خودمان بارها در چنین شرایطی قرار گرفته ایم. ولی کافی بود لب تر کنید تا ما با مصوبه قانونی مجلس، از بیت المال مسلمین توپی به مراتب بزرگتر و سنگین تر برایتان تدارک می دیدیم. ولی تقیه نیز از احکام اسلام است. پس سنگر را حفظ کنید تا روزی که ارتش اسلام به شما بپیوندد و جهان را از شر کفر و ظلم رها سازد.

در پایان نیز از مردم غیور و همیشه در صحنه ایران اسلامی در خواست دارم در راهپیمایی دشمن شکن این هفته در دفاع از عزت و شرف مسلمین یا همان خواهر و مادرِ زیزوی عزیز شرکت کنند و مانند همیشه توطئه دشمنان اسلام را نقش بر آب کنند.

                                                                   والسلام

 

حرف آخر: تو رو دوست دارم ای شبگردِ عاشق

نوشته شده در  جمعه 23 تیر1385ساعت 3:19 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

روی مبل نشسته بود به تماشای پنجره، خودِ پنجره که نه، بیرون آن را می نگریست، آسمان شب را، شاید هم خود شب را. منتظر بود. منتظر بود تا شاید اتفاقی بیافتد. مدتها بود که منتظر بود. از وقتی که او رفته بود منتظر بود. منتظر بود تا برگردد، تا برگردد بیاید برش دارد، برش دارد ببرد بریزد در آغوشش، رهایش کند، آزادش کند. آن شب هم رو به پایان بود. مانند دیشب، مانند هر شب. سیگارش را روشن کرد، پکی عمیق به آن زد و همزمان با رها شدن دودها در اتاقِ حالا روشن از سپیده صبح با خودش و شاید هم با صدای بلند گفت، فردا حتماً می آید، حتماً می...، حتماً... حتممم ... ححح ... و. این آخرین کلمه را وقتی گفت که چشمهایش کاملاً بسته بود.

 

حرف آخر: تو که هستی بگو گمشه ستاره

نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 3:44 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

این روزها، خروسها دیگر آواز نمی خوانند، گرچه نمی دانم صدای گوشخراشِ دم صبحشان را کسی دوست داشت یا نه، بلکه دعوا می کنند و نوک می زنند و هر کس جلویشان را بگیرد عربده می کشند. عجب روزگاری شده.

 

حرف آخر: در تو باید گم شوم دیوانه وار

نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 3:40 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

بالاخره، ایتالیای ما قهرمان دنیا شد. خیلی خوشحالم، ... خیلی. همه خوب باز کردند. ولی مارکو ماتراتزی یه چیز دیگه بود. 

 

حرف آخر: به من فرصت بده باز از سرِ نو ... دچار تو گرفتار تو باشم

نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 3:46 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

فقط یک تکان دیگر کافیست تا جام قهرمانی سوار بر دستان فابیو کاناوارو بالا برود و ایتالیای محبوبِ من، با ژنرالهایی که مثل یک سرباز جنگیدند، قهرمان جهان شود. تا همین جا هم از همه شان ممنونم، بخاطر جنگیدن تا آخرین لحظه، بخاطر بازگرداندن امید به ما، بخاطر تمام آن لحظات خوبی که بعد از سالها به ما هدیه کردند، حالا دیگر مهم نیست، آث میلان، یوونتوس و یا هر تیم دیگری از لیگ ایتالیا اخراج می شود یا نه، مهم نیست که دیگر دل پیرو، اینزاگی، کاناوارو و شاید بسیاری دیگر از دیگر در تیم ملی و در جام جهانی نخواهیم دید، مهم این است که این نسل طلایی با خاطره قهرمانی جام را ترک می کنند و مهمتر اینکه اینها حالا به بخشی از خاطرات نسل ما تبدیل خواهند شد. حالا می توانیم 50 سال بعد، اگر زنده بودیم و تلوزیون تصاویر آرشیوی این جام را پخش کرد، نزد اطرافیان آن موقعمان به تیم رویاییمان افتخار کنیم و سربلند بگوییم که در این جام ـ البته مثل همیشه ـ طرفدار ایتالیا بوده ایم، حتی در سخت ترین لحظات بازی با استرالیا، و از رویایی بگوییم که آخرین فانتزیست های مستطیل سبز، به حقیقت نزدیکش کردند.

امشب، ما با چشمها و قلبهامان منتظر می مانیم، منتظر می مانیم تا مارچلو لیپی آخرین نتهای این سمفونی را بنویسد و آتروزیهای ما به بهترین شکل ممکن آن را در زمین اجرا کنند. نمیدانم تا شب می کشم یا نه، ولی اگر ایتالیای من، ایتالیای یاسی و ایتالیای همه ما قهرمان شد، و من بودم، باز هم از این رویا برایتان خواهم نوشت. اما اگر قهرمان نشدیم ..... نه، همین یک روز را نمی خواهم به شکست فکر کنم، فردا روز دیگریست.

 

حرف آخر:

به سوی تو

به شوقِ روی تو

به طَرف کوی تو

سپیده دم آیم

بگو کجایی؟

نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

1- علاقه خاصی به کباب خروس با سس فرانسوی پیدا کرده ام. تازه اونم نه آماده از رستوران. می خوام یه خروس زنده بگیرم، اول نوکشو بچینم، در مرحله بعد پراشو پر پر کنم، بعد هم سیخ و کباب و ... شما نمی دونید این علاقه از کجا میاد؟

 

2- شبهای فوتبال رو به اتمامه و من هر چی فکر می کنم یادم نمیاد قبل از جام وقتهای آزادم رو با چی پر می کردم.

 

3- زندانیها که هنوز تو زندانند و تب بلاگستان هم برای آزاد کردنشون فروکش کرده، واقعاً ما ملت فراموشکاری هسنیم، دوباره از نوع شروع کنیم. رامین جهانبگلو، مانا نیستانی، مهرداد قاسمفر، علی اکبر موسوی خویینی و ... به خاطر ما و برای آزادی در زندانند، کمترین درخواست ما از حکومت باید رهاییشون باشه.

 

4-خبردار شدم، یکی از دشمنان قسم خورده من قراره از یازده شهریور وبلاگ هوا کنه، بابا برنامه ریزی ... بابا آینده نگری ... جرات داری زودتر بیا، نداری هم که هیچ، ولی هر وقت بیای حالتو می گیرم، مطمئن باش.

 

5- فیلم "آتش بس" رو دیدم، به هر حال از حمایت از حقوق صنفی وظیفه اصلی ماست. شما انصاف بدین، کارگردان آرشیتکت، شخصیت های فیلم آرشیتکت، تازه با کارگردان هم دانشکده ای هم باشی، می شه این فیلم رو نرفت؟ به هر حال به قول یکی از بچه ها فیلم کیشلوفیکی که نرفتیم انتظار داشته باشیم.

 

6- شنیدم کافه کاخ نیاوران تعطیل شده، خوب به من چه، من که اصلاً تا حالا اونجا نرفته بودم، نمی دونم چرا تا اسم کافه میاد شرطی می شم، ای پدر روشنفکری بسوزه که اینهمه درد بی درمون داره.

 

7- به رسم مردم مغرب زمین و با یکی دو هفته تاخیر " تابستون مبارک "، بر خلاف بقیه که پاییز رو فصل عشق و عاشقی می دونن، به نظر من تابستون فصل عشقه، اونم تو خیابونای پاریس یا کنار سِن ... اوی ... اوی ... با توام ... بیدار شو ... اینجا نخواب ... اه ... اه ... اه ... بازم چت کردی

 

با اینکه منو دوست ندارین ولی امیدوارم تو ایران هفته خوبی رو شروع کرده باشید و تو بقیه جهان آخر هفته خوبی، پیش رو داشته باشید.

 

حرف آخر: کی اشکاتو پاک می کنه، شبا که غصه داری

نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

انقلاب مخملی، اصطلاحی است که از اوایل دهه 90 در ادبیات سیاسی جهان رایج شد، و بیشتر ناظر به تغییرات آرام حکومتهای کمونیستی به نظامهای دمکراتیک است، که حالا تعریفی عام یافته است و هر تغییری که ناگهانی یک انقلاب را در خود داشته باشد ولی از خشونت تهی باشد و این تغییرات را با تظاهرات آرام بدست بدهد، انقلاب مخملی نامیده می شود. با اینکه این واژه دارای یک تناقض درونیست و با تعریف انقلاب که ذاتاً خشونت را در خود دارد نمی خواند، ولی تا جایگزینی این واژه، انقلاب مخملی را همان بدانیم که در فرهنگ واژگان سیاسی جهان تعریف شده است.

اما این نوع از انقلاب فارغ از رنگ آن نیاز به پیش زمینه هایی دارد که وقوع آن در کشور ما به طنز بیشتر شبیه است تا واقعیت.

به نظر من از میان تمام زمینه هایی که برای یک تغییر آرام مورد نیاز است سه عامل زیر از همه مهمتر است.

طبقه متوسط شهر نشین نخستین نیاز یک انقلاب رنگین کمانی است. طبقه ای که از لحاظ اقتصادی تامین باشد و نیازهای دیگری به غیر از شکم داشته باشد تا بتواند درخواستهای فرهنگی و سیاسی داشته باشد و آنها را پی بگیرد. تجربه جهانی نشان می دهد که خواستهای دمکراتیک که استوار بر درخواستهای اقتصادی باشد به ثمر نخواهد نشست. نمونه شیلی این گزاره را اثبات می کند.

به دیگر زیرساختی که مورد نیاز است، نظام حزبی قدرتمند است. احزابی که از پایین به بالا و بر اساس یک نیاز اجتماعی شکل گرفته باشند و دارای شبکه هوادار و سمپات گسترده باشند تا بتوانند در مواقع مورد نیاز از بسیج نیروها برای پیشبرد اهداف و وارد ساختن فشار کافی بر ساختار حکومت استفاده کنند.

آخرین زیرساخت مورد نیاز برای دستیابی به یک تغییر آرام، وجود تفکیک قوا و استقلال قوای حکومتی از یکدیگر است. انقلاب آرام تغییریست در ساخت حقیقی قدرت بدون تغییرات گسترده در ساختار حقوقی آن است. وقتی در یک نظام قانونی وجود ندارد که مورد قبول طرفین  باشد تا بتوان  در مواقع اختلاف به آن استناد کرد و ساختار حکومت خود غیر دمکراتیک است و هر دو بخش حقیقی و حقوقی قدرت مشکلات اساسی دارد چگونه می توان انتظار انقلاب آرام و رنگین کمانی داشت؟

 

حالا انصاف بدهید، باید باور کنیم که فیلسوفی که این مسایل را بیشتر و بهتر از ما می داند، اقدام به سازماندهی برای یک انقلاب مخملی می کند؟ چرا هیچکس به ماموران وزارت اطلاعات تذکر نمی دهد تا افراد را وادار به اعترافات محیرالعقول نکنند؟ آقایان دروغگویی بس است، رامین جهانبگلو را آزاد کنید.

 

حرف آخر: کاش که می شد دوباره، باز همو پیدا بکنیم

نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

بخش های قبلی ... 1... 2 ... 3 ... 4 ... 5 ... 6 ... 7 ... 8 ...

 

همه هستند، حتی پدر بزرگ که هیچوقت نمی آمد. ویلای ما در ساحل خزر هیچوقت اینهمه آدم را به خود ندیده است.  در چشم تمام کسانی که برای عکس دسته جمعی می ایستند اشک جمع شده است. آرزو می کنم کاش همیشه بیاییم اینجا.

تلوزیون را خاموش می کنم تا سکوت بیاید، آنجا آن گوشه روی مبل نشسته، خیره است به صفحه حال تاریک تلوزیون، سرم را می گذارم روی پاهایش، دستش می آید روی سرم، لای موهایم، چشمانم را می بندم. چیزی نمی گوید وقتی می گویم کاش همیشه بودی.

آیدا این روزها دیرتر به خانه می آید، چرایش را می دانم، شاید بقیه هم می دانند، کسی چیزی نمی گوید، تا روزی که با دوست پسرش به خانه می آید، هیچکس عشق را باور نمی کند. بعد از آنهم من باور نمی کنم.

اسلحه را می گذارم روی تخت، می خواهم تصمیم بگیرم، نمی توانم، دستانم به فکری که در سرم دارم کمک نمی کند.  گرد را فرو می برم، می خواهم بهتر فکر کنم. ناگهان از خواب می پرم، یاسی نشسته کنارم، می خواهد بداند چرا؟ تنها اشکهایم را می بیند.

 

حرف آخر:

تو ز دیار من آمدی

سکوت جانم بهم زدی

شیشه غم به تلنگری

زدی شکست.

نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

یک قدم دیگه به رویای فتح جام نزدیک تر شدیم، امشب تمام جهان به غیر از برادر میم الف("یه دوست" سابق و "یه دشمن" فعلی) ایتالیای عزیز ما رو تحسین کرد. ایتالیایی که به گفته مغرضان(خودش فهمید کیو می گم) قرار بود بازی رو ببازه، نتنها آلمان رو با دو گل خورد کرد بلکه در تمام طول بازی هم بر حریف سر بود. حالا که بر می گردم و به بازی فکر می کنم مطمئنم که اگه ایتالیا به جای دقایق 118 و 120 در دقایق دیگه ای از بازی گل می زد، این پیروزی اینقدر شیرین نمیشد که حالا هست. باور کنید من لحظات پایانی مسابقه رو به خاطر اشکی که تو چشمام بود ندیدم اشکی که موقع نوشتن این متن هم هنوز با منه، و حالا می خوایم قهرمان بشیم و اتفاقاً می خوایم با خورد کردن فرانسه قهرمان بشیم، پس فرانسوی های عزیز یه کم بجنبید شاید به فینال برسید. ولی یادتون باشه امشب اروپا با صدای بلند فریاد زد ّزنده باد ایتالیا"".

 

حرف آخر: باز امشب در اوج آسمانم

نوشته شده در  چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

در آخرین لحظات

صدایی گفت: نه

یا شاید هم گفت، حالا نه

و سالها هست

آن سال

آن ماه

آن هفته

آن روز

آن دم

را به انتظارم

که بتوانم

که دوباره بتوانم.

 

حرف آخر: جاده از صدای قدمهای تو بیدار می ماند.

نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

بالاخره ما نفهمیدیم، پدر احمدی نژاد سال ۷۲ مرد یا سال ۸۵؟

خبرگزاری مهر تابستان ۱۳۸۴:رییس جمهور منتخب ملت گفت که پدرش آهنگری داشت و برای او بسیار زحمت کشید تا در رشته مهندسی عمران وارد دانشگاه علم و صنعت شود و کارشناسی ارشد مهندسی عمران، راه و ترابری و دکترای عمران، راه و برنامه ریزی حمل و نقل را کسب نماید، اما پدر در سال 72 بر اثر حادثه تصادف فوت کرده است.

اندازه واقعی تصویر را اینجا ببینید

خبر گزاری مهر بهار ۱۳۸۵: حاج احمد احمدی نژاد پدر دکتر محمود احمدی نژاد رییس جمهوری اسلامی ایران، سحرگاه امروز سه شنبه دار فانی را وداع گفت. به گزارش خبرگزاری مهر، مرحوم حاج احمد احمدی نژاد در سن ۸۲ سالگی و بر اثر عارضه قلبی در بیمارستان شهید چمران تهران به لقا الله پیوست. اصل خبر را اینجا بخوانید

لازم به ذکر است دوستان در خبرگزاری بسیار ارزشی و متعهد "مهر" جمله آخر خبر اول را حذف کرده اند، غافل از اینکه همکارانشان در قسمت cach گوگل مطالب قدیمی را نگهداری می کنند تصویر بالا تصویر خبر خبرگزاری مهر است که در حال حاضر سانسور شده است.

حرف آخر: بی تو من خیلی غریبم

نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

بخش اول ... بخش دوم ... بخش سوم ... بخش چهارم ... بخش پنجم ....

 بخش ششم ... بخش هفتم

 

تنها رفتم، اما بود وقتی بر می گشتم، شاید از ابتدا با او رفته بودم. کاش تمام اینها که دوره ام کرده اند می رفتند و تنها یاسی می ماند و من و شبهای سیتروئن، و اندکی از آن ماده رویایی که این روزها بی هر دو آنها نمی توانم.

پدرم مغزش را در روزی که هیچکس در خانه ای که بی من و آیدا خلوت ترین روزهایش را می گذراند، با اسلحه خانوادگی تقدیم کاغذی کرد که سفید مانده بود. پایانش را در شب نوروز، وقتی که در خواست چند باره من برای شنیدن صدایش با گریه مادر همراه شد فهمیدم.

در بیدار ترین شب پاریس، با او خوابیده بودم. شبی که نه برایم خاطره داشت و نه برایش. و نه حتی به مانند سالهای اول جذابیت. از پاریس تنها یاسی بود که به یادگارهای شیراز اضافه شده بود. یادگارهایی که حالا با او کامل بود.

پدرم می خواهد از پاریس بگوید، از آشنایی با مادر در ورسای. مادرم اما نمی ماند بی آنکه بدانم چرا؟  صدای بی امان تلفن داستان این بار برایم جذاب را برای همیشه نیمه کاره می گذارد.

 

بخش نهم

 

حرف آخر:

وای، باران،باران

شیشه پنجره را باران شست

از دلِ من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست

                                           (حمید مصدق)

نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 3:38 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

1- ایتالیا رفت نیمه نهایی و همونطور که قبلاً گفته بودم بدون شک ما ـ بگیر منو ـ قهرمان جام جهانی می شیم. این قهرمانی رو پیشاپیش به همه مخصوصاً آرژانتینی های تو قوطی و سس های فرانسوی تبریک می گم. زیاد ناراحت نباشید شاید جام دیگه اومدین بالاتر.

 

2- به نظر شما رابطه مکان و عشق چه جوریه؟ فیلم "Stealing beauty" رو حتماً ببینید. نمی دونم واقعاً تو سیه نا می شه عاشق نشد؟ واقعاً شهر قشنگیه. اگه تونستید یا فیلم یا شهر رو حتماً ببینید.

 

3- سوالها در مورد امضای من زیر نوشته ها هنوز ادامه داره، برام مهم نیست که اگه تمام مردم دنیا هم منو ترسو و تقلبی بدونن. امضای زیر نوشته هام عوض نخواهد شد. در این مورد نوشتم می تونید اینجا بخونید.

 

4- گرما، گرما، گرما، باز هم گرما. پنج، شش ساعت با دریا فاصله دارم. کاش یه فرصتی بشه بتونم برم، واقعاً گرمه، دارم می پزم.

 

5- انتقاد کنید، هرچه قدر غیر سازنده تر بهتر. این جمله "پیام های بی ارتباط با موضوع حذف خواهند شد" شوخی نیست. مطمئن باشید اگه بی ارتباط با موضوع بنویسید پیامتون رو پاک می کنم. از جمله "به من سر بزنید" هم تا حد مرگ متنفرم، اگه وب بزارید خودم میام، نیاز به اشاره شما نیست. در این مورد قبلاْ نوشتم می تونید اینجا بخونیدش.

 

6- در مورد فیلتر شکنها، اگه کار نمی کنند حتماً خبر بدین تا عوضشون کنم. اگه اصل سایت فیلتر شکن، فیلتر نشده بود. چند بار امتحانشون کنید حتماً کار می کنن.

 

7- هفته آینده همچنان با ادامه داستانهای نیمه تمام و یکی دو تا ترجه ترانه با شما خواهم بود. آخر هفته خوبی تو سراسر دنیا و هفته خوبی تو ایران پیش رو داشته باشد.

 

حرف آخر: بزار توی دستات آب بشم از گرما

نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

تصویر اول: شیرین عبادی ـ آیت الله شیرین عبادی ـ جایزه صلح نوبل را دریافت می کند، و به همراه این جایزه به عنوان بانوی صلح جهان فرصت استثنایی برای دفاع از صلح و حقوق بشر می یابد. شادیمان دیری نمی پاید، عبادی پناه آورده به اسلام و قرآن و می خواهد ثابت کند اینها مخالف حقوق بشر نیستند و ده ها سخنرانی در همین مقوله انجام می دهد و هنوز ما مانده ایم که چه مشکلی ایجاد می شود اگر حقوق بشر را از اعلامیه جهانی آن پی بگیریم و قرآن و اسلام را وارد این مباحثه مدرن نکنیم که نه ظرفیت آن را دارند و اگر هم داشته باشند موجب افتخار نمی تواند باشد همانگونه که منشور کوروش تنها یک سنگ نوشته است مربوط به بیست و پنچ قرن پیش و دیگر هیچ، و ربطی به درخواستهای حقوق بشری در جامعه بعد از قرن هجدهم ندارد.

تصویر دوم: گنجی به دلیل مقاومتش در زندان و به نام آزادی بیان و برای دفاع از آن مفتخر به دریافت ده ها جایزه مهم در اروپا و آمریکا می شود اما در میان بهت و حیرت همگان این فرصت استثنایی برای دفاع از حقوق شهروندی و آزادی را صرف دفاع از پلورالیسم دینی، اسلام روشنفکرانه و مطالبی از این دست می کند. حتی تا آنجا پیش می رود که در قضیه کارتون های پیامبر اسلام مصلحت را در برابر آزادی بیان قرار می دهد و از زاویه یک سیاستمدار و نه یک روزنامه نگار وقایع را تحلیل می کند.

 

به نظرم این رفتارها از تناقضات درونی این یک شبه روشنفکر شده ها ناشی می شود. اینها کسانی هستند که نه بر اثر سیر تئوریک به لیبرالیسم و جوهر آن یعنی آزادی رسیده اند و نه  بر اثر احساس نیاز بلکه تنها و تنها از بد حادثه اینجا به پناه آمده اند. لیرالیسم برای این مغازه داران مدرنیته مدی(Fashion) است که امروز خریدار بیشتری در بازار یافته است همانطور که روزی انقلابی گری خواستار بیشتری داشت. پس به فروشش می آیند ولی چون از تولید تمام عیار آن عاجزند و همچنین از وارد کردن آن هم به دلایل واهی دوری می گزینند، تولیدشان قبای نافرمی می شود در حد درک و عقل خودشان که به نام لیبرالیسم به شهروندان عرضه می کنند و حتی کار را به آنجا می رسانند که خود را معیار آن می شمارند و هرکس جنس آنها را قلابی بداند متهم به تندروی و نافهمی این مفاهیم می شود.

برای گنجی به دلیل استواریش در زندان بر سر اندیشه ای که داشت، احترام قایل باشیم و تا می توانیم از حقوقشان در یک جامعه سکولار دفاع کنیم ولی نه او و نه هیچکدام از همفکرانش را معیار لیبرالیسم ندانیم که اینها واژه هایی بزرگتر از دهان اینهاست که هنوزم که هنوزه دل اندوهی (نوستالژی) خود را نسبت به دهه خشونت و خفت و سرکوب یعنی دهه اول انقلاب پنهان نمی کنند.

 

حرف آخر: یه شب خوابت چشامو بی خبر برد

نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 3:46 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

بخش نخست ... بخش دوم

 

داشتی فکر می کردی به لباسی که دیروز دیده بودی و امروز می خواستی برای خریدش بروی که تلفنت زنگ زد، یا احساس کردی که زنگ زد، زنگ هم که نزد و فقط روی سینه هایت لرزید، نمی دانستی کیست، یا شاید هم می دانستی و فقط نخواستی به او فکر کنی، حوصله فکر کردن نداشتی. بالاخره تلفن را جواب دادی با صدایی آرام. صدایش که آمد فهمیدی که حدسی را که نخواستی بزنی درست بود.همانی بود که باید می بود. همانی بود که دیشب مهمانش بودی و صبح فهمیده بودی که همه چیز تمام شده و شد مثل بقیه که هر شب می  آمدند و می رفتند. ... (ادامه دارد)

 

حرف آخر: چشات گفتن که بشکن من شکستم

نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

بخش اول ... بخش دوم ... بخش سوم ... بخش چهارم ... بخش پنجم ...

 بخش ششم ...

 

چرخ و فلک بالاتر می رود و من هنوز نترسیده ام، بر خلاف دیگرانی که نشسته اند بی صدا، شاید هم بر عکس. پریدن از آن ارتفاع می تواند تجربه ای رویایی باشد ولی متلاشی شدن بدون یاسی نگرانم می کند. می نشینم چشمانم را می بندم.

در خیالم دستش دور کمرم حلقه است و پاهایش دور پاهایم. موهایش صورتم را پوشانده است و مهمانی دود و و رنگ و خیال با او شروع می شود. صبح که از خواب بیدار می شوم هنوز آنجاست، و مطمئنم می کند که این یکبار مطمئناً خیال نبوده است.

در خیابان می روم، آنقدر که دیگر هیچکس نمی ماند. تنهای تنها می شوم. می خواهم شیرجه بزنم بروم تمام سن را شنا کنم شاید مرا بردارد ببرد بریزد داخل مدیترانه از آنجا تا خلیج فارس تا ایران،  ولی هرچه قدر می روم سِن نیست، نمی آید. با صدای بوق ماشین از خیال بلند می شوم و می مانم که کدامیک خیال بوده است. (شاید ادامه داشته باشد)

 

بخش هشتم ... بخش نهم

 

حرف آخر: با منِ بی کَسِ تنها شده، یارا تو بمان

نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک