تبليغاتX
از روزگار رفته، حکایت

اصل بیست و سوم

تفتیش عقاید ممنوع است و هیچکس را نمی توان به صرف داشتن عقیده ای مورد تعرض و مواخذه قرار داد.

اصل سی و دوم

هیچکس را نمی توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می کند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتباً به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثر ظرف مدت بیست و چهار ساعت پرونده مقدماتی به مراجع صالحه قضایی ارسال و مقدمات محاکمه در اسرع وقت، فراهم گردد. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می شود.

 

این دو تا اصول اعلامیه جهانی حقوق بشر نیست، بلکه دو اصل از قانون اساسی جمهوری اسلامی است. چرا رعایت نمی کنند؟

 

حرف آخر: دوست دارم دیوونه وار

نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

این ترانه با اینکه خیلی قدیمیه ولی انگار برای امروز ایران سروده شده، برای تمام کسانی که صدای  تغییرات را نمی شنوند.

I follow the Moskva
Down to Gorky Park
Listening to the wind of change
An August summer night
Soldiers passing by
Listening to the wind of change

The world is closing in
Did you ever think
That we could be so close, like brothers
The future's in the air
I can feel it everywhere
Blowing with the wind of change

Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow dream away
In the wind of change

Walking down the street
Distant memories
Are buried in the past forever
I follow the Moskva
Down to Gorky Park
Listening to the wind of change

Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow share their dreams
With you and me
Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow dream away
in the wind of change

The wind of change
Blows straight into the face of time
Like a stormwind that will ring the freedom bell
For peace of mind
Let your balalaika sing
What my guitar wants to say

Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow share their dreams
With you and me
Take me to the magic of the moment
On a glory night
Where the children of tomorrow dream away
In the wind of change

حرف آخر: در تو باید گم شوم دیوانه وار

نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

1- تقریباً دو ماه مانده به انتخابات، نمی خواهم در نمایش شرکت کنم. معین می آید دانشگاه برای سخنرانی. قدرت بیان ندارد، در جو متشنج دانشگاه ما همه چیز فاجعه بار پیش می رود. مطمئن می شوم رای نخواهم داد.

 

2- شب اعلام اسامی کاندیداها، از شکسته شدن تحریم، اگر معین تایید صلاحیت شود می ترسم. گوینده اخبار نامها را می خواند. نام کاندیدای مشارکت را نمی گوید. با صدای فریادم تمام اهل خانه می فهمند. همه خوشحالیم که تحریم کامل شده است.

 

3- یک هفته بعد، معین با بیانه معروفش حکم حکومتی را می پذیرد. مطمئن می شوم که اصلاح طلبان می آیند همان طور که حدس می زدم. ولی بیانیه را چند بار می خوانم. همان چیزهایی را می گوید که می خواهم ولی به خودم می گویم دروغ است.

 

4- سه هفته مانده به انتخابات، تصمیمم عوض شده، می خواهم بی حوصلگی را کنار بگذارم و این آخرین شانس گذر به دمکراسی را آزمایش کنم حتی اگر خائن لقب بگیرم. خیلی ها می گویند معین فرقی با بقیه ندارد ولی تصمیمم را برای درج سومین مهر روی شناسنامه ام گرفته ام. ولی در تبلیغات شرکت نمی کنم.

 

5- دو هفته مانده به انتخابات، با هر کس که می توانم صحبت می کنم، خیلی ها را قانع کرده ام ولی بعضی ها سرسخت ترند در تصمیمشان. همان استدلالهایی را می آورند که یک ماه پیش خودم. اشتباه نمی کنند ولی این یکی هم به امتحانش می ارزد.

 

6- ده روز مانده به انتخابات، همه امیدوار شده ایم. در تبلیغات فعالانه شرکت می کنم. نظر سنجی ها از پیروزی معین حکایت دارد. ملی مذهبی ها آمده اند، حزب توده بیانیه داده و اتحاد جمهوری خواهان با تمام قوا وارد میدان شده است.

 

7-آخرین تلاشها، آخرین روزها، میتینگ بزرگ در زمین چمن دانشگاه تهران، مطمئنیم که پیروزیم. همه بودند، اشک را در چشمان خیلی ها دیدم و دیگران هم در چشمان من.

 

8- روز آخر، تلفن، تلفن، تلفن، تلفن. به تمام لیست تماسهایم زنگ می زنم. امیدوار تر شده ام، اکثراً می خواهند رای بدهن. مادرم راضی شده، پدر و برادرم اما نه.

 

9- روز رای گیری، ساعت حدود 12 ظهر بود که رای دادم. حوزه تقریباً شلوغ بود. به نظرم کسانی که به معیین رای می دادند کم بودند. از شمایلشان می شد فهمید البته برگه چند نفری را هم نگاه کردم. تاشب زنگهای تلفن قطع نشد تا گزارش بدهیم و گزارش بگیریم.

 

10- در روزی چون امروز، ساعت 10 صبح محوطه دانشگاه، معین پنجم است، همه غمگین و منتظرند، رای تهران و شیراز مانده هنوز. ولی از تقلب صحبت می کنند و نامش را در بهت و حیرت می برند و او را رییس جمهور می نامند. احمدی نژاد آمده بود که بماند. اتفاقی دور از ذهن که تا تحققش تنها یک هفته منتظر ماندیم.

 

حرف آخر: ...

نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

1- روزنامه شرق هفته گذشته رفت دادگاه، به دلیل اینکه به جناب مستطاب عای "پروفسور ستارخان" در مقاله ای بر گرفته از نوشته های کسروی فرد بی سوادی خوانده شده بود که معنای مشروطه را نمی فهمید. پان ترکیست های قداره بند این مطلب را توهین به ترکها که بالاخره ما نفهمیدیم ملت محسوب میشن یا قوم محسوب کردند. واقعاً بوی تعفن این استدلالها کم کم داره ایران رو می گیره.

 

2- امروز ستارگان پارسی (ستارگان خلیج فارس) بازی دارند، نتیجه مهم نیست ولی امیدوارم بدون علی دایی اونقدر خوب بازی کنند که خودش فوتبال رو بزاره کنار. من زیاد فوتبال نگاه نمی کنم ولی با دوستام آماده ایم که اگه بردیم بریم  هولیگان بازی در بیاریم.

 

3- مانا و مهرداد هنوز زندانند. روزنامه ایران امروز قرار بود چاپ بشه که خبر ندارم شد یا نه ولی برای این دو تا خیلی نگرانم، دادستان دادگاه انقلاب تقاضای اشد مجازات کرده براشون، کاش به خوبی و خوشی تمام شه.

 

4-تجمع زنان تو میدون هفت تیر تهران توسط پلیسهای زن( بخوانید چماقدارهای زن) به خشونت کشیده شد، اونوقت بعضا میگن هیچی نشده، آقا ما دم خروس (بخوانید عکسهای کسوف) رو باور کنیم یا قسم حضرت عباس رو..

 

5- از رامین جهانبگلو هم که خبری نشد، یک فیلسوف و استاد دانشگاه چقدر می تونه دوام بیاره مگه؟ کاش زیاد مقاومت نکنه، وگرنه خردش می کنند، کاش سریعتر اون اعتراف نامه کذایی رو امضا کنه و بیاد بیرون از اون جهنم. من اگه بودم همون دقیقه اول همه چی رو قبول می کردم. معتقدم ما الان به نظریه پرداز بیشتر از قهرمان نیاز داریم.

 

6- یه بحث راه افتاده در مورد استشهادی ها ـ چقدر از این کلمه متنفرم ـ به نظر من تروریسم، تروریسمه  و عملیات انتحاری یه نوع تروریسم حیوان صفتانه است. آخه با چه منطقی انفجار اتوبوس مدرسه اسمش مبارزه است. در این مورد شاید بیشتر نوشتم.

 

7- امروز سالگرد انتخاب ا.ن به ریاست جمهوری هم هست. الان یادم اومد تا آخر شب شاید یه مطلب در این مورد نوشتم. فعلاْ الپر داره به همه لینک میده براین بخونین تا مطلب من آماده بشه

 

در فرنگستان آخر هفته خوب و در ایران هفته خوب و خوشی داشته باشید. راستی هشتم آذر ماه هم شنبه بود.

 

حرف آخر:

که از رنگ صدات دریا شکفت و

نگاهِ من پر از رنگین کمون شد

نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

دیشب تا صبح نخوابیدم، به این فکر می کردم که چرا؟ جوابش را پیدا نکردم، چون سوالی نداشتم.

به زنان و مردانی که در تجمع میدان هفت تیر به وحشیانه ترین شکل ممکن مورد ضرب و شتم قرار گرفتند فکر کردم، می خواستم بپرسم چرا؟

به مانا و مهرداد و بقیه روزنامه نگارانی که تنها به دلیل انتشار عقایدشان در زندانند فکر کردم، می خواستم بپرسم چرا؟

به صد سالگی مشروطه ایرانی فکر کردم، به اینکه هنوز اولین در خواست مظروطه خواهان یعنی تاسیس عدالت خانه به نتیجه نرسیده است، می خواستم بپرسم چرا؟

به رامین جهانبگلو، فرج سرکوهی ، عباس معروفی و تمام قربانیان کابوس کلاه شاپویی(برگرفته  از کابوس اثر مانا نیستانی) و پروژه اعتراف گیریشان فکر کردم، میخواستم بپرسم چرا؟

به فروهرها، پوینده، مختاری، زالزاده، سعیدی سیرجانی و تمامی آنهایی فکر کردم که جرمشان اندیشیدن بود و عالیجنابان رنگی تحمل دیدنشان را نداشتند، می خواستم بپرسم چرا؟

به سانسور کتاب و فیلم در ایران در عصر انفجار اطلاعات فکر کردم ومی خواستم بپرسم چرا؟

به دخالت های گاه و بی گاهِ حکومت در تمام شوون زندگی خصوصی افراد فکر کردم، می خواستم بپرسم چرا؟

به تیم ملی فوتبال ایران و علی دایی فکر کردم، می خواستم بپرسم چرا؟

هیچکدان را نپرسیدم، چون پاسخ دهندگان تمام حقیقت را نزد خود می دانند و از توجیهاتشان خسته شده ام. نپرسیدم چون پیش از ایم بارها پرسیده ام و پرسیده اند و بی جواب مانده یا دیگر تحمل شنیدن پاسخهای ابله انگارانه شان را ندارم.

تنها سوالی که برایم باقی مانده این است ک چرا دیگر سوالی ندارم.

 

حرف آخر:

صدام کردی که روی خاموشیِ من

یه دامن یاس نورانی بپاشی

برهنه از هراس و تازه از عشق

توی آغوش جان من رها شی 

نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

مدتهاست دوستان در پیام های خود علاقه شان را برای شناختن من پنهان نمی کنند. یکی حرفه ام را می خواهد بداند، آن دیگری محل اقامتم را و بهمین ترتیب تا تمام شوون زندگی شخصیم برایشان جالب شده است. این خواسته ها از چند منظر عنوان می شود، نخست آنهایی هستند که به غلط احساس می کنند یک شاه ماهی به تورشان افتاده و می خواهند انتقام تمام روزنامه نگاران، نویسندگان و ... را از من یک لاقبا بگیرند و عقده فروخورده خود را بر سر من و این نوشته هایی که روزگاری قرار بود بودجه ای از دولت آمریکا برایش بیاید ولی نیامد، خالی کنند. دسته دیگر آنهایی هستند که در نوشته های این وبلاگ رگه هایی از آشنایی گمشده می بینند و می پندارند من آنی هستم که می شناسند و کسان دیگر نیز از سر کنجکاوی به راه آن دو دسته پیشین می روند، که برای تک تک شان ارزش قایلم.

با تمام این احوال تا کنون نیازی ندیده ام که خود را معرفی کنم و مطمئن هم هستم که نام و نشان من هیچ ارزشی ندارد و هیچ شوقی در کسی برنمی انگیزد. آنهایی که نیاز است بشناسند نویسنده این نوشته ها را، از هویتم مطلعند. برای دیگران هم دوست دارم همانی باشم که در ذهنشان از من ساخته اند و هیچ انگیزه ای برای تخریب این تصویر نمی بینم.

سر آخر اینکه تمامی این نوشته ها مربوط به شخص من می باشد و هیچ شخص یا گروهی در نوشتن این مطالب دستی ندارد. و این نوشته ها را معرف شخصیت، منش و شعور خود می دانم چه از نظر شما مثبت یا منفی باشد و هیچ علاقه ای ندارم که عامل دیگری را به قضاوت شما اضافه کنم که نیک می دانم ارزشی ندارد.

                                                                                  با تشکر س.پ

حرف آخر: تو از متن کدوم رویا رسیدی

نوشته شده در  پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

همون طور که پیش بینی کرده بودم روزنامه ایران رفع توقیف شد ... احتمالاْ از شنبه روزنامه رو روی دکه ها خواهیم دید ... میدوارم مانا و مهرداد هم بزودی آزاد بشوند ... هیچوقت از این مرتضوی آشغال خوشم نمی اومد الانم خوشم نمیاد ولی دستش درد نکنه به خاط این حکمی که داد امیدوارم بقیه روزنامه های توقیفی هم آزاد بشن بزودی..

حرف آخر: تو تنها اسمی بودی که صدات کردم

نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

بخش اول ... بخش دوم ... بخش سوم

بالاخره دیشب موفق شدم در یک حرکت ضربتی و غافلگیرانه که البته با نقشه قبلی بود، خشن ترین شخصیت داستانم را از نوشته هایم حذف کنم.ـ حذف کنم یعنی بکشم یا به عبارتی پاک کنم ـ

حالا که در حال نوشتن این جملات هستم از کار خودم بسیار پشیمان شده ام جون ده ها پلیس و خبرنگار و کارآگاه در حال جستجو برای یافت قاتل بی رحمی هستند که به گفته آنها یک شهروند فهیم این کشور را کشته است.

البته شما نگران نباشید، راه حلهایی به ذهنم رسیده است تا از این اتهام خلاص شوم.

زودتر از اینکه پلیسها سربرسند باید بنویسم، باید یک شخصیت قاتل بیافرینم که قتل را گردن بگیرد و آنقدر سنگدل باشد که همه باور کنند و عاقبتش او را بیاندازم زندان و یک حکم حبس ابد از دادگاه برایش بگیرم و خلاص.

تا من به کارهایم می رسم تو برو استراحت کن. این را به سارا می گویم که خیلی نگران به نظر می رسد. می ترسد من را دستگیر کنند و بلاتکلیف بماند.

می پرسید چرا بلاتکلیف؟ آخر یادم رفت بگویم، سارا از من خواسته یا با او ازدواج کنم و یا برایش یک عاشق بیافرینم که من دومی را راحت تر دیدم.

کسی می تواند کمکم کند در نوشتن یک قاتل بی رحم و یک عاشق دل رحم. می ترسم آخرش یا قاتلم عاشق شود یا عاشقم ...(ادامه دارد)

 

بخش پنجم ... بخش ششم

 

حرف آخر: گریه هم درد منو دیگه دوا نمی کنه

نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

اول خبر خوب: احتمالاً به زودی از روزنامه ایران رفع توقیف میشه، این رو از بیانیه نمایندگان مجلس ایران میشد فهمید.

و خبرهای بد اینکه پرونده روزنامه شرق هم بعلت نوشتن مطلب در مورد ستارخان که او را بی سواد می خواند به دادگاه مطبوعات فرستاده شد. مثل اینکه تعداد مقدسات ترکها در حال افزایشه ، همین امروز و فرداست که اگر کسی بنویسه هوای تبریز سرد میشه تو زمستون به خاطر توهین بیافته زندان.

و خبر آخر اینکه پرونده مانا و مهرداد رفت دادگاه انقلاب. یاد خلخالی(از مشاهیر ترک) اولین رییس دادگاه انقلاب افتادم. امیدوارم به خیر بگذره.

 

حرف آخر:بهار بی تو چه سخت گذشت

نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

این را به مناسبت بیست و دومین روز زندانی شدن مهرداد و مانا نوشتم.

 

انسان آزاد بر این دنیا پای می نهد و درست به همین دلیل حق دارد آزادانه و آن گونه که می خواهد، زندگی کند، بیاندیشد و این دنیا را ترک کند.

آزادی بیان شاخه ای از درخت تنومند آزادیست. هیچ گروه، قوم، دولت و مذهبی حق ندارد برای دفاع از فرد، عقیده و هرچیزی که مقدس می شمارد – که این مقدس شماری ریشه در تفکرات انسان غارنشین دارد- این مهمترین دستاورد لیبرالیسم را به سخره بگیرد و برایش حد و مرز بیافریند.

در این دنیا هیچ چیز و هیچ کس مقدس نیست و همه چیز و همه کس را می توان مورد سوال قرار داد و نقد کرد و هر انسانی آزاد است که نظراتش در مورد دیگران را با هر زبانی که انتخاب می کند بیان کند و تفکراتش را به دیگران عرضه نماید. با همین استدلال است که کارتون های پیامبر اسلام توهین محسوب نمی شود بلکه نظر شخصی کارتونیست در مورد شخص پیامبر است و دقیقاً در همین راستاست که کارتون روزنامه ایران در بدترین حالت تنها یک شوخی ساده است که حتی این هم نبود و آن سوسک چون خبر از توحش نشسته بر ذهن این قوم عقب افتاده نداشت برای ابراز عقیده از زبان ترکی استفاده کرد.

آزادی بیان روی دیگری هم دارد و آن آموزش اصل رواداری و تحمل است. به هر حال انسانهایی وجود دارند که نوشته و مطلبی را میبینند و میخوانند و یا سخنی را میشنوند که آن را توهین به خود و تمام آباء و اجدادشان به حساب می اورند و در مقام پاسخگویی بر می آیند. تا این جای امر اتفاق خاصی نیافتاده ولی دقیقاً در همین نقطه است که به علت عدم توسعه یافتگی و نداشتن تحمل، توحش و خشونت وارد رفتارشان می شود و به جای اینکه مانند یک شهروند متمدن از همان ابزار آزادی بیان برای پاسخگویی استفاده کنند از چوب و چماق، به همراه فریاد و چاک پاره کردن با چاشنی کفِ دهان بهره می برند و زندان و مجازات را از حکومت خود یا دیگری برای آن نویسنده، کارتونیست و ... طلب می کنند.

دریافت این نکته بسیار راحت است که اینها اگر تحمل کردن را آموزش دیده بودند و مدارا را تمرین کرده بودند هیچگاه چنین وحشیانه رفتار نمی کردند.

خلاصه کلام اینکه آزادی بیان، آزادی بیان است و هیچ حد و مرزی ندارد و حتی اگر اکبر گنجی که یکی از معروفترین قربانیان نبود آزادی بیان، کارتون های پیامبر اسلام را توهین بداند و از بخش عقب افتاده ذهنش استفاده کند و کشده آنها را محکوم کند.

 

حرف آخر: دلم برات تنگ شده ... دنیا چه بی رنگ شده

نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

تعداد موزاییک ها، هیچ معنای خاصی برایم ندارد ولی از شمردنشان خسته نمی شوم، می شمارم تا فکر نکنم کِی می آید.

این را از یکی شنیدم که در ایستگاه مترو قدم می زد.

 

افسوس: بیست و یکمین روز زندانی شدن مانا و مهرداد در حال سپری شدن است.

 

خبر فوری: پیشاپیش قهرمانی ایتالیا را در مسابقات جام جهانی فوتبال به همه شما تبریک می گم. به امید پیروزی های بیشتر.

 

حرف آخر: کابوس رفتنت بگو از لحظه های من برِه

نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

بخش اول ... بخش دوم ...

 

امروز صبح از خواب که بیدار شدم، هیچ کدامشان نبودند، بر خلاف همیشه که دست کم یکیشان ساکت می نشست روی صندلی تحریرم و نگهبانی می داد تا نکند فرار کنم و یا بدون آنها شروع کنم به نوشتن. تعجبم تا لباس پوشیدن هم طول نکشید. هنوز لخت بودم که تنها دختر آن جمع که نامش را به من سارا گفته است، آمد و بدون هیچ پیش زمینه ای از من خواست که با هم مثل ان صحنه رقس فیلم " بوی خوش زن" برقصیم ولی بعلت اینکه من والس بلد نبودم خواستم که مثل جان تراولتا و اِما تورمن در " فیلم داستان عامه پسند" اثر کوئنتین تارنتینو برقصیم، او هم قبول کرد تنها به این شرط که مثل همان فیلم نئشه باشیم.

سارا را خیلی دوست دارم، بیشتر از زنم که نه، تقریباً به اندازه او دوستش دارم و اطمینان دارم که اگر ازدواج نکرده بودم و یا داشتن زن دوم در این کشور جرم نبود، در اولین فرصت همراهش می رفتم شهرداری و با او ازدواج می کردم.

سارا را وقتی آفریدم که احساس کردم من و آن اولی بتنهایی از پس بقیه شان بر نمی آییم و نیاز به نیروی کمکی داریم ولی از بخت بد روزی که او را می نوشتم آنقدر مست و نئشه بودم که نفهمیدم کِی دختر شد و تا پاک کن پیدا کنم برای کشتنش، از متن آمد بیرون و نشست کنارم (شاید ادامه داشته باشد).

بخش چهارم ... بخش پنجم ... بخش ششم

 

حرف آخر: کاش می شد صدای پاهات بپیچه تو گوش دالون ...

نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

حرف آخر: یکی این طرفها هست که بدون او دنیا برام هیچه

 

7- در فرنگستان آخر هفته خوبی داشته باشید و در ایران هفته خوبی برایتان آرزو دارم.

 

6- از کمک هفتاد و پنج میلیون دلاری آمریکا که هنوز چیزی به من نرسیده، بازم حق من رو خوردن ولی به کارم ادامه می دم. اندکی صبر سحر نزدیک است.

 

5- به نظر شما کدامیک از دو جمله زیر به حقیقت نزدیک تر است

"زندگی یک هویج است، مهم این است که از کدام طرف به آن نگاه می کنید" یا " زندگی یک بادمجان است و مهم نیست که از کدام سمت نگاهش کنیم".

 

4- دوستان مدعیِ تنهایی و بی کسی که این روزها در بلاگستان زیاد شده اید، تنهایی هنر نیست. لطفاً فیلم "توت فرنگی های وحشی" اثر جاودان "اینگمار برگمان" را ببینید، شاید کمکتان کند.

 

3- مسابقات جام جهانی فوتبال شروع شد. ایتالیا که یادتون نرفته، آرژانتینی های وب متحد شده اند، ایتالیایی ها بجنبید.

 

2- به قول آن سیاستمدار غربی " از مرگ هیچ انسانی خوشحال نمی شوم ولی برای هر کسی هم گریه نمی کنم". زرقاوی از آنها بود که برایش ناراحت نشدم. عهد تروریسم در جهان رو به پایان است.

 

1- مانا و مهرداد هم که هنوز تو زندانند و متاسفانه هیچ امیدی هم فعلاً برای آزادیشون نیست. نمیدونم فوتبال رو کجا نگاه می کنند. قلم و کاغذ دادند به مانا که طرحهاشو از زندان جاودانه کنه یا نه. مهرداد چه کار می کنه به جای خواندن و نوشتن و انتخاب کردن مطالب برای روزنامه. دلم برای هر دو تاشون تنگ شده. تحریریه ایران الان کجان. خبرنگاراش کجان. چی کار می کنند. به همشون میگم که تا تریبون هست و تا ما هستیم، براتون می نویسیم، می نویسیم و می نویسیم. به امید آزادی مهرداد و مانا و انتشار دوباره روزنامه ایران. 

نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

بخش اول ... بخش دوم ... بخش سوم ... بخش چهارم

 

هنرهای زیبای پاریس آنگونه که می گفتند خیال انگیز نبود، پاریس اما چرا. در شهر کافه ها، تبدیل به یک کافه نشین حرفه ای شدن زیاد طول نکشید.

سارا هیچوقت تماس نگرفت، تماسهای من گرچه بی جواب نمی ماند اما بارها آرزو کردم، کاش بی جواب بماند. نخواستن من به او هم سرایت کرده بود.

در آن وانفسای بی لباسی، در آن جامعه غریبع که دست می زدند و می رقصیدند چشمم ناگهان به او افتاد. که می رقصید اما با من.

آیدا می خواست که انگلیس مقصد من باشد. آنجا که او بود و پدر بزرگ. پدرم اما سن را به مه ترجیح می داد و شیراز را دیگر جای ماندن نمی دانست برایم.

یاسی خیلی وقتها به خانه می آمد، به خانه اش می رفتم و لحظات رویایی کوکایین و سکوت برای هر دو مان لذت بخش بود. او کنار پنجره محو خیابان و من محو او هرجا که می نشستم.(شاید ادامه داشته باشد)

 

بخش ششم ... بخش هفتم ... بخش هشتم ... بخش نهم

 

حرف آخر: دو تا چشمام همه جا دنبال تو می گرده

نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

بسته شدن روزنامه ایران مهمترین درخواستی بود که در اعتراضات خشونت آمیز و وحشیانه آذربایجان که از طنز تاریخ اعتراضات مدنی خوانده شد، مطرح شد. "باز داشت باید گردد"، "تعطیل باید گردد" و "اعدام باید گردد" را بارها شنیدیم از زبان معترضین ترک زبان. گرچه حالا می گویند هدفمان این نبود یا اینگونه نکردیم و ... ولی به گواهی تمام شاهدان، در آذربایجان تنها خشونت بود و خشونت و دیگر هیچ.

حال که روزنامه ایران چاپ نمی شود، مانا و مهرداد به زندانیان مطبوعاتی اضافه شده اند و بسیاری دیگر از جمله توکای عزیز ـ  گرچه به اشتباه ـ قلم به زمین نهاده اند و خیابان سالمی در شهرهای آذربایجان باقی نمانده است پرسشهایی را در میان می گذارم که امیدوارم بی جواب نماند.

مگر وظیفه روزنامه نگاری جز آگاهی دادن به جامعه و تشویش ذهن خواب آلود جامعه است؟ مگر رسانه رکن چهارم دمکراسی نیست؟ مگر روزنامه نگار انسان نیست و حق ندارد هر گونه که می خواهد بیاندیشد؟ مگر با بستن روزنامه اندیشه تعطیل می شود؟ با زندانی کردن روزنامه نگار چطور؟ تا کی باید به بهانه های مختلف دهن افراد را بست؟ مگر کشیدن کاریکاتور و یا طنز گفتن جرم است؟ مگر نمی شد جواب این کاریکاتور به نظر ترکها توهین آمیز را با کاریکاتور داد؟ آیا جز توحش و خشونت راه دیگری برای اعتراض نمانده است؟  در بین فرهیختگان ترک زبان به جز یک تعدادشووینیست افراطی که آتش زدن و کتک زدن را افتخار خود می دانند و به دنبال نام می گردند اصولاً کسی این کاریکاتور را توهین تشخیص داد که بخواهد اعتراضی بکند یا نه؟

آن سیاستمدار غربی راست می گفت که "شرقی ها در برابر مشکلات یا به سکوتی عقده وار می پردازند، یا به فریادی نفرت آلود"، این روزها بسیار شنیدیم آن فریادهای نفرت آلود را _از جمله به آتش کشیدن شاهنامه فردوسی، بانک پاسارگاد و بیمه ایران و هر چه نام ایران و ایرانی بر خود داشت در نواحی آذربایجان ـ از این پس انگار سکوت عقده وار آغاز شده است تا نفرتی جمع شود یکبار دیگر.

شاملو در قسمتی از یکی از اشعارش در معرفی خود می گوید "کنیه ام نا قبیله ایست که شرمسار تاریخ است"

که اشاره به ایل "شاملو" ـ از قبایل ترک ـ و نقش آن در به قدرت رساندن سلسله صفویه و جنایات آنها در ایران دارد. به نظر می رسد این قوم همچنان علاقه دارد شرمسار تاریخ باقی بماند.

یک پیشنهاد هم برای دولت ایران که در ورودی فرودگاه مهرآباد بنویسد "به بزرگترین زندان روزنامه نگاران جهان خوش آمدید"، زندانی که این روزها دو تن از عزیزان این سرزمین به آن اضافه شده اند.

 

حرف آخر: تو از نور و غزل زیبا شدی باز

نوشته شده در  پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

بخش اول ...

 

آن اولی که از همه قدش بلندتر است - حتی اسمش را هم تا حالا به من نگفته است و خواسته که او را همان اولی خطاب کنم – دوست دارد نویسنده باشد نه از آن نویسنده هایی که می شناسید که یا مطالعه می کنند یا می نویسند. او می خواهد که مدام قهوه بخورد در یک کافه به خصوص، سیگار بکشد بحثهای روشنفکری  راه بیاندازد با دوستانش و وقتی هم خلوت کرد با خودش گرد بزند. اصلاً چون من را دیده خوشش آمده اینگونه باشد و من بیچاره باید راه حلی پیدا کنم که وسط این داستان پست مدرن که اصلاً نیاز به نویسنده دوم ندارد و خودم هم زیادیم به زور هم شده جایش بدهم. تا حالا چند بار خواسته ام با او صحبت کنم و نصیحتش کنم که اگر امکانش هست شغل دیگری برای خودش دست و پا کند و یا اگر نمی تواند خودم جایی معرفیش کنم که همان کارها را که می خواست بکند بعلاوه حقوق و مزایای تضمینی. ولی از بس زود رنج است می ترسم. مطمئنم که می رود یک گوشه می نشیند و بغض می کند و هیچ چیز نمی گوید و تا من را با این دل نازکم راضی نکند دست بردار نمی شود. خوب بالاخره من او را به این دنیا آورده ام با این کلمات و لای این سطرها و به او جان داده ام. به من حق بدهید نگرانش هم باشم.

بالاخره برای اینکه بتوانم داستانم را به یک جایی برسانم تسلیم خواسته اش شدم با این امید که با او دوست شوم شاید بتوانیم آن چند نفر دیگر را که بر خلاف این یکی خیلی خشن هستند، از خانه بیاندازیم بیرون. گرچه تا حالا هیچ نتیجه ای از این نقشه ام حاصل نشده ولی بسیار امیدوارم و مطمئنم که کمکم خواهد کرد. در جریان توطئه قتلی که برایتان گفتم هم خیلی کمکم کرد. اصلاً اگر نبود شاید من زنده نمی ماندم بعد از لو رفتن آن نقشه.

شما هم اگر راه حل بهتری سراغ دارید می توانید به آدرس " کشور، شهر، بلوار، خیابان، کوچه، پلاک، کد پستی" با من مکاتبه کنید. به بهترین راه حل اجازه نامه رسمی خواندن داستان بزرگ من اعطا خواهد شد (ادامه دارد).

 

بخش سوم ... بخش چهارم ... بخش پنجم ... بخش ششم

 

حرف آخر: بی تو هرگز 

نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

نسیم تو را در خود دارد

              هنگامی که می آمدی

نارنج تو را در خود دارد

             هنگامی که می نشستی

موج تو را در خود دارد

             هنگامی که رها می شدی

پرستو تو را در خود دارد

             هنگامی که می گفتی

                               دوستت دارم

نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

بالاخره تصمیم گرفتم داستان بزرگم را کامل کنم، نه آنگونه که شروعش کرده بودم، بلکه می خواهم عذابتان بدهم، دستتان بیاندازم. و از این آزار دادنتان بخندم و وقتی فحشم می دهید لذت ببرم.

لحنش را آنقدر تغییر خواهم داد که اصلاً نفهمید داستان را. اصلاً نمی گذارم همه تان بخوانیدش، فقط آنهایی حق خواهند داشت که بخوانند این داستان را که اجازه داشته باشند.

می خواهم با این داستان معروف  شوم و شاید ثروتمند، آنوقت شاید بتوانم یکی از همان داستان هایی را که دوست دارم بنویسم، از آن داستان هایی که اگر برش داشتت کسی دیگر زمین نگذارد کتاب را ولی فعلاً باید روشنفکر باشم.

زیاد از من گله نکنید اگر اجازه پیدا کردید داستان جدیدم را بخوانید ، من خودم هم از شخصیت های داستان جدیدم خوشم نمی آید و می دانم که چه قدر زشت و عذاب آور هستند ولی کاری از دست من ساخته نیست. همین دیروز با زور بقیه، یکیشان را که می خواستم از فرط مصرف کوکایین بکشم با تزریق آدرنالین نجات دادم، تازه وقتی شروع کرد به نفس کشیدن گذاشتند بروم زخمهایم را ببندم.

عاقبت من و شما با این داستان چه خواهد شد، باور کنید خودم هم نمی دانم. تنها چیزی که می دانم این است که شخصیت هایش آمده اند نشسته اند جلویم و کارهایی را که دوست دارند انجام بدهند از من می خواهند برایشان بنویسم ...( ادامه دارد)

 

بخش دوم ... بخش سوم ... بخش چهارم ... بخش پنجم ... بخش ششم

 

حرف آخر: دلو هر جا میخوای می بری

نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

بخش نخست این داستان را می توانید اینجا بخوانید

خواب بودی وقتی دستانش را روی پاهایت گذاشت. خوابِ خواب که نه، فقط چمانت را بسته بودی، تا فکر نکنی به اینکه شوهرت دیشب هم نیامده، همانطور که تمام هفته گذشته را نیامده بود. حالا که می روی خانه تان، نمی دانی چه خواهد شد. پدرت که یادت می آید نمی توانی جلوی اشکهایت را بگیری. حالا او دیگر نبود و آخرین باری که مادرت را دیده بودی پیر تر شده بود. اشکهایت را تند پاک کردی تا هیچکس نبیند. دستهایش را زود از روی پاهایت برداشت. برایت مهم نبود بر خلاف دست بهرام که دوست داشتی همیشه روی پاهایت باشد. بهرام را دوست داشتی ولی حالا رفته بود، مطمئن بودی بر می گردد ولی ماندن، منتظر ماندن،در را نگاه کردن، راه را با نگاه فرش کردن بدون پول نمی شد و بالاخره پا گذاشتی روی یا خانواده ات یا من و تصمیمت را گرفتی.

ساعت تاکسی خراب بود. ساعت مچیت را نگاه می کنی، سارا و سعید ( برادر و خواهرت رت می گویم یادت که مانده هنوز) دیگر ایران نیستند این را می دانستی و با خودت فکر کردی اگر هم بودند الان حتماً خوابیده بودند. مادرت را می دانی بیدار است. چشمهایت را می بندی که دوباره بخوابی که صدای زنگ تلفن و صدای بلند زن کنار دستیت نمی گذارد.

بخش سوم

حرف آخر: چشمهایت را دوست دارم وقتی نگاه می کنی

نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

۱- از دیروز جمعه دوم ژوئن 2006 تعدادی از هموطنان ما جلوی موزه ملی بریتانیا (British Museum) به هر بازدید کننده ای بروشوری ارائه می دهند که شامل توضیحاتی است در مورد تنگه بلاغی و دشت پاسارگاد و فاجعه ای که در صورت آبگیری سد سیوند اتفاق می افتد.

هموطنان، فارسی زبانان، ایرانیان سراسر جهان. در روز 5 ژوئن برابر با 15 خرداد ماه سد سیوند آبگیری خواهد شد.

زمان زیادی باقی نمانده برای نجات چند هزار سال میراث بشری. بیایید همه با هم به کمیته دفاع از آثار باستانی دشت پاسارگاد کمک کنیم. از تمام کسانی که رسانه در اختیار دارند خواهش می کنم برای اعلام همبستگی با این کمیته و جلوگیری از آبگیری سد سیوند بنویسید، بنویسید و بیشتر بنویسید. همه با هم یکصدا فریاد خواهیم زد " سد سیوند نباید آبگیری شود". از سرویس پیام های کوتاه هم برای انتقال این پیام کمک بگیرید.

 

2- پان ترکیست ها لحظه به لحظه قدرتمند تر می شوند و سوار بر نا آگاهی ترکها کشور را به سمت تجزیه شدن پیش می برند. در هفته گذشته در استان های ترک نشین تا می توانستند شاهنامه سوزاندند و مراکزی را که نام ایرانی داشت تخریب کردند که از آن جمله می توان از بانک پاسارگاد، بانک پارسیان، بیمه ایران و ... نام برد. راستی دیروز تو اردبیل شعار می دادن " وای به روزی که بفهمیم چی شد"

 

3- من نه شووینیستم، نه احساس می کنم ایران مرکز جهانه، نه اصولاً رسالت خاصی برای خودمون قایل هستم ولی در برابر دروغ پردازی کوتاه نمیام و با تمام وجودم معتقدم ترکها تو این کشور دیگه جایی ندارند.

 

4- اگه از فیلتر شکن ها استفاده کردید درصورتی که خراب بودند یا اینکه فیلتر شده بودند بهم بگید تا عوضشون کنم.

 

5- editor که تو نظرات تکمیلی کامنت می زاره خود من هستم. جواب نظراتتون رو همین جا تو وبلاگم و زیر نظرتون می دم و یه خواهشی دارم اگه اومدم کامنت گذاشتم براتون جوب رو یا بهم میل کنید و یا زیر همون کامنت بنویسید. این همه راه نیاید اینجا جوب بدید زیر مطلبی که ربط نداره و خواننده های اینجا هم نمی دونن جواب چی رو دادین. مطمئن باسید نظرات بی ارتباط با موضوع رو حذف می کنم.

 

6- به نظر من آهنگ آرش برای تیم ملی از بقیه شون خیلی، خیلی، خیلی بهتره گرچه به معنای واقعی در پیت رو تعریف کرده.

 

7- آخر هفته خوبی داشته باشید( ایران هم این بار همگام با مردم جهان رفت تعطیلات).

 

حرف آخر:

گریه نمی کنم، نرو

آه نمی کشم، بشین

حرف نمی زنم، بمون

بغض نمی کنم، ببین

           

نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

بخش اول ... بخش دوم ... بخش سوم

 

حال نوبت من شده بود. زیپ کاپشنم را بالا کشیدم، دستم را در جیبم فرو کردم و در امتداد خیابانی شلوغ از درختان چنار، تیرهای چراغ برق، ماشین های پارک شده و درهای بسته دراز کشیدم. آنطرف را نگاه کن انگار یک در باز شده است.(شاید ادامه داشته باشد)

 

بخش پنجم ... بخش ششم ... بخش هفتم ... بخش هشتم ... بخش نهم

حرف آخر: منو به جشن نور و آینه بردی

نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

بخش اول ... بخش دوم

 

همین جور که عکس بزرگ روی دیوار اتاقم را نگاه می کردم لباس پوشیدم. یاسی هم آماده شده بود. تا کافه سر خیابان رفتیم. می توانستم اگر می آمد تا سن بروم. پرواز کنم بروم تا آن دورها. نیامد و ماندیم در کافه. سرگیجه بهتر شده بود خیال نه.

دایی که رفت جنگ هیچکس خوشحال نشد. پدر بزرگ را یادم هست که گریه کرد. عکسهایش را گاهی تلوزیون نشان می داد و گزارشهایش را بی بی سی. گفت تا اهواز بیشتر نمی روم. راست نگفت فقط برای دل ما گفت.

در تمام طول راه می خواست گریه کند. پدرم فقط آدرسش را پرسید و اینکه می تواند شب بیاید خانه ما تا فردا. آدرس را من گفتم نیامدن را خودش. اشکهایش شانه هایم را خیس می کرد هیچکس نگاه نکرد اما.

خواستم فال بگیریرد برایم. اولین جمله اش را آنجا گفت. دستم که روی دستهایش رفت گریه کرد.تازه فهمیدم چرا حرف نزده تا حالا. زودتر از آنکه فکر می کردم عاشقش شدم.

آیدا چند روز بعد ازدواج کرد، بدون مهمانی، بدون مهمان. آخر هفته اش با شوهرش رفتند ترکیه که بروند انگلیس. همه خوشحال بودند ولی بعضی با گریه و بعضی با خنده.

خانه سارا که رسیدیم پیاده شدم دستهایم را گرفت. اشکهایش را از گونه هایش پاک کردم. وقتی گفت تماس می گیری؟ نشنیدم یا نخواستم بشنوم و وقتی پرسید زنگ بزنم؟ سوار ماشین شده بودم.

جنگ که تمام شد دایی نیامد، رفته بود کردستان. حالا خبرنگار معروفی بود. گاهی عکسهایش را برایمان می فرستاد.پدر بزرگ نبود که گریه کند وقتی روی مین رفت.مادرم اما زیاد گریه کرد.

آیدا همه کارها را مرتب کرده بود. زنگ که زد چند ساعت بعدش آمد. خانه را نشانم داد و مدارک مربوط به دانشگاه را.

چشمانم را که باز کردم نبود. هیچکس نبود. یاسی بود اما. شاید هم نبود. گاهی می آمد گاهی نه. تلفن زنگ خورد. چرا جواب ندادم؟

- بریم

- تلفن کی بود؟

- حواست کجاست تو کافه ایم ( شاید ادامه داشته باشد).

بخش چهارم ... بخش پنجم ... بخش ششم ... بخش هفتم ... بخش هشتم ... بخش نهم

 

حرف آخر: که تا اسمت رو بردی شب جوون شد

نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

بخش نخست را می توانید اینجا بخوانید

 

چشمهایم را که باز کردم نبود. بازهم رفته بود. کی؟ کجا؟ انگار در شیشه شکسته پنجره تصویرش بود. شیشه کی شکسته بود؟

هتل را راحت پیدا کرد راننده تاکسی. اتاق خالی در طبقه پنجم و رو به خیابان بود با شماره 513. تهران ساعت چند بود. ساعتم را هنوز میزان نکرده بودم با زندگی جدید.

فقط با مادر حرف زدم. سند می خواستند تا آنجا نمانم و نماند. همه رفته بودند تقریباً جز ما.

یاسی باز آمد. از همه چیز گذشت و آمد. خیال بود این آخری. مطمئن بودم که فقط خیال است ولی این احساس از کجا بود که حالا در تمام وجودم گرمایش بود ولی خودش نه.

تلفن که زدم انگار کسی خواب نبود. همه می خواستند جوابهای تکراری سوالهای تکراریشان را خودشان بشنوند.

سکوت بود و سکوت بود. نگاههای سنگین افرادی که مثل ما نبودند. تا مادرم آمد با پدرم با سند، زیاد طول کشید، شاید برای من زیاد طول کشید. برای آنها انگار نه. بعد از چند امضا راهی خانه بودیم.

کلاس بد تر از آنی که فکر می کردم شروع شد. چند لحظه بعد از معرقی و ورود به آتلیه بی لباس شده بودم با زور چند دختر و چند پسر. یاسی هم بین آنها بود؟ شاید بود؟ فکر می کنم بود. خودش می گفت نبودم.

رو به یخچال ایستاده بود بی لباس زیر نور.

- بیرون نمیای

- حالت خرابه، زیاد کشیدی

- باید راه برم

- ...

پیشخدمت که قهوه را آورد سعی کردم سر صحبت را باز کنم. حرف نمی زد. نگاه می کرد نه از آن جنسی که در آتلیه به بدن لختم.

در پله ها ناگهان در آغوشم بود و خواست من ببرمش بالا. تا در را