از لاله زار که می گذرم
بغض ترانه می شکنه
یکی تو خونه دلم
باز زیر آواز می زنه
چقدر دلم برای بچگی تنگ شده، نه مسولیت، نه دغدغه، نه .... کاش یه بار می شد برگردم به هفت سالگی، به بازیاش، به قهر و آشتیاش، به ساعتها قبل از شروع کارتون نشستن پای تلوزیون. برای همه چیزش دلم تتگ شده. نمی دونم دوستام الان کجان، کاش بازم می دیدمشون... هرجا هستن خوش باشن.
لاله زار کاش می تونستیم
همیشه بچه بمونیم
عمو زنجیربافو بازم
توی کوچه هات بخونیم
لیموناد، شیشه ای دو زار
لواشک، برگی یه شاهی
"بابا نون نداد" نوشته
توی دفترای کاهی
*شاعر این شعر نمیدونم کیه، ولی با اینکه هیچوقت از کیمیایی خوشم نمی اومد، این ترانه آخر فیلم "حکم" که خواننده اش رضا یزدانی بود، یجوری منو گرفت. برد منو به هفت سالگیم...
حرف آخر: این روزها گریه نکردن خیلی سخت شده
1- مدتها بعد از داشتن رمان "ویران می آیی"، تصمیم گرفتم بخونمش و حالا "فردوس" ـ که خودش دوست داشت لیلا باشد یا آلاله یا نازنین- و "روزبه" به شخصیتهایی تبدیل شده اند که میشناسمشون، باهاشون زندگی کردم، با شروع عشقشون خودم رو کنارشون روی نیمکت پارک دیدم، وقتی "لیلا" شکنجه می شد تمام بدنم درد می گرفت، وقتی زیر شکنجه اسم عشقش رو نیاورد به معنای واقعی عشق پی بردم و زمانی که در تماس آخر از هم خداحافظی کردند خیلی سعی کردم تا گریه نکنم، در اون چند ساعت خوندن کتاب خیلی ها رو شناختم و باهاشون بودم انگار که از قبلها با من بوده اند و من ندیده بودمشون و با تمام وجود باور کردم این جمله رو که "هر کتاب یک تجربه جدید است". حالا به اندازه تمام لحظاتی که خوندن رو به خواب ترجیح دادم متشکرم از "حسین سناپور" به دلیل آفرینش این چند شخصیت ماندگار ذهنم.
2- "من روزنامه نگار و تحلیلگر سیاسی نیستم و این وبلاگ تریبون حزبی نیست. این نوشته های سیاسی هم مطالبیه که در مورد مسایل روز به ذهنم می رسه و بیشتر نگرش من رو به زندگی نشون می ده، همین. مطالب اصلی این وبلاگ، داستان و دست نوشته های شخصیه.
3- "تیری آنری با آرسنال تمدید قرار داد کرد"، من زیاد فوتبال نگاه نمی کنم، به طور کل هم علاقه خاصی به این ورزش ندارم ولی یکی از بچه ها هست که خیلی آرسنال رو دوست داره، چند شب پیش هم که آرسنال قهرمانی اروپا رو از دست داد خیلی ناراحت شده بود، به هر حال بهش تبریک می گم برای این قرارداد.
4- از این به بعد شاید هر هفته مطالب منتخب وبلاگایی رو که خوندم بررسی کن و شایدم هر هفته یه وبلاگ رو از دیدگاه خودم نقد کنم اونم از نوع غیر سازنده و تخریبی. اینا همه بستگی داره به ک.. گشادی و غیره که اگه حل بشه در خدمت هستم.
5- تو یه آزمایشگاه چند نفر زن و مرد رو تو اتاقای جداگانه ای که نور طبیعی نداشته و فقط از دو نوع نور مصنوعی برای تنظیم روز و شب استفاده می کرده است به مدت 40 روز نگه داشته اند بدون دسترسی به هیچ وسیله ارتباطی و ساعت. اینا می تونستن نور رو خودشون تنظیم کنن که کی صبح باشه کی شب. بعد از تموم شدن آزمایش نتیجه این شد که همشون روز رو تقریباً 25 ساعته تنظیم می کردن برای خودشون. شما دوست دارین روزتون چند ساعته باشه؟
6- باز هم همون حرف همیشگی، اگه بهتون سر میزنم یا کامنت میزارم، منتظر تشکر شما نیستم و با تمام وجود از جمله "ممنون که سرزدی" بدم میاد، در مورد لینک هم خودم تصمیم می گیرم اینقدر ننوسید "منتظر تبادل لینک هستم"، لطفاً من رو احمق فرض نکنید... این نکته هم که وبلاگم جالبه رو خودم می دونم نیاز به گفتن شما نیست از نظرها برای فحاشی و انتقادات غیر سازنده و و یا نظر تکمیلی دادن استفاده کنید لطفاً. می تونید این رو هم بخونید تا نظر منو در مورد کامنت کاملاً درک کنید. استفاده غیر تجاری از مطالب هم با ذکر منبع آزاده.
7- حوصله این بند آخر رو ندارم. آخر هفته خوبی داشته باشید (مخصوص اونور آب) و هفته خوب و خوشی رو براتون آرزو می کنم (مخصوص اینور آب).
حرف آخر: وقتی باد می آید خنک می شوم، انگار که تو آمده ای.
همه ما "بیک" را می شناسیم، وسیله ای برای نوشتن بدون کوچکترین ظرافت و هنری در طراحی شمایل آن با مرکبی در چهار رنگ بدون کیفیت. "بیک" بدون شک پر استفاده ترین وسیله نوشتاری کشور ماست. با اینکه خیلی راحت خراب می شود مرکب پس می دهد و هیچ دو تای آن رنگ شبیه هم ندارند، هنوز آن را می خریم و با آن می نویسیم به دلیل تنها یک کیفیت: ارزانی.
گرایش به جنس ارزانِ بدون کیفیت در کشور ما خبر از فاجعه دردناکی می دهد: نداشتن طبقه متوسط. ما هنوز طبقه ای نداریم که حاضر به پرداخت هزینه برای زندگی راحت تر باشد و شاید اصولاً توان پرداخت چنین هزینه ای را ندارد.
"بیک" را با حداکثر صد تومان می توان خرید ولی ارزان ترین روان نویس بالای 500 تومان قیمت دارد و همچنین است خودنویس.
همه می دانیم دستیابی به دمکراسی تنها و تنها به یک فاکتور وابسته است: وجود طبقه ای که درد نان نداشته باشد، حاضر به پرداخت هزینه باشد و به کیفیت زندگی بیاندیشد و در یک کلام دمکراسی نیاز به طبقه متوسط شهرنشین دارد.
هرگاه ما به اندازه کافی درآمد داشته باشیم و همچنین توانایی و – به قولِ عامیانه- دلِ خرج کردنِ آن را ، آگاه انتظار پرداخت سایر هزینه ها برای زندگی بهتر دور از ذهن نخواهد بود.
خلاصه اینکه تا زمانی که برای نوشتن "بیک" را به خودنویس ترجیح می دهیم تنها به دلیل قیمت، مطمئناً هزینه ای نیز برای دستیابی به دمکراسی پرداخت نخواهیم کرد.با تمام این احوال خودکار یک قدم از مداد جلوتر است زیرا وقتی با آن می نویسیم پس گرفتن نوشته سخت تر از زمانیست که با مداد می نویسیم. حال نوبت مرحله ایست که سعی کنیم با کیفیت بنویسیم.
حرف آخر: یادگاری از سالهای یگانه
***************************************************
از بچگی می خواست خلبان شود، یک روز صبح که از خواب بیدار نشده بود هنوز، یک هوایما مهمان خانه شان شد.
***************************************************
حرف آخر: سکوت بود و عشق بود و من بودم و تو در آغوش من
از خیابان گذشت.آرام بود.هیچ چیز و هیچ کس توجهش را جلب نمی کرد .خسته بود خسته تر از همیشه.
چند روزی بود که خانه نرفته بود شبها را که اصلا یادش نبود که کجا و چگونه سپری کرده است ولی روزها را نمی توانست فراموش کند؛ پرسه های بی هدف در شهری که تا همین چند روز پیش فکر می کرد همه جایش را بلد است ولی عجیب آن بود که همه چیز این شهر برایش غریبه بود. انگار در سیاره دیگری قدم می زد وچقدر شگفت انگیز است مکاشفه . اما یک جای کار ایراد داشت نمی دانست چرا ولی تمام این تازگیها به نظرش چیز دوری می آمد؛ آنقدر دور که نه شوقی بر انگیزد و نه امیدی ببخشد. دور دور بود فراتر از زمان، فراتر از مکان، فراتر از هر احساس مو جود و ...
واقعا چه به سرش آمده بود کسی نمی دانست؛ اصلا کسی او را نمی شناخت که بخواهد از احوالاتش سر در بیاورد.در شهر آشنایش غریب غریب بود یا بهتر بگویم غریب غریب شده بود هر آنچه به یادش می آمد تصاویری مبهم وخاطراتی بود که انگار از گذر قرون واعصار گذشته.
به دنبال چه بود خودش نمی دانست یا نمی خواست بداند فقط صدایی را دنبال می کرد که در انتهای ذهنش او را به سمت خود دعوت می کرد.صدایی نزدیک، آوایی آشنا... آیا دیوانه شده بود؟ نه، نه، دیوانه نبود یا لا اقل هنوز نبود. این را به راحتی می شد فهمید. این را که او تنها کمی خسته بود وتنها چیزی که آزارش می داد همین خستگی بود. چند بار خواسته بود گوشه ای بنسیند وحتی برای چند لحظه ام که شده به چند روز گذشته بیاندیشد ولی نوای ذهنی اش این خواسته او را نادیده گرفته بود و بدون اختیار به دنبالش رفته بود.
اما امروز با بقیه روزها متفاوت بود این را از همان اول صبح درک کردهبود وقتی که فهمید در کنار تنها گورستان شهرشان قدم بر می دارد.همیشه از گورستان فرار کرده بودولی این بار بی اختیار و حتی با کمی شوق قدم به داخل آن گذاشت. بله ، اشتباه نمی کنم احساسی که او در آن لحظه داشت همان شوق بود.
و بالاخره او در آن صبح بهاری وارد آخرین ایستگاه زندگی شدو شگفتا که آنجا را خوب می شناخت، انگار تمام عمرش آنجا بوده. نمی دانست این احساس از کجا آمده است؛ احساس انس و الفت با مکانی که همیشه برایش وحشت انگیز بود. ولی انگار همه چیز تغییر کرده بود. حالا با وجود این که تنها بود ولی نمی ترسید، اصلا چرا باید می ترسید وقتی تا این حد با محیط آشنا بود و مگر نه این که تمام ترسها از نا آشنایی سرچشمه می گیرد.
صدای ذهنش را دیگر نمی شنید یا بهتر بگویم صدا آنقدر دور شده بود که جز آوایی محکم چیزی به گوشش نمی رسید و این بسیار خوشحالش کرده بود؛ رهایی از شکنجه همیشگی این چند روز.
درست در لحظاتی که احساس رهایی آرام آرام وجودش را تسخیر می کرد فکری آوار گونه از ذهنش عبور کرد... فکری که تمام لحظات پیشین را تحت الشعاع خود قرار داد. لحظاتی با خودش کلنجار رفت . کاملا مشخص بود که می خواهد از انجام کاری سر باز بزند . با صدای بلند حرف می زد در مکانی که جز خودش کسی آنجا نبود شاید با خودش حرف می زد شاید . خودش هم نمی دانست با چه کس حرف می زند ولی یک چیز را خیلی خوب می دانست و آن این بود که در برابر سوالهای لرزانش پاسخهای محکمی دریافت می کرد
ـــ حتما باید این کارو بکنم؟
ـــ می تونی انجامش ندی میل خودته ولی....
لحظه ای تامل کرد. ناگهان از جا بلند شد ،ایستاد و شروع کرد، شروع به خواندن اسامی،شروع به خواندن اسامی کنده شده بر سنگ قبرها.
چند ساعت می گذشت و او هنوز کارش را به پایان نرسانده بود. از چند ساعت پیش فقط نام هایی در ذهنش مانده بود و بس. دیگر خسته نبود یعنی نمی خواست خسته باشد. نمی دانست چرا ولی شوق خواندن اسامی وجودش را پر کرده بود . دیگر مثل دیروز و پریروز نبود، تغییرات بحدی آنی بود که به معجزه ای بیشتر شبیه بود کم کم داشت همان آدم قبلی می شد فکر آزادی لحظه ای از ذهنش خارج نمی شد، پایان سر گردانی، والبته بازگشت به زندگی عادی.
ناگاه رو به گوری ایستاد، گوری که آشکارا تازه بود و این را از نداشتن سنگ قبر بر روی آن می شد به راحتی فهمید. بر این گور تنها یک اسم قابل تشخیص بود، نامی بر روی یک اعلامیه تدفین.
ناگهان فرو ریخت، پیر شدف غم سالیان را در وجودش احساس کرد.به همین سادگی؟ مگر می شد؟ مگر نه این که او روشنفکر بود و مگر نه این که می خواست جهان را تغییر دهد؟
ولی با او هم مثل همه رفتار شده بود. از او هم زمانی را که می تواند خدا نگهدار بگوید را نپرسیده بودند. او چند روزی بود که مرده بود و نمی دانست.
********************************************************
حرف آخر: در چشمهات شنا میکنم و در دستهات میمیرم
مقابل پنجره ایستاد. باغچه روبروی خانه شان را تماشا می کرد.گرچه مدتها بود باران نباریده بود ولی به مدد آبیاری هر روزه باغبانش هنوز طراوت خود را حفظ کرده بود. بوی خاک خیس کاملاً به مشام می رسید؛ عطری که خیلی دوست داشت. آرام از پنجره دور شد و در میانه اتاق ایستاد. اتاقی که آشکارا آشفته بود حتی آشفته تر از ذهنش. باید شروع می کرد؛ از کجا و چه چیز را؟ هنوز به درستی نمی دانست. چند روزی بود که می خواست کارهای معوقه اش را انجام دهد ولی هر روز آنها را به فردا موکول کرده بود فردایی که تا آن روز هنوز نیامده بود. گرگ و میش هوا مدام گذشتن روز را طعنه می زد و به نظر می رسید فردای معهود آن روز هم نبود. بالاخره تصمیمش را گرفت و پشت میز نشست، لحظاتی چشمانش را بست، می خواست حواسش را متمرکز کند. وقتی که سر آخر آنها را باز کرد چشمش به تقویم کوچک روی میزش افتاد و با حالتی عجیب به چهار رقم نوشته شده روی آن خیره شد. با آن که بارها وبارها آنها را دیده بود، و این مسأله از روز روشن تر بود که در چه سالی هستیم ولی باز باورش برایش مشکل بود. باور این نکته که دو سال از آن تاریخ می گذشت. چشمانش را دوباره بست می خواست حوادث دو سال گذشته را یکبار دیگر مرور کند. سالهایی که برای او و دوستانش به اندازه قرنی گذشته بود. لحظه ای به دوستانش فکر کرد؛ مجموعه ای از شیطنتها، بازیگوشی ها و ... که هر کدام از گوشه ای از کشور برای ساختن آینده دور هم جمع شده بودند. ولی افسوس مدتها بود که دیگر همه راه ها به بن بست ختم می شد.
دستی به سرش کشید. آرام آرام به یاد می آورد و چه تلخ بود این یادآوری. کاش می شد فراموش کرد، کاش همه اینها خواب بود ولی نه .... نمی توانست خواب باشد و نبود. واقعیت بود واقعیت هر روزه دهها نفر.
روزهایی که مملو از قدرت نمایی های فردی بود که همه را مستأصل کرده بود. فردی که خواسته یا نا خواسته امید همه را با یأسی تلخ جایگزین کرده بود. فردی که نمی خواست یا نمی توانست مهربان باشد، امید ببخشد، در قلب کسانی که زیر دست میدانستشان زندگی کند ــ و عجب آن که زیردستی از رییسش محبوب تر باشد. ــ زیر دستانی که هرکدام دنیایی از شور زندگی بودند و حالا ... .
تمام پرونده های ذهنش را مرور می کرد شاد هنوز نقطه روشنی باقی مانده باشد، شاید فقط نیمه خالی لیون را دیده بود. ولی افسوس .... که جز لجبازی های مکرر، جز کاشتن تخم نفرت و جز تلاشی خستگی ناپذیر برای نابود کردن فردیتها و شخصیتها چیزی نبود که به یاد آورد.
در آن لحظات سخت تنها و تنها یک هدف داشت، انتقام. انتقام از کسی که حتی از تاریکی هم به اندازه او نمی ترسید. ترسی که نه از قدرت فکری و حتی فیزیکی،بلکه از قلمی ناشی می شد که با یک چرخش می توانست آینده ای را زیر و رو کند و کرد. قلمی که حتی آنقدر مهربان نبود که حتی برای یک بار هم که شده یک خاطره خوب در ذهن کسی رقم بزند. انتقام از فردی که از داشتن قدرت تنها و تنها به رخ کشیدن آن را فهمید .
باورش مشکل بود. باور این همه صبر و تحمل، باور این همه سکوت. سکوتی که حالا به خشمی فرو ورده تبدیل شده بود، خشمی در آستانه فوران. نه .... همه کارها را باید کنار می گذاشت، این کار مهمتر بود؛ نجات دادن شخصیت خود و دیگران. می خواست خاطرات دو سال گذشته یا دست کم گوشه ای از آن را بنویسد.
ــ خبر داری ...
ــ چی رو؟
ــ دوباره رییس شد
ــ نه........
ناگهان از خواب پرید. و چه خوشحال شد وقتی فهمید که خبر تنها کابوسی هولناک بوده و تا روز انتخاب چند روزی باقی بود. پس شروع کرد، می خواست بغضش را با همه قسمت کند، می خواست در ذهن انتخاب کنندگان تأثیری هر چند اندک بگذارد.
دیگر شب شده بود. بوی نم هنوز در فضا می پیجید. بلند شد، روبروی پنجره ایستاد. مدتها بود که باران نباریده بود.
***********************************************************
حرف آخر:حال عاشق تر شده ام
نکته تستی: این حرفهای آخر ربطی ندارد به مطلب نوشته شده بلکه گفتگوییست با یگانه ترین یار( قابل توجه دوستانی که مطالب را نقل می کنند در سایتهایشان)
وقتی از خانه بیرون آمد هوا هنوز تاریک نشده بود. کوچه پس کوچه ها را تند وتند طی کرد. در تمام طول راه سعی می کرد به هیچکس نگاه نکند. با این که تازه به اینجا آمده بودند تقریباً همه ی اهل محله او را می شناختند. ولی هیچ کس علاقه ای نشان نداده بود که با آنها ارتباط بر قرار کند. امروز درد مانی بیشتر شده بود.
به کنار خیابان اصلی رسید. دارو خانه آن سمت خیابان باز بود . با سرعت شروع به حرکت کردن در حاشیه خیابان کردانگار که قرار مهمی دارد خیابان برای این ساعت خیلی خلوت بود. منتظر تاکسی شد.
ــ مستقیم؟
ــ چند؟
ــ ...... .
صندلی جلورا انتخاب کرد. از همان اول نگا ههای راننده و سایر مسافرین را روی خود احساس می کرد. علت نگاهها کاملاً روشن بود. سارا زن زیبا و شیک پوشی بود و این چیزی نبود که قابل کتمان باشد. برای فرار از این نگاهها و افکاری که ذهنش را آشفته کرده بود آرام چشمانش را بست می خواست برای چند لحظه هم که شده بخوابد ولی فکر مانی رهایش نمیکرد.
ــ آقای دکتر حتماً باید عمل بشه
ــ ممکنه کاملاً فلج شه میل خودتونه
از خواب پرید. در این چند روزه به هر بیمارستانی که رفته بودند پول عمل را پیشاپیش خواسته بودند. پولی که توان پرداختش از عهده زنی که تنها منبع درآمدش حقوق مستمری شوهرش بود خارج بود. هیچ کس دیگر نبود که بتواند از او کمک بگیرد. کاش حمید زنده بود. هنوز هر وقت اسمش می امد اشک در چشمانش جمع می شد دقیقاً چهارده سالو پنجاه و دو روز از شهادت سرهنگ حمید... می گذشت و تنها یادگار باقی مانده از او هم بود که آرام آرام جلوی چشمانش پرپر میشد.
ــ خانوم رسیدیم پیاده می شین؟
ــ بله؟......... بله
ــ مسیر بعدیتون کجاست؟..... در خدمت باشیم!!!
لحن راننده کاملاً عوض شده بود. زن لحظه ای درنگ کرد می خواست پیاده شود. میخواست کرایه را به صورت راننده پرتاب کند میخواست از ته دل فریاد بزند ولی ..... .
خود را روی صندلی ماشین رها کرد.
هوا دیگر تاریک شده بود. زن با سرعت به سمت داروخانه رفت. هنوز بازبود.
حرف آخر:
آفتاب را دوست دارم
به خاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را اگر می بارد بر چتر آبی تو
و چون تو نماز خوانده ای خداپرست شده ام
همیشه وسوسه نوشتن یک داستان کوتاه- بلند تر از داستانک هایی که نوشته ام و تعدادشان از 30 فراتر است- با من بوده است، سرانجام در بعد از ظهر یک پنج شنبه کسالت بار نوشتن داستانی را آغاز کردم که با وجود روشن بودن خط کلی و لحن آن برایم، هنوز به پایان نرسیده، بخشی را که می خوانید یکی از اتود های اولیه نخستین اپیزود از پنج اپیزود داستان "عبور از خیابان تاریک در یک صبح زمستانی به روایت من" می باشد.
آخرین نفری که سوار شد بعد از نگاهی کوتاه به کمربند خراب ماشین، کیفش را زیرپایش گداشت و به نقطه ای مبهم در جلوی اتومبیل نگاه کرد.
راننده که آمد یک مقدار خودتان را جمع و جور کردید و یکی دوتایی از شما انگار برای اعتراض به ساعتهایتان هم نیم نگاهی انداختید. وقتی پیکان قدیمی به آرامی از ایستگاه خارج می شد کلماتی که از زبان شما خارج شد بیشتر به غرولند می مانست تا جواب سلام راننده. تو که تمام شب را بیدار مانده بودی آرام خود را بر روی صندلی رها می کنی تا شاید کمی بخوابی ولی صدای رادیو بلند تر از آن است که بتوانی نادیده اش بگیری، پس از اندکی جابجایی تصمیم می گیری به رادیو گوش کنی در همان حال از شیشه نیمه باز ماشین به پیاده رو نگاه می کنی و پیش خودت می گویی از هر روز خلوت تر است ولی خودت هم می دانی که دیرت شده و این را گفته ای تا به خودت بقبولانی که به موقع سرکارت می رسی، یادت آمده که دیروز به تو گفته اند یا سر زقت یا اصلاً. برمی گردی به داخل ماشین و به مطالب بی سر و ته رادیو در مورد عشق توجه نمی کنی، هوا دیگر کاملاً روشن شده و ساختمان ها اندکی زیبا تر شده اند و تو باز پیش خودت می گویی چه قدر زود صبح می شود سعی می کنی ساعت را از روی دستگاه پخش ماشین که 30 سال از اتومبیل جوان تر است بخوانی و بی آنکه حواست باشد دستت را روی پای مسافر کناریت می گذاری و وقتی به خودت می آیی که دختری حدوداً 20 ساله ای خیر و متعجب به چشمانت نگاه می کند. (... ادامه دارد)
حرف آخر: شش ماه دوری ...
وقتی رفت، به هیچکس چیزی نگفت. یک روز صبح مثل همیشه بلند شد، آخرین پولش را که کم هم نبود روی میز گداشت، کارتهایش را وارسی کرد و یکی را که می دانست به درد کسی نمی خورد برداشت و کیفش را هم. بیرون باران نمی آمد ولی هوا از ابر تاریک بود هنوز. باد که موهایش را آشفت سردش شد. دکمه های کتش را بست و پالتویش را هم روی دوشش انداخت. موهایش را که هنوز کامل خشک نشده بود مرتب کرد و راه افتاد. این آخرین باری بود که او را دیدند.
خیلی دنبالش نگشتند، اوایل منتظرش بودند بعد کم کم عادت کردند که نمی آید. بعدها گاهی خوابش را می دیدند. کم کم خوابش هم کم شد مثل تعداد باری که همسایه ها او را در جاهای مختلف می دیدند. این اواخر حتی یادشان رفته بود که اصلاً بوده است.
لباسهایش سهم کهنه فروشی شد که دیگر به آن خیابان نیامد بقیه وسایلش آنها که ارزشی داشت دادند خیریه تا نبینند و یادشان نیاید که نیست، بقیه را هم آشغالدانی بلعید. نامه که از او آمد هیچکس باور نکرد، وقتی آمد اما همه باور کردند، ولی نفهمیدند که چرا؟
حرف آخر: عشقم رو با تموم دنیا عوض نمی کنم
امروز چهارشنبه بیستم اردیبهشت ماه دکتر ابراهیم یزدی دبیر کل نهضت آزادی ایران که به همراه چند تن از دوستانش در نمایشگاه کتاب تهران حضور داشت، هنگام خروج از نمایشگاه، توسط چند نفر که خود را حراست نمایشگاه معرفی می کردند باز داشت شد.
این نیروها که از ابتدای حضور ایشان با فاصله کم از آقای یزدی و همراهان در حرکت بودند، هنگامی که آقایان از ورود به غرفه دوم مطبوعات باز ماندند و در حال ترک نمایشگاه بودند، به ایشان نزدیک شده و خواستار همراهی آنان برای رفتن به ساختمان حراست شدند و هنگامی که ایشان و یکی از همراهان از ماموران خواستار دیدن مدارک مدارک شناسایی و مستندات این بازداشت شدند با تهدید و ارعاب ماموران مواجه شدند که ایشان و همراهانشان را تهدید به بازداشت توسط نیروهای نیروی انتظامی مستقر در نمایشگاه کردند.
در هنگام تهدید گروه به استفاده از پلیس یکی از همراهانشان که احتمالاً آقای صباغیان بودند از نداشتن ترس از این تهدیدات سخن گفتند که این امر باعث رفتار خشن تر مامورین شد تا جایی که در ادامه در حرکتی بسیار زشت و زننده و تحریک آمیز اقدام به بازرسی وسایل همراه گروه کردند و سپس کل گروه را به ساختمان حراست نمایشگاه منتقل کردند.
به گفته مامورین مستند بازداشت جزوه یا کتابچه ای بود که در نمایشگاه توزیع شده بود ولی به نظر ایشان و گروه همراه و چندتن از حاضرین دلیل اصلی بازداشت مصاحبه هایی بود که ایشان و همراهانشان با چند خبرگزاری مستقر در نمایشگاه انجام داده بودند.
حرف آخر: ...
من زنمو دوست دارم. خيلی هم دوسش دارم. نه به جون مامانم! ديوونه نيستم. حالا چرا شما اينجوری به من نگاه می کنيد؟راست می گم ديگه! چند لحظه اگه اجازه بديد می گم. هم دليل دوست داشتنشو می گم هم اينکه چرا اينجا هستم.بله؟ زِياد طول نمی کشه. خوب دفعه قبل نشد کامل بگم...چشم...چشم ديگه آآآآآآآآآآآآآآآه...آآآآآآآآآآآآآآآه... ساکت می شم. منم موافقم حکم طلاق رو صادر کنيد. با اين وجود باور کنيد هنوزم دوسش دارم.
«او»، اول به سراغ يهودىها رفت
من يهودى نبودم اعتراضى نكردم
پس از آن به لهستانىها حمله برد
من لهستانى نبودم اعتراضى نكردم
آنگاه به ليبرالها فشار آورد
من ليبرال نبودم اعتراضى نكردم
سپس نوبت به كمونيستها رسيد
كمونيست نبودم ، بنابراين اعتراضى نكردم
سرانجام «او» به سراغ من آمد
هر چه فرياد زدم
كسى نمانده بود كه اعتراضى كند
برتولد برشت
خبر كوتاه بود و مثل هميشه تكان دهنده، "رامين جهانبگلو بازداشت شد." او نه اولين اين آدم ربايي ها بود و نه آخرين آن در نظام بي قانون. شايد بتوان او را خوش شانس ناميد همانند فرج سركوهي كه قبل از سر به نيست شدن به مانند آن هشتاد و چند نفر ديگر، دوستانش ربودن او را فهميدند و فهماندند و مي توان خوشحال بود بابت اين امر( دنيا را ببين!!! سطح خواسته ها آنقدر پايين آمده كه از زنده بودن يك نفر در دست آدم رباها هلهله مي كنيم).
در اين ميان نكته در جاي ديگريست، رامين از ساختارشكنان نبود با وجود سكولار بودن آنچنان نمي كرد كه آب در زير پايش روان شود. محافظه كاري مهمترين خصيصه اي بود كه از او سراغ مي شد گرفت. هيچگاه رسانه اي نشد حرفهايش آنگونه كه گنجي. و سخن در فهم عامه نمي گفت تا خطر تكفير به تهديدش نيايد. بياد ندارم در بازداشت بهترين دوستانش نامه اي يا اعتراضي را از او كه مي توانست اگر مي خواست، حتي امضايش را نيز از نامه هايي در حمايت از ساير ربوده شده ها دريغ مي كرد كه اين بي خطترين رفتار در سرزمين نامه هاي سرگشاده را نيز از براي خود خطر مي دانست انگار.
و حالا او را نيز به اسارت بردند و چند وقت ديگر رسماً به يكي از جرمهاي هميشگي نظام هاي توتاليتر چون جاسوسي، تشويش اذهان عمومي( راستي مگر روزنامه نگار وظيفه اش تشويش ذهن نيست؟) و يا ... متهم خواهد شد و بيش از پيش روشن خواهد ساخت كه هر قدمي عقب نشيني در برابر ديكتاتور جز جري تر كردن او نتيجه ديگري نخواهد داد.
با تمام اين احوال بياييد درخواست كنيم از مجامع جهاني( براي ايراني هايش كه رمقي نمانده براي پيگيري) براي آزادي او كه نظام حاكم بسيار از فشار جهان هراس دارد در كشاكش پرونده ناميمون هسته اي، تا اگر روزي آمدند ما را بگيرند كسي بماند براي اعتراض.
دوستانش به انتظار پيشنهاد راه حلهايي از شما براي تحت فشار قرار دادن سران نظام جهت آزادي او هستند. بياييد يك صدا فرياد بزنيم "جهانبگلو را آزاد كنيد".
حرف آخر: عشق را اي كاش زبان سخن بود
این داستانک مربوط به سال ۱۳۸۲ می شود که بعد از بازبینی تصمیم به انتشار مجازی آن گرفتم سیاه مشقیست مربوط به آن روزها با تمام عصبیت های اوایل دهه دوم زندگی . نامش را آن روزها گذاشته بودم "یک داستان ناتمام"
************************************
ساعتهاست کنار خیابان ایستاده ام. خیابانی که بعد از شروع باران هر لحظه از جمعیت خالی تر می شود. آخرین رهگذران خیابان نیز تنها می دوند. چرا؟ من نمی دانم! چون اگر بنا بر خیس شدن است چه فرقیست میان رفتن و ماندن.بر خلاف پیاده رو ها، خیابان کاملاً مملو از ماشین است. صدای بوق ماشینها در ترکیب با صدای باران، آهنگی سرسام آور ایجاد کرده که تحملش از توان گوش انسان خارج است.لباسهای بهاریم کاملاً خیس شده ولی نمی توانم بروم ده ها بارتاکسیهایی که برایم توقف کرده اند را بی جواب گذاشته ام. حتی پیرمردی که از من خواست به زیر چترش بروم نیز تنها چشمان خیسم را دید. خیلی خسته ام احتیاج دارم با کسی صحبت کنم، کاش یک نفر، تنها یک نفر پیدا می شد که به حرف هایم گوش دهد. باید باشد، کسی باید باشد که باورم کند، که بداند تقصیر من نبود، یک نفر.... . برای صدمیت بار شماره خانه و تلفن همراه پدرم را می گیرم ولی جز صدای ممتد بوق چیزی به گوش نمی رسد. باز هم نیستند باز هم در سخت ترین لحظه تنها ماندم. واقعاً در هم فرو ریخته ام هیچ وقت تا این اندازه احساس در نا امیدی نکرده ام. سیگار های پیاپی و حتی الکل نیز آرامم نمی کند کاش یک جمله، تنها یک جمله بیشتر صحبت کرده بودم ، کاش تمام آنچه را که می خواستم می گفتم ولی مثل همیشه اتفاقی برای همیشه افتاده بود.
ــ 300.......
ــ کجا؟
خودم را آرام روی صندلی ماشین رها کردم نمی خواستم به هیچ چیز فکر کنم ولی ...! با صدای آهنگی که فضای ماشین را پر کرده بود از خواب پریدم. در فرصت باقی مانده تنها به یک چیز فکر می کردم ...
س.پاییز خرداد ۸۲
************************************
به سرم چه آمده نمي دانم ديروز وقتي "خروس" از ابراهيم گلستان را مي خواندم گريه ام گرفت از زيبايي كلام شاید و امشب "ماه و پروين" حسين سناپور بي اختيار اشك در چشمانم آورد. بسيار اين گونه مي شوم این روزها بی دلیلی که بدانم ولي هرچه هست لحظات نابي را تجربه مي كنم.
حرف آخر: عشق رازيست ...
«... و ملك مرواريد آرميده و مرجان و ماهيِ سپرده به تقدير را نصيبي نرسيد جز اين شيار كف آلود»
آخرين گفتار از شات آخر شاهكار مستند سازي ايران "موج و مرجان و خارا" اثر ابراهيم گلستان. نفتكشي كه مي رود و رد كف آلود آن بر سطح آب مي ماند و زيبايي كلام با تصوير در هم مي آميزد و ديگر اشك امان نمي دهد ... . آن روزها كنسر سيوم بود و نفت اين روزها ... . انگار تاريخ دوباره در حال تكرار است البته به شكل كمدي.
حرف آخر: مرا روزي نباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم
"ممنون که سر زدی، من آپم..."، "وبلاگ خوبی داری، به منم سر بزن ..." و ...
این جمله ها تنها نشان دهنده احمق فرض کردن نویسنده وبلاگ نیست، بلکه نشان دهنده این نکته هم هست که در ایران وبلاگ خوان حرفه ای نداریم با اینکه عنوان سومین یا چهارمین زبان وبلاگی دنیا به ما رسیده( راستی جایگاه چندم تولید علم از آن ماست؟)
آقایون، خانوما، کامنت فقط برای نظر تکمیلی دادن، بیان احساس بعد از خوندن مطلب و یا کاربری هایی از این دست آفریده شده نه پیغام های دوستانه (بخوانید احمق فرض کن)، شو آف، تبلیغ برای بلاگ خود و پاسخ به کامنت دیگری ... اگر کسی در مورد مطلب شما چیزی نوشت پاسخش را در صورتی که پاسخی هست به آن فرد ای-میل کنید نه اینکه شما هم کامنت بگذارید برای تشکر ....
اگر تا به اکنون معتاد جمله های بلاهت بار نشده اید و تعداد کامنت های بی ارتباط با نوشته برایتان مهم نیست و کیفیت را می پسندید از همین حالا شروع کنید در این مورد بنویسید و بیشتر بنویسید تا شاید سطح وبلاگ خوان ها هم بالا برود اندکی شاید. اگر هم به تعداد کامنت ها بها می دهید یک احمق بیشتر زیاد فرقی ایجاد نمی کند در درصد احمق های جهان.
حرف آخر: همچو بارانی که شوید جسم خاک ... هستیم زآلودگی ها کرده پاک
خرید کردن بی شباهت نیست به آیین. می شود گفت خود آیین است و بسیار لذت بخش که دیدن بقیه که آمده اند برای همان کاری که تو، چانه زنی، تخفیف گرفتن و تخفیف دادن فروشنده باشی اگر، تنها کمی از لذت هاییست که به همراه دارد به خصوص وقتی نخواسته باشی بخری و از دیدن به خرید رسیده باشی در بازار، نه همچون مراکز خرید که برای خرید می روی و می خری سرانجام، خسته و وامانده، بدون آیین.
حتی فکر این که روزی مجبور باشم از دنیای مجازی بخرم و بیاورند برایم آزارم می دهد، مگر می شود بدون دیدن چشمان فروشنده، چانه زدن و اندکی تخفیف گرفتن خرید؟
حرف آخر: تنها صداست که می ماند، در این روزها دیدنش کیمیا شده
در حکایت آمده است: درویشی تفنگ به دست به سمت جنگلی می دوید، فریاد زنان. او را پرسدند:"به کجا چنین شتابان؟" پاسخ آمد:"شکار شیر". پرسیدند:"فریاد بهر چیست؟" گفت بسیار می ترسم!!! حالا حکایت ایران است و غرب، با سرعت نور به سمت شورای امنیت، تحریم و جنگ می رویم داد هم می زنیم( یا به قول امروزی ها مانور برگزار می کنیم). دیگر از آن درویش خبری نیامد دوستان را. گویا غذای شیران شد!!!!
حرف آخر:
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی ... که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
این جور گفته اند که وینستون چرچیل نخست وزیر پر آوازه انگلستان و نخستین آنها در زمان ملکه الیزابت دوم در مصرف مشروبات الکلی ید طولایی داشته است، از سویی دیگر عنوان تاثیر گذارترین سیاستمدار قرن بیستم بدون شک شایسته اوست.
از این نمونه نقبی خواهم زد به بخش مغفول حقوق ما ایرانیان یعنی زندگی شخصی و تفاوت آن با زندگی اجتماعی.
آخرین باری که با پرسشی در مورد زوایای مخفی زندگی خود مواجه شده اید را به یاد بیاورید ... چه احساسی داشته اید و چگونه از زیر بار پاسخگویی به آن شانه خالی کرده اید؟ چند بار از پرسشگر خواسته اید رازدار باشد؟
این وضعیت من و شماست که دایره کسانی که ما را می شناسند و برایشان مهم هستیم به زحمت به صد نفر می رسد؛ احساسی از ترس و دلهره از فاش شدن رازها ...
حال به وضعیت سیاست مداران، روشنفکران، نویسندگان و من!!! اندکی فکر کنید آنهایی که به مانند همه ما انسان هستند و به مانند تمامی ما زندگی خصوصی دارند، مشروب می خورند، سیگار می کشند، در خانه پیژامه می پوشند و خدای نکرده شبها با همسرانشان سکس دارند. واکنش ما در برابر این اعمال آمیخته از تعجب و احساس انزجار است از این افراد به گونه ای که انگار این افراد، همیشه باید اتوکشیده و عصا قورت داده باشند و به به کار حرفه ای بپردازند و لا غیر... و اگر زبانم لال تصمیم بگیرند اندکی زندگی کنند به مانند همه ما، این واقعه به بزرگترین فاجعه کشور چندین هزار ساله ما تبدیل می شود تا جایی که الف نون( اشتباه نکنید منظورم ابراهیم نبوی بود) به جرم مصرف مشروبات الکلی، مسعود بهنود به دلیل مصرف مواد مخدر و حسین قاضیان به جهت داشتن زندگی دوگانه به زندان می افتند و عطا الله مهاجرانی وادار به ترک کشور می شود و ما نفس راحتی می کشیم از اینکه فساد از جامعه رخت بسته و حکومت پاسدار ارزشهایی است که فقط برای افراد معروف خوب است و به ما ربطی ندارد. اگر هم به ما چپ نگاه کنند زمین و زمان را به هم می زنیم که وااسفا حقوق شهروندی از دست رفت.
و این گونه است که ما حقوق شهروندی را پاس می داریم و حقوق دیگران را زاپاس.
و اما در پاسخ به عنوانن نوشته باید بگویم مهم نیست مسعود بهنود تریاک می کشد یا نه همانطور که مصرف کوکایین توسط من برای شما مهم نیست و برای کسی تعریف نمی کنید این را. مهم این است که من و نسل من با نوشته های بهنود ها و نبوی ها بزرگ شده ایم و مهمتر اینکه بهنود حرفه ای ترین روزنامه نگاریست که من می شناسم.
شاید از بخت بلند چرچیل بود که در ایران زاده نشد زیرا که احتمالاً عمر خود را در گوشه ای از زندان اوین به پایان می رساند و در برابر او آدولف هیتلر از بخت بد در ایران زاده نشد زیرا احتمالاً به علت نظم و انضباط و سالم بودن او فجایع جنگ جهانی ده برابر می شد زیرا نمونه ایرانی او را که همان رضا قلدر باشد هنوز در ذهن ایرانیان جای دارد و او را ستایش می کنند.
عنوان نوشتار از پیغامی که یک خواننده برای مسعود بهنود گذاشته بود وام گرفته شده است.
حرف آخر: بهار اومد، بهار اومد، بهار اومد، ولی این هم بدون تو غم انگیزه
وقتی از پنجره بیرون رفت هنوز تصمیم نگرفته بود بود که به گذشته فکر کند یا آینده، كه متلاشي شد.
حرف آخر: اي شب از روياي تو رنگين شده
امروز در امتداد بلندترين برج مخابراتي جهان به خياباني رسيد كه من در بعد زمان براي ديدن گذشته خود اتاق خوابم را با يك دستگاه راديو كه فوتبال نشان مي داد با سرعت نور ترك كردم.
حرف آخر: تو را من ذره ذره می پرستم
در حدود سه سال پیش چند ماه پس ازپایان رسمی جنگ آمریکا و متحدین علیه صدام حسین، نا گهان خبری جهان را تکان داد: بزرگترین دشمنان آن روز ائتلاف یعنی دو پسر صدام در یک درگیری با این نیرو ها کشته شدند، در زمان اعلام خبر جک استرا وزیر خارجه بریتانیا در یک کنفرانس خبری حضور داشت بی خبر از همه جا، شاید هم با خبر. ولی نکته مهم این بود بزرگترین دشمن او حالا دیگر زنده نبود ولی وزیر هیچ هیجانی نداشت، و هل من مبارز نمی گفت، خبر نگاری تاب نیاورد و نظر پرسید در مورد واقعه با این سوال که آیا جناب وزیر خارجه احساس شادی نمی کند از واقعه ای که شرحش رفت؟ پاسخ صریح بود و کوتاه: من به عنوان یک انسان از مرگ هیچ انسانی شاد نمی شوم ولی برای هر کسی هم گریه نمی کنم،
این درست مقابل تفکر زعمای قوم به اصطلاح با تاریخ چند هزار ساله ما و شاید دقیق تر رفتار تک تک ما ایرانیان در مقابل اتفاقات روز مره است،از شعار و تاکید می کنم شعار توی دهن زدن این و آن از بد حجاب داخلی گرفته تا ابر قدرت بلا منازع جهان تا هل من مبارز گفتن به این و آن، از شادمانی رییس به اصطلاح جمهور در بیماری شارون و دعا برای به قول خودش به درک واصل شدن او تا محو کشوری با ده میلیون نفر جمعیت از روی نقشه، از با افتخار اعلا کردن خبر عملیاتی انتهاری در رستوران در تل آویو و کشته شدن جوانان اسراییلی که هیچ نقشی در جنگ ندارند گرفته تا این آخری که هرکس که مخالف حجاب است را دعوت به خروج از کشور می کنند بی اندیشه آنکه آنها هم فقط شهروندی هستند و بس الغرض این قصه سر دراز دارد و ریشه یابی آن از حوصله یک یاد داشت خارج فقط شما را دعوت می کنم به اندکی تفکر در این رفتار خشن و سوالی که پاسخش را می خواهم از شما که انگونه می اندیشید: اگر در گوشه ای از جهان کارکنان سفارت ما را به هر دلیلی 444 روز به گروگان بگیرند واکنش ما چه خواهد بود؟
حرف آخر:
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
برای اطلاع:
ساعت ۱ و ۲ دقیقه و ۳ ثانیه چهارم می ۲۰۰۶ که میشه به عبارتی ۱ و ۲ دقیقه و ۳ ثانیه بامداد شنبه ۱۶ اردیبهشت
حرف آخر: تو همون حس غریبی که تو رگهای منی
این روزها، با هرکه دوست می شوم
احساس می کنم آنقدر با او دوست بوده ام که دیگر وقت خیانت است
نصرت رحمانی
1-شعر دیروز که یه مباحثه شدید ایجاد کرد و تا اونجا پیش رفت که منو پررو، دروغ گو، خیال پرداز و ... دونستن عیناً در چندین سایت و وبلاگ دیگر (انگلیسی) درج شده بود و نقل قول کردم من فقط.
شاید دوستان راست بگن و شعر قدیمی باشه، شایدم نه چون هیچ کدوم منبع خاصی برای اثبات حرفشون نداشتن بجز یه لینک به imbd که من دو بار متنشو خوندم ولی ربطش رو نفهمیدم. محض اطلاع بعضی از دوستان جایزه ادبی اختراع من نیست بلکه همون جایزه "پولیترز" منظور بوده، شاید از نا آگاهی دوستان سرچشمه می گیره که راهش فقط مطالعه است و بس. به هر حال اگه کسی نظری داره میخونم ولی توهین ها رو پاک می کنم. شرمنده
2- سوال هفته رو هم کسی جواب نداد در واقع تو بلبشوی شعر کذایی گم شد شایدم اصلاً کسی نخوند مطلبو...
3-پرسیده بودن نظرم در مورد همجنس بازی چیه؟ من کاملاً یه لیبرالم و به آزادی همه اعتقاد دارم و احساس می کنم محدود کردن آزادی حتی یک نفر، سر آخر به محدودیت آزادی همه منتهی می شه ولی من همجنس باز نیستم اشاره هم کردم، دوست دختر دارم دوست دخترم رو هم خیلی دوست دارم، و به سکس مستقیم اعتقاد دارم. اینم جواب اون دوست عزیز
4-استقلال هم قهرمان شد، مبارکشون باشه ولی یه کم وجدانتون رو قاضی کنید ... اون کارای خایملانه چی بود وسط زمین... از نماز خوندن گرفته تا وصل کردن قهرمانی به امامای شیعه که کراماتشون انگار به فوتبالم رسیده و بعد از تاسیس بیمه و بیمارستان میخوان باشگاه فوتبال هم دایر کنن... اصولاً نمی دونم چرا ایرانیا چه تو برد چه تو باخت نقش خودشون رو نادیده می گیرن... از نظر من پاس تیم شایسته تری بود.
5-دیشب نخوابیدم ... الان خوابم میاد به حد مرگ دو تا کلاسم دارم یکی از یکی قرص خواب تر... اگه امروز به خیر بگذره نذر کردم یه روز بخوابم
حرف آخر:
پس از سفرهای بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای توفان خیز،
بر آنم که
در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگر گاهت در آیم و
در کنارت پهلو گیرم
آغوشت را باز یابم:
استواری امن زمین را زیر پای خویش
When I born, I Black,
When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black,
When I scared, I Black,
When I sick, I Black,
And when I die, I still black...
And you White fellow, When you born, you pink,
When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red,
When you cold, you blue,
When you scared, you yellow,
When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored???
شنبه
... رفتيم خرم دره كه نه خرم بود و نه دره، با بچه هاي كلاس البته، به دلخوري ختم شد اين سفر كه شرحش يه سفر نامه مي خواد شايدم دوتا. بعد از مذاكرات دو فراكسيون كلاس يه توافقهايي هم حاصل شد ولي چون اصولاٌ توافق رو براي نقض كردن آفريدن طفين زحمتش رو كشيدن، مهمترين بند توافق رفتن به دركه بود كه رفت به درك.
يك شنبه
... كل روز رو خواب بودم ... تو اون معدود دقايقي كه بيدار بودم يكي از مونولوگ هايي عجيبي رو كه شنيدم نقل مي كنم
- مي دونيد چقدر اينا ( اشاره به دختراي كلاس) در پيت هستن، كتاباي گلشيري رو مي خونن
احساس كنيد يكي به خالق شازده احتجاب بگه درپيت!!! اين وضع به قول خودشون روشنفكراي اين مملكت.
دوشنبه
به من مي گن خودتو مي گيري، ولي چون من اعتقاد دارم حتي همجنس بازي از تك جنس بازي يا همون جلق زدن بهتره، و همچنين من فقط يه دختر گوگول رو مي گيرم و سلام.
سه شنبه
دانشگاه، اينترنت، چايي كار، زيرآب زني، ... خيلي حال داد كلي غيبت كرديم!!! دو نفر تو كلاسمون عاشق شدن، منبع موثقه ولي طبق قانون مطبوعات حق دارم اسم منبع رو فاش نكنم... به هر حال مباركه ولي يه سوال دارم : كدوم به كدوم نشست؟
چهار شنبه
اخبار ديروز كاملاً تاييد شد ... چه مصيبتا... يكي از وحشتناكترين و جذاب ترين دوئل هايي كه تا حالا ديده ايد تو راهه،يك به چهار!!! عجب سكس گروپي. من كه دوست دختر دارم خيلي هم دوسش دارم مي مونه 4 نفر بقيه، خدا به خير كنه
پنج شنبه
اين پارازيت ماه واره هم دهن ما رو گاييد ( اگه با اين لحن مشكل داريد جلوي چشماتون رو بگيريد)
جمعه
ميخوام برم خونه یکی... رابطه ام زياد باهاش خوب نيست
كتاب هفته: آذر، ماه آخر پاييز مجموعه داستان از ابراهيم گلستان
سوال هفته: آيا تريبون مهمه؟
حرف آخر: تو بهانه هر عاشق واسه زنده موندني ...