تبليغاتX
از روزگار رفته، حکایت

فکر اینکه تو یکی از مردسالارترین کشورهای دنیا یه زن  رییس جمهور بشه بد جور قلقلکم می داد ولی چه کنم که سگولن  چپ بود و من متمایل به اندیشه های راست لیبرال. اگه از تمام ویژگی های که یه رییس جمهور باید تو ذهن من داشته باشه سگولن فقط زنانگی رو داشت. سارکو همه چیز داشت. راست، لیبرال، مخالف مهاجرین. خیلی خوشحالم که سارکو حالا رییس جمهور فرانسه است. و خوشحال تر از اینکه باد راست تو اروپا وزیدن گرفت. و جرجی یه متحد خوب تو اروپا پیدا کرد تا چپای دنیا هی واق واق نکنن که دنیا داره به سمت چپ گرایی و مخالفت با بوش می ره.  خیلی مرسی سارکو که امید رو به اردوی راست برگردوندی.

 

حرف آخر: قهر نکن عشق من، قهر تو آتیشمه

نوشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

تصویری را که با پایش روی خاک کشیده بود برای چندمین بار در هم ریخت، خیلی شبیه نمی شد و همین عصبیش می کرد.سیگارش را خاموش  کرد، ومنتظر ماند. از صدای جمعیت فهمید که وقتش شده، آرام رفت به سمت پنجره، هنوز نرسیده بود که لیموزین پیچید داخل جاده، قبل از اینکه فکر کند که چرا، نشانه رفت و صدای سه گلوله در هوا پیچید. و دوید، نمی دانست رییس جمهور مرده یا نه اما وارد اولین سینمایی شد که فیلمی از مرلین را روی پرده داشت و خودش را روی صندلی رها کرد و محو تصویر شد.

 

پ.ن. برای تمام کسانی که مرلین را دوست داشتند

 

حرف آخر: می خوام بگم که غرق نورم از تو

نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

تصویر فعلی: "تحصیل کرده های آمریکا و انگلیس به درد ما نمی خورند، علما( همون آخوندای سابق)، به داد دولت نهم برسید." احمدی نژاد در شیراز و در هنگام دیدن یه تعداد عمامه به سر جوگیر شد ویه سری گل واژه (همون کس شعر سابق) گفت که در مجموع این دوجمله بالا ازش بیرون میومد.

 

تصویر قبلی: "من یه معلم هستم. من دکترای حمل و نقل و ترافیک از انگلیس دارم". گوشه ای از خالی بندی های مستر پرزیدنت ایران در ایام انتخابات.

 

خوب ما که نگفتیم. خودت می گی به درد ایران نمی خوری. خوب عزیز دل!!! خوشگل مامان!!! استعفا بده. خلاص.

 

حرف آخر: تو اومدی و با تو ... شب عاشقانه خندید

نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

سه روزه نخوابیدم ... همین

حرف آخر: هرچی آرزوی خوبه مال تو

نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 4:18 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

وضعیت فعلی بین حکومت اسلامی(که اصرار دارد ایران نامیده شود) و جامعه جهانی(آمریکای سابق) از دو دیدگاه متفاوت و شاید متضاد قابل بررسی است.
با نگاه خوش بینانه به اینهمه جنگ و جدل می توان درگیری های در جریان  را از خیابان های بیروت و بغداد گرفته تا آبهای اروند رود و خلیج فارس و از وین گرفته تا نیویورک در راستای کسب برگهای مهمتر برای بازی مذاکره دانست. مذاکره ای که دیر یا زود آغاز خواهد شد.
اما اگر بدبینانه به این قضایا نگاه کنیم مسیر در جریان گام های آرامیست به سمت یک رویارویی تمام عیار نظامی. مسیری که جنگ سالاران پنتاگون و سیاستمداران کاخ سفید بارها و بارها با سرعتهای کمتر و بیشتر پیموده اند و جنگ های بیشمار تفنگداران دریایی ایالات متحده در گوشه و کنار جهان آغاز کرده اند موید این نکته است.
اختلافات بنیادینی که این دو نظریه با هم دارند نباید ما را از این نکته غافل کند که هر دو نگاه به طرفین هشدار می دهد که وضعیت فعلی( نه جنگ، نه صلح) قادر به ادامه حیات نیست. اما نمی توان دقیقاً آینده را پیشبینی کرد چرا که برخلاف حرکت تدریجی سیاست ایالات متحده به سمت عقلانیت،  حکومت اسلامی با سرعت اشتباهات حماقت بار صدام و طالبان را تکرار می کند.

حرف آخر: ای به داد من رسیده، تو روزای خود شکستن

نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

تو اين مدت که نبودم بجز کم شدن چند روز از زندگيم(شما رو نمي دونم) مردن چندين هزار نفر و به دنيا اومدن چندين هزار و چند نفر(به همت جهان سومي ها) اتفاق غير منتظره ديگه ای نیافتاد. منو بگو که فکر می کردم اگه ننویسم آسمون به زمین پیوند می خوره و یا بلعکس و یا دست کم تحفه(احمدی نژاد سابق) آدم میشه. حالا که هیچی نشدُ به درک. دوباره می نویسم تا چشتون درآد یا به قول بابابزرگم سگ خورد!!! راستی نوروزتون مبارک.

حرف آخر: با تو من بهارم

نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 1:52 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

بعض روزها هست که بدون اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه، آدم احساس می کنه اون روز از بقیه روزها بهتره، یکی از این روزا امروزه، از شرق رفع توقیف شد و من تقریباً مطمئنم هیچ تغییری هم در ذهنیت حکومت ایران در برخورد با مطبوعات ایجاد نشده است. اما بازهم حس خوب روزهایی که انجمن قلندران پیژامه پوش  زمین و زمان رو به هم می بافتن برگشته. کاش این لذت تداوم داشته باشه. کاش ...

حرف آخر: ...

نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

به نظر من مردم جهان سه دسته هستند، تفت دهنده، مصرف کننده تفت و جرج بوش. خوب مسلماً شما نمی‌تونید جرج بوش باشید، پس سعی کنید تو دسته تفت دهنده‌ها قرار بگیرید یا اگر نمی تونید حواستون باشه هر تفتی رو باور نکنید.

 

حرف آخر: تو تنها تکیه‌گاهی، برای خستگی‌هام

نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط س.پ | لینک

یک ویدیوی زیبا به همراه یک شعر خوب، می‌تونه شما رو مجاب کنه صدای خواننده‌ای رو گوش کنین که اصلاً ازش خوشتون نمیاد. این جنس رابطه منه و ترانه Hurt اثر کریستین آگیولرا. چون تازگی‌ها به این نتیجه رسیدم که ترجمه تو ادبیات مخصوصاً شعر اون رو با خاک یکسان می‌کنه، ترجمه نکردم. خودتون بخونید لذتش رو ببرید. و اگه گیرتون اومد ویدیوشو تماشا کنید.

 

 

Poem: Hurt

 

Seems like it was yesterday when I saw your face
You told me how proud you were, but I walked away
If only I knew what I know today
Ooh, ooh

I would hold you in my arms
I would take the pain away
Thank you for all you've done
Forgive all your mistakes
There's nothing I wouldn't do
To hear your voice again
Sometimes I wanna call you
But I know you won't be there

Ohh I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you

Some days I feel broke inside but I won't admit
Sometimes I just wanna hide 'cause it's you I miss
And it's so hard to say goodbye
When it comes to this, oooh

Would you tell me I was wrong?
Would you help me understand?
Are you looking down upon me?
Are you proud of who I am?

There's nothing I wouldn't do
To have just one more chance
To look into your eyes
And see you looking back

Ohh I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself, ohh

If I had just one more day
I would tell you how much that I've missed you
Since you have been away
Ooh, it's dangerous
It's so out of line
To try and turn back time

I'm sorry for blaming you
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you

حرف آخر: فراموشم نکن

نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک

نمی‌دونم چراالکی، الکی یاد آقای شفقتی معلم کلاس چهارم دبستانم افتادم. همیشه عصبانی بود و خیلی هم خشن به نظر می‌رسید، همه مون ازش می‌ترسیدیم.

مهمترین نکته کلاساش این بود نوع مدیریت نشوندن بچه ها رو نیمکت‌ها بود که با اقتدار کامل مسئولیتش رو بر عهده داشت و تو تمام طول سال تحصیلی با دقت و وسواس خاصی اجراش می‌کرد.  نشوندن بچه‌ها سر کلاساش نه بر اساس قد ــ که تو ایران مرسومه ــ بلکه بر مبنای نمره و سطح درس بود. یعنی هرچی درسخون‌تر می‌شدی تو ردیف های جلوتر می‌نشستی و بلعکس. البته این جایی که به هرکس می‌رسید، به هیچ وجه جنبه قطعی نداشت، و با یک نمره پایین می‌تونست کن فیکون بشه. من اون موقع قدم نسبت به سنم بلند بود ــ گرچه به گمانم حالا الان با 1.78 یه کم که چه عرض کنم خیلی کوتاهم ــ و مشکلی با درس نخوندن نداشتم اما بیچاره اون قد کوتاه هایی که نمره پایین می آوردن و باید یه تعداد زرافه رو جلوشون تحمل می کردن.

وای که چه دوران چرندی بود چه خوب شد که گذشت ــ مرسی نوستالژی ــ ولی دلم برای همه معلم‌هام تنگ شده، مخصوصاً همین آقای شفقتی، هرکس می‌شناسدش سلام منو بهش برسونه.

 

حرف آخر: وقتی نیستی‌ام یه جوری با خیالت راضی می‌شم

نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط س.پ | لینک